محکم کردن، ثابت کردن، پرچ کردن، قاطع ساختن، گروه، پرچ بودن (مثل سرمیخ)
He went to China to clinch the deal.
او به چین رفت تا معامله را قطعی کند.
a clinching argument
استدلال قاطع (و پایاندهنده به چون و چرا)
بوکس ورزش کلینچ (وضعیت درگیری نزدیک که بوکسورها برای متوقفکردن تبادل ضربات و کاهش فشار حریف، یکدیگر را میگیرند و داور آنها را جدا میکند)
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی ورزش
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «clinch» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/clinch