ترجمه و بهبود متون فارسی و انگلیسی با استفاده از هوش مصنوعی (AI)

Charge

tʃɑːrdʒ tʃɑːdʒ
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    charged
  • شکل سوم:

    charged
  • سوم شخص مفرد:

    charges
  • وجه وصفی حال:

    charging
  • شکل جمع:

    charges

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - intransitive verb - transitive B1
    مطالبه کردن، خواستن، درخواست کردن (در مورد قیمت و مزد و غیره)
    • - How much do you charge?
    • - چقدر می‌خواهید؟
    • - They always charge a fee for late check-outs.
    • - همیشه برای تحویل دیرهنگام هزینه‌ای را مطالبه می‌کنند.
    • - The bank charges me ten percent interest for the loan.
    • - بانک از من بابت وام ده درصد بهره می‌خواهد.
  • verb - transitive B2
    متهم کردن، اتهام وارد کردن
    • - He was charged with murder.
    • - او را به آدم‌کشی متهم کردند.
    • - The police decided to charge the suspect with vandalism.
    • - پلیس تصمیم گرفت مظنون را به خراب‌کاری متهم کند.
  • verb - intransitive verb - transitive B2
    حمله کردن، تاختن، یورش بردن، هجوم آوردن
    • - The dog charged at the mailman.
    • - سگ به پستچی حمله کرد.
    • - The bull charged at the matador.
    • - گاو نر به ماتادور تاخت.
  • verb - intransitive informal
    مثل برق رفتن، تندی رفتن (از جایی به جای دیگر)
    • - I need to charge to the store before it closes.
    • - قبل از بسته شدن فروشگاه باید مثل برق بروم.
    • - He charged through the crowd to catch his bus.
    • - از میان جمعیت تندی رفت تا به اتوبوس برسه.
  • verb - intransitive verb - transitive
    ورزش خوردن، برخورد کردن (با بازیکن دیگری) (به‌ گونه‌ای که طبق قوانین مجاز نباشد)
    • - It is a foul if you charge into a player.
    • - اگر به بازیکنی برخورد کنید، خطا است.
    • - The referee blew the whistle after the player attempted to charge into the opposing team's point guard.
    • - پس از اینکه بازیکن قصد داشت به گارد تیم حریف بخورد، داور سوت را زد.
  • verb - transitive
    پر کردن، فشنگ گذاشتن در (تفنگ)، خرج گذاشتن در (اسلحه‌ی گرم)
    • - He charged his gun again and started shooting.
    • - دوباره تفنگ خود را پر کرد و شروع کرد به تیراندازی.
    • - The soldier charges his weapon.
    • - سرباز اسلحه‌اش را پر می‌کند.
  • verb - transitive formal
    دستور دادن، مکلف کردن، موظف کردن (برای انجام کاری)
    • - The coach charged the team to give their all in the championship game.
    • - مربی تیم را مکلف کرد تا در بازی قهرمانی تمام تلاش خود را به خرج دهند.
    • - The captain charged the soldiers to defend the fort.
    • - کاپیتان به سربازان دستور داد تا از قلعه دفاع کنند.
    • - He was charged with the duty of getting the supplies.
    • - موظف شده بود ملزومات را تهیه کند.
  • verb - intransitive verb - transitive B2
    شارژ کردن، پر کردن، شارژ شدن، پر شدن (باتری)
    • - I have to have my car battery charged.
    • - باید بدهم باتری اتومبیلم را شارژ کنند.
    • - You can't use the vacuum cleaner until you charge it up.
    • - تا زمانی که جاروبرقی را شارژ نکنید، نمی‌توانید از آن استفاده کنید.
  • noun countable uncountable B1
    هزینه، بها، پول (مقدار پول لازم برای خدمت یا فعالیت و غیره)
    • - Is there a charge for this service?
    • - آیا این خدمت مستلزم پرداخت هزینه است؟
    • - (postal) stamp and telephone charges
    • - پول تمبر و تلفن
  • noun countable
    اتهام
    • - She was arrested on a charge of conspiracy to commit murder.
    • - به اتهام تبانی در ارتکاب قتل بازداشت شد.
    • - What were the charges against him?
    • - اتهامات علیه او چه بود؟
  • noun
    وظیفه، مسئولیت، تکلیف
    • - He is in charge of recruitment.
    • - او مسئول استخدام است.
    • - Who is in charge here?
    • - در اینجا مسئول کیست؟
  • noun countable
    قدیمی تحت تکفل، تحت سرپرستی (بچه)
    • - The babysitter had four charges.
    • - پرستار بچه چهار بچه‌ی تحت تکفل داشت.
    • - The nanny was responsible for her charge's daily activities and meals.
    • - پرستار مسئول فعالیت‌های روزانه و وعده‌های غذایی بچه‌ی تحت سرپرستی او بود.
  • noun countable
    خرج (میزان مواد منفجره‌ی لازم برای گلوله یا بمب)
    • - He dropped the charge into the water.
    • - خرج را در آب انداخت.
    • - The detective carefully examined the spent charges left at the crime scene.
    • - کارآگاه خرج مصرف‌شده در صحنه‌ی جنایت را به‌دقت بررسی کرد.
  • noun countable
    حمله، یورش، هجوم، تاخت
    • - The troops mounted one charge after another.
    • - قشون پشت سر هم یورش می‌برد.
    • - The officer cried, "charge!"
    • - افسر فریاد زد: «حمله!»
  • noun countable formal
    دستور (برای انجام کاری)
    • - The captain gave the charge to his troops to march forward.
    • - کاپیتان به نیروهای خود دستور داد که به جلو حرکت کنند.
    • - He received a charge from his superior to complete the project by Friday.
    • - او از مافوق خود دستوری دریافت کرد که این پروژه را تا روز جمعه تکمیل کند.
  • noun
    شارژ (باتری)
    • - The device requires a full charge to function properly.
    • - دستگاه برای عملکرد صحیح نیاز به شارژ کامل دارد.
    • - The charger can quickly replenish the battery's charge.
    • - این شارژر می‌تواند به‌سرعت شارژ باتری را دوباره پر کند.
  • noun
    برق فیزیک بار
    • - Scientists now understand that the neutron, as Chadwick described, has no charge.
    • - دانشمندان اکنون متوجه شده‌اند که نوترون، همان‌طور که چادویک توضیح داد، هیچ باری ندارد.
    • - The negative charge of the electron repels other particles.
    • - بار منفی الکترون، ذرات دیگر را دفع می‌کند.
  • verb - transitive
    به حساب ... گذاشتن، به پای ... نوشتن (خریدن چیزی و درخواست پرداخت آن در آینده)
    • - Please charge the cost to my account.
    • - لطفاً هزینه را به حسابم بگذارید.
    • - Charge it to me.
    • - پای من حساب کنید.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد charge

