ترجمه و بهبود متون فارسی و انگلیسی با استفاده از هوش مصنوعی (AI)

Commission

kəˈmɪʃn kəˈmɪʃn
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    commissioned
  • شکل سوم:

    commissioned
  • سوم شخص مفرد:

    commissions
  • وجه وصفی حال:

    commissioning
  • شکل جمع:

    commissions

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • noun B2
    هیئت (رسیدگی)، کارمزد، راه‌اندازی، مأموریت، نمایندگی، وکالت، اختیار، تکلیف، وظیفه، سفارش
    • - He had received the commission to build a new bridge over the river
    • - او مأموریت یافته بود که روی رودخانه پل بسازد
    • - The commission for the new theatre was given to a well-known architect
    • - سفارش تماشاخانه‌ی جدید به معماری معروف داده شده بود
  • noun
    تفویض، انتصاب، تصدی
  • noun
    هیئت، کمیسیون، کمیته
  • noun
    حکم، فرمان، دست خط، امریه، اجازه‌ی کتبی، مجوز
  • noun
    (رسمی) (جرم، جنایت) ارتکاب، اقدام
  • noun
    (بازرگانی) حق‌العمل، (حق) دلالی، کارمزد، کمیسیون
  • noun
    (کشتی) تجهیزات، ساز و برگ
  • noun
    (نظامی) درجه، رتبه
  • verb - transitive
    مأموریت دادن، وکالت دادن، نمایندگی دادن، اختیار دادن
  • verb - transitive
    (کتاب، اثر هنری) سفارش دادن
  • verb - transitive
    درجه افسری دادن به
    • - get one's commission
    • - (نظامی) حکم افسری گرفتن
  • verb - transitive
    (کشتی) به‌کار انداختن، راه انداختن
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد commission

  1. noun task, duty
    Synonyms: agency, appointment, authority, brevet, certificate, charge, consignment, delegation, deputation, diploma, embassy, employment, errand, function, instruction, legation, mandate, mission, obligation, office, permit, power of attorney, proxy, trust, warrant, work
  2. noun share of a profit
    Synonyms: allowance, ante, bite, bonus, brokerage, chunk, compensation, cut, cut-in, discount, end, factorage, fee, indemnity, juice, pay, payment, percentage, piece, piece of the action, rake-off, remuneration, royalty, salary, slice, stipend, taste, vigorish
  3. noun group working together toward goal
    Synonyms: board, commissioners, committee, delegation, deputation, representative
  4. verb authorize or delegate task
    Synonyms: accredit, appoint, assign, bespeak, bid, charge, command, commit, confide to, consign, constitute, contract, crown, depute, deputize, dispatch, employ, empower, enable, engage, enlist, enroll, entrust, hire, inaugurate, induct, instruct, invest, license, name, nominate, ordain, order, select, send
    Antonyms: retract, unauthorize

ارجاع به لغت commission

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «commission» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ مرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/commission

لغات نزدیک commission

پیشنهاد بهبود معانی