با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Load

loʊd ləʊd
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    loaded
  • شکل سوم:

    loaded
  • سوم شخص مفرد:

    loads
  • وجه وصفی حال:

    loading
  • شکل جمع:

    loads
  • countable noun
    مسئولیت، بار، محموله، بار الکتریکی، کوله بار
    • - a heavy load
    • - بار سنگین
    • - He delivered his load.
    • - او بار (یا محموله‌ی) خود را تحویل داد.
    • - The branch is bending under its load of snow.
    • - شاخه زیر بار برف خم شده است.
    • - This heavy workload is backbreaking.
    • - این بار سنگین کار کمرشکن است.
    • - He carried the load up the stairs.
    • - او بار را از پله‌ها بالا برد.
    • - the load to which the bridge is subjected
    • - فشاری که بر پل وارد می‌آید
    • - the caseload of a social worker
    • - پرونده‌های محوله به یک مددکار اجتماعی
    • - Everyone must carry his share of the load in this house.
    • - هرکسی باید سهم مسئولیت خود را در خانه انجام بدهد.
    • - a load of care
    • - بارنگرانی
    • - a truckload of coal
    • - کامیون زغال‌سنگ
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • countable noun
    مقدار بار، ظرفیت، گنجایش، گنجایی
    • - the course load of each student
    • - میزان کار درسی هر دانشجو
    • - weekly teaching load
    • - میزان تدریس هفتگی
  • countable noun
    (عامیانه) یک عالمه، خروارها، تا دلت بخواهد، پر از
    • - loads of friends and acquaintances
    • - یک دنیا دوست و آشنا
    • - a carload of people
    • - یک اتومبیل پر از آدم
    • - an artist with loads of energy
    • - هنرمندی با یک عالمه انرژی
    • - a boatload of tourists
    • - یک کشتی پر از توریست
    • - This poem is loaded with meaning.
    • - این شعر پرمعنی است.
  • countable noun
    عملکرد ماشین یا دستگاه
  • countable noun
    عمل پر کردن تفنگ با گلوله، محموله
    • - to load a rifle
    • - تفنگ را پر کردن
    • - a muzzle-loading gun
    • - تفنگ سرپر
    • - a loaded revolver
    • - هفت‌تیر پر
    • - Mortars that load at the muzzle.
    • - خمپاره‌هایی که از سر لوله‌ی خمپاره‌انداز پر می‌شوند.
  • countable noun
    سربار، دردسر، گرفتاری، دلهره
    • - a load off one's mind
    • - رفع دلواپسی و دردسر کسی
  • verb - transitive
    گران بار کردن
    • - to load a person with honors
    • - کسی را غرق در افتخار کردن
  • verb - transitive
    بارگیری کردن، بار کردن
    • - to load an expense account
    • - در صورت هزینه‌ها دستکاری کردن
    • - to load a wagon
    • - واگن را بارگیری کردن
    • - The cargo ship is loading.
    • - کشتی باری دارد بارگیری می‌کند.
    • - to load wheat into a truck
    • - گندم بار کامیون کردن
  • verb - transitive
    ارزانی داشتن، بخشیدن
  • verb - transitive
    شیشه یا فیلم در دوربین گذاشتن، پر کردن یا گذاشتن چیزی در یک وسیله که آن را آماده استفاده می کند(مثل پر کردن اسلحه)، بارگذاری کردن(کامپیوتر)
    • - a loaded camera
    • - دوربین پر (از فیلم)
  • verb - intransitive
    بارگیری شدن
  • verb - intransitive
    سوار(وسایل نقلیه) شدن
    • - The boat was loaded with passengers.
    • - کشتی از مسافر پر بود.
    • - The bus is loading right now.
    • - اتوبوس هم‌اکنون دارد مسافر می‌گیرد.
  • verb - intransitive
    پر شدن
    • - a novel that is loaded with excitement
    • - رمانی که پر است از هیجان
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد load

  1. noun cargo, freight
    Synonyms: amount, bale, bundle, capacity, charge, consignment, contents, encumbrance, goods, haul, heft, hindrance, lading, mass, pack, parcel, part, payload, shipment, shot, weight
  2. noun burden, pressure
    Synonyms: affliction, albatross, care, charge, cumber, deadweight, drag, drain, duty, encumbrance, excess baggage, incubus, liability, millstone, obligation, onus, oppression, responsibility, task, tax, trouble, trust, weight, worry
    Antonyms: benefit, blessing
  3. verb burden, saddle
    Synonyms: arrange, ballast, bear, carry, charge, chock, choke, containerize, cram, fill, flood, freight, glut, gorge, heap, heap up, jam, lade, lumber, mass, oversupply, pack, pile, pile it on, pile up, place, pour in, put aboard, ram in, stack, store, stow, stuff, surfeit, swamp, top, top off, weigh, weigh down, weight
    Antonyms: aid, assist, benefit, bless, help
  4. verb overburden, pressure
    Synonyms: burden, charge, encumber, hamper, lade, oppress, saddle, task, tax, trouble, weigh down, weight, worry
    Antonyms: relieve, unburden

Collocations

  • loaded dice

    (در بازی‌های با تاس مانند نرد) تاس تقلبی

Idioms

  • get a load of

    (عامیانه) 1- گوش کردن، شنیدن 2- دیدن، نگاه کردن

  • have a load on

    (عامیانه) مست بودن

ارجاع به لغت load

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «load» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۸ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/load

لغات نزدیک load

پیشنهاد و بهبود معانی