Nail

neɪl neɪl
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    nailed
  • شکل سوم:

    nailed
  • سوم‌شخص مفرد:

    nails
  • وجه وصفی حال:

    nailing
  • شکل جمع:

    nails

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

noun countable B2
میخ

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

جای تبلیغ شما در فست دیکشنری
- I hammered the nail into the wall.
- با چکش میخ را به دیوار کوبیدم.
- He pulled out a rusty nail from the old fence.
- او میخی زنگ‌زده را از نرده‌ی قدیمی بیرون کشید.
- After hammering the nail, she hung the picture frame on the wall.
- بعداز اینکه میخ را کوبید، قاب عکس را روی دیوار آویزان کرد.
- Each cigarette that you smoke is a nail that you drive into your own coffin.
- هر سیگاری که می‌کشی میخی است که بر تابوت خود کوبیده‌ای.
noun countable B2
ناخن
- Sherry has long nails.
- شری ناخن‌های بلند دارد.
- She painted her nails a bright red color.
- او ناخن‌هایش را قرمز روشن کرد.
- He accidentally broke a nail while opening the box.
- او به‌طور تصادفی ناخنش را هنگام باز کردن جعبه شکست.
- to cut one's nails
- ناخن خود را گرفتن یا زدن
verb - transitive
با میخ کوبیدن، با میخ الصاق کردن
- We nailed down the lid on the box.
- ما در جعبه را به آن با میخ کوبیدیم.
- He decided to nail the picture frame to the wall.
- او تصمیم گرفت قاب عکس را با میخ به دیوار وصل کند.
- They nailed Christ's hands and feet to the cross.
- دست و پای عیسی را بر صلیب میخکوب کردند.
- Luther nailed the proclamation to the church door.
- لوتر اعلامیه را به در کلیسا میخکوب کرد.
verb - transitive
عامیانه به دام انداختن، گیر انداختن، گرفتن (معمولاً هنگام انجام کاری اشتباه)، افشا کردن، مجرم شناختن
- The detective finally managed to nail the suspect after weeks of investigation.
- کارآگاه بالاخره توانست مظنون را پس‌از هفته‌ها تحقیق گیر بیاندازد.
- They set up a sting operation to nail the gang of thieves.
- آن‌ها عملیاتی را برای گرفتن گروه دزدان ترتیب دادند.
- He nailed the source of all those rumors.
- او منبع همه‌ی آن شایعات را کشف و افشا کرد.
- The evidence was strong enough to nail him in court.
- مدارک به‌قدری قوی بود که او را در دادگاه مجرم شناساند.
- He was finally nailed by the police.
- بالأخره گرفتار پلیس شد.
- The information was key to nailing the fraud scheme.
- اطلاعات برای افشای طرح کلاه‌برداری کلیدی بود.
نمونه‌جمله‌های بیشتر
verb - transitive informal
موفق شدن، به‌خوبی انجام دادن، عالی عمل کردن، ترکوندن
- He nailed the presentation and impressed everyone in the room.
- او ارائه را به‌خوبی انجام داد و همه را تحت‌تأثیر قرار داد.
- He nailed the exam, achieving a perfect score.
- او در امتحان موفق شد و نمره کامل گرفت