  1. noun accusation
    Synonyms: allegation, beef, complaint, gripe, imputation, indictment, plaint, stink
    Antonyms: exculpation, exoneration, freeing
  2. noun attack
    Synonyms: assault, blitz, blitzkrieg, invasion, mugging, onset, onslaught, outbreak, push, rush, sortie
    Antonyms: retreat
  3. noun burden
    Synonyms: care, commitment, committal, concern, custody, deadweight, duty, millstone, must, need, obligation, office, onus, ought, responsibility, right, safekeeping, task, tax, trust, ward, weight
  4. noun price asked for something
    Synonyms: amount, bad news, bite, cost, damage, expenditure, expense, nick, outlay, payment, price, price tag, rate, squeeze, tab, tariff, tick
  5. noun command
    Synonyms: behest, bidding, dictate, direction, exhortation, injunction, instruction, mandate, order, precept, word
  6. noun supervisory responsibility
    Synonyms: care, conduct, custody, handling, intendance, management, oversight, running, superintendence, superintendency, supervision, ward
  7. verb accuse
    Synonyms: arraign, blame, blow the whistle on, censure, criminate, drag into court, finger, hang something on, impeach, impugn, impute, incriminate, inculpate, indict, involve, peg, point the finger at, reprehend, reproach, tax, turn on, whistle-blow
    Antonyms: exculpate, exonerate, free
  8. verb attack
    Synonyms: assail, assault, blindside, bolt, buck, bushwhack, chase, dash, invade, jump on, lunge, mug, rush, smash, stampede, storm, tear
    Antonyms: retreat
  9. verb load, tax
    Synonyms: afflict, burden, choke, clog, commit, cram, crowd, cumber, encumber, entrust, fill, heap, impregnate, instill, lade, pack, penetrate, permeate, pervade, pile, ram, saddle, saturate, suffuse, transfuse, weigh
  10. verb order something done
    Synonyms: adjure, ask, bid, command, direct, enjoin, entrust, exhort, instruct, request, require, solicit, tell, warn
  11. verb ask a price
    Synonyms: demand, fix price at, impose, levy, price, require, sell for
    Antonyms: pay
  12. verb pay with credit card
    Synonyms: book, buy on credit, chalk up, cuff, debit, encumber, go into hock, incur debt, nick, paste, put on account, put on one’s card, put on the cuff, put on the tab, receive credit, run up
    Antonyms: pay by check, pay cash

Phrasal verbs

  • charge off

    1- (حسابداری) سوخت شده محسوب کردن، به حساب زیان‌کار بردن 2- متعلق دانستن به، وابسته دانستن به

Collocations

Idioms

ارجاع به لغت charge

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «charge» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۹ تیر ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/charge

لغات نزدیک charge

پیشنهاد بهبود معانی