آیکن بنر

۵۰۴ واژه‌ی ضروری در لغات دسته‌بندی‌شده

۵۰۴ واژه‌ی ضروری در لغات دسته‌بندی‌شده

مشاهده
آخرین به‌روزرسانی:

Clinch

klɪntʃ klɪntʃ

معنی clinch | جمله با clinch

noun verb - transitive verb - intransitive

محکم کردن، ثابت کردن، پرچ کردن، قاطع ساختن، گروه، پرچ بودن (مثل سرمیخ)

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

هوش مصنوعی فست دیکشنری

He went to China to clinch the deal.

او به چین رفت تا معامله را قطعی کند.

a clinching argument

استدلال قاطع (و پایان‌دهنده به چون و چرا)

پیشنهاد بهبود معانی

انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد clinch

  1. verb hold securely; grab
    Antonyms:

ارجاع به لغت clinch

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «clinch» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/clinch

لغات نزدیک clinch

پیشنهاد بهبود معانی