آیکن بنر

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

خرید اشتراک
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۲ آذر ۱۴۰۲

      Tell

      tel tel

      گذشته‌ی ساده:

      told

      شکل سوم:

      told

      سوم‌شخص مفرد:

      tells

      وجه وصفی حال:

      telling

      معنی tell | جمله با tell

      verb - transitive verb - intransitive A1

      گفتن، بیان کردن، نقل کردن، فاش کردن، شرح دادن، ذکر کردن، اعلام کردن، آگاه کردن

      Fossils tell much about the past.

      سنگ‌واره‌ها درباره‌ی گذشته اطلاعات فراوان می‌دهند.

      He is only three-he can't tell time.

      سه سال بیشتر ندارد و نمی‌تواند ساعت بخواند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The two brothers never told on each other.

      آن دو برادر هرگز علیه همدیگر سخن‌چینی نمی‌کردند.

      Every time he did something wrong his sister would tell on him.

      هرگاه کار بدی می‌کرد، خواهرش او را لو می‌داد.

      One cannot tell the future.

      آینده را نمی‌توان دانست.

      His conscience told him not to do anything wrong.

      وجدان به او ندا داد که هیچ کار خلافی نکند.

      They told us of their plans.

      آنان نقشه‌های خود را به ما اطلاع دادند.

      Her words and smiles told her evident delight in ballet.

      سخنان و لبخندهایش، شیفتگی بارز او را نسبت به رقص باله آشکار می‌کرد.

      Tell me your name.

      نامت را به من بگو.

      to tell a secret

      رازی را افشا کردن

      This story tells about his childhood.

      این داستان کودکی او را شرح می‌دهد.

      Dancers who tell stories through bodily gestures.

      رقصندگانی که با حرکات بدن، داستان بیان می‌کنند.

      This recipe tells how to make salads.

      این دستور آشپزی طرز درست‌کردن سالاد را شرح می‌دهد.

      to tell one's beads

      دانه‌های تسبیح را برشمردن

      Ahmad walked around the city walls and told the towers.

      احمد اطراف دیوارهای شهر را پیمود و برج‌ها را شمرد.

      to tell the truth

      حقیقت را گفتن

      Tell her to wait.

      به او بگو صبر کند.

      to tell a story

      قصه گفتن

      to tell a lie

      دروغ گفتن

      He told us that he was sick.

      به ما گفت که مریض است.

      I told him.

      به او گفتم.

      verb - intransitive

      اثر گذاشتن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      فست دیکشنری در اینستاگرام

      efforts that are beginning to tell

      کوشش‌هایی که دارند مؤثر واقع می‌شوند

      The embargo was beginning to tell.

      تحریم اقتصادی داشت اثر می‌گذاشت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Recent events were beginning to tell on her nerves.

      رویدادهای اخیر داشت بر اعصاب او اثر می‌کرد.

      verb - transitive

      فهمیدن، تشخیص دادن

      How can you tell if this painting is a masterpiece?

      از کجا می‌توانی بفهمی که این نقاشی شاهکار است؟

      Can you tell the difference between these two rugs?

      فرق میان این دو قالیچه را تشخیص می‌دهی؟

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      A child cannot tell right from wrong.

      بچه فرق میان درست و غلط را نمی‌داند.

      noun countable

      (در بازی پوکر) چغلی، لو دادن

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد tell

      1. verb communicate
        Synonyms:
        say inform announce express state report impart reveal disclose explain notify mention declare divulge utter advise instruct make known acquaint fill in let know lay open give facts put before level open up command direct order require summon authorize bid apprise keep posted represent break the news let in on proclaim enjoin confess clue in leave word call upon reel off spit it out leak let slip give out recite
        Antonyms:
        listen
      1. verb narrate, describe
        Synonyms:
        state express relate report describe recount portray set forth speak give an account of depict rehearse chronicle
        Antonyms:
        listen
      1. verb understand, discern
        Synonyms:
        know comprehend perceive see recognize learn discern discover ascertain determine identify distinguish differentiate find out deduce make out be sure discriminate know for certain divine clinch
        Antonyms:
        misunderstand
      1. verb carry weight
        Synonyms:
        count weigh have effect take effect have force register make presence felt take its toll militate make presence known
      1. verb calculate
        Synonyms:
        compute count tally reckon number enumerate numerate tale count one by one
        Antonyms:
        guess estimate figure

      Phrasal verbs

      tell off

      توبیخ کردن، مردود شمردن، مواخذه کردن

      شمردن و کنار گذاشتن

      tell on

      1- اثر کردن بر (معمولاً اثر منفی)، اثر داشتن 2- لو دادن، چغلی کردن، خبر‌کشی کردن

      Collocations

      tell the time (or tell time)

      ساعت را خواندن، وقت روز را دانستن

      Idioms

      do tell!

      (امریکا - عامیانه) راستی!، راست می‌گی!

      i'll tell you what

      (عامیانه) بگذار ببینم، بهتر است که، از من بشنو

      live to tell the tale

      از خطر جان به در بردن و برای دیگران گزارش دادن

      tell me another!

      (عامیانه) حرفت را باور نمی‌کنم!، دست از این حرف‌ها بردار!

      tell tales about somebody

      غیبت کسی را کردن، پشت سر کسی حرف زدن

      Idioms بیشتر

      tell that to the marines!

      (عامیانه) حرف‌هایت را باور نمی‌کنم!، کم دروغ بگو!

      tell the truth and shame the devil

      حتی اگر به‌ضررت تمام می‌شود راست بگو

      tell the world

      آشکارا به همه اعلام کردن، به جهانیان گفتن

      there is no telling

      نمی‌توان گفت، نمی‌توان پیش‌بینی کرد

      to tell (you) the truth

      راستش را بخواهی (بخواهید)، راستی

      you're telling me!

      (عامیانه) کاملاً موافقم!، نیازی به گفتن ندارد!، خودم بهتر می‌دانم!

      سوال‌های رایج tell

      گذشته‌ی ساده tell چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده tell در زبان انگلیسی told است.

      شکل سوم tell چی میشه؟

      شکل سوم tell در زبان انگلیسی told است.

      وجه وصفی حال tell چی میشه؟

      وجه وصفی حال tell در زبان انگلیسی telling است.

      سوم‌شخص مفرد tell چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد tell در زبان انگلیسی tells است.

      ارجاع به لغت tell

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «tell» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/tell

      لغات نزدیک tell

      • - teliospore
      • - telium
      • - tell
      • - tell a joke
      • - tell a lie
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      case in point casita catch up on something change your mind chemical circumnavigate prance calm shopping basket magnitude bushed plausibility satisfactorily scalpel pentagon جنده حشرات خاور رابطه‌ی جنسی یک‌شبه سستی سیار شرمگاه لثه او عالم آسیب‌شناسی آغازین اسب‌سوار استعفا امتحان کننده
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.