آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۷ خرداد ۱۴۰۳

      Mandate

      ˈmændeɪt ˈmændeɪt

      گذشته‌ی ساده:

      mandated

      شکل سوم:

      mandated

      سوم‌شخص مفرد:

      mandates

      وجه وصفی حال:

      mandating

      شکل جمع:

      mandates

      معنی mandate | جمله با mandate

      noun singular countable C1

      وکالت‌نامه، قیمومت، حکم، فرمان، تعهد، اختیار، مصوبه، مجوز، رسالت، دستور

      The government accepted the mandate of the people.

      دولت قیمومت مردم را قبول کرد.

      He was willing to carry out all of his commander's mandates.

      او مایل بود که کلیه‌ی دستورات فرمانده‌ی خود را اجرا کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The recent elections gave Labour no such mandate.

      انتخابات اخیر چنین اختیاری را به حزب کارگر نداده است.

      noun singular countable

      سیاست تحت‌الحمایه

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار آی او اس فست دیکشنری

      At that time Palestine was under British mandate.

      در آن هنگام فلسطین تحت‌الحمایه‌ی انگلستان بود.

      The peace agreement outlined the specific boundaries of the mandate.

      توافق‌نامه‌ی صلح، مرزهای مشخص این تحت‌الحمایه را مشخص کرد.

      verb - transitive

      حکم دادن، اجبار کردن، اجازه صادر کردن

      The principal mandated that all students wear uniforms to school.

      مدیر مدرسه اجبار کرد که تمام دانش‌آموزان لباس فرم بپوشند.

      The board of directors mandated a salary increase for all employees.

      هیئت‌مدیره حکم افزایش حقوق را برای همه‌ی کارکنان داد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد mandate

      1. noun authority, order
        Synonyms:
        command order charge instruction warrant sanction decree directive edict fiat precept injunction dictate authorization commission imperative bidding word okay go-ahead green light carte blanche blank check behest
        Antonyms:
        denial veto

      سوال‌های رایج mandate

      گذشته‌ی ساده mandate چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده mandate در زبان انگلیسی mandated است.

      شکل سوم mandate چی میشه؟

      شکل سوم mandate در زبان انگلیسی mandated است.

      شکل جمع mandate چی میشه؟

      شکل جمع mandate در زبان انگلیسی mandates است.

      وجه وصفی حال mandate چی میشه؟

      وجه وصفی حال mandate در زبان انگلیسی mandating است.

      سوم‌شخص مفرد mandate چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد mandate در زبان انگلیسی mandates است.

      ارجاع به لغت mandate

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «mandate» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/mandate

      لغات نزدیک mandate

      • - mandarin
      • - mandarin duck
      • - mandate
      • - mandatory
      • - mandatory eight count
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      needless to say negativity neptune tragically transactional tree-planting scheme trickiness troglodyte seize control selene self-assured self-doubt self-expression self-portrait self-respect کف دست کیسه‌ی صفرا کیف زنانه گرسنه گرفتگی عضله گیر افتادن گیره یواشکی یونان پادری عکاس داربست بندی در یک دو
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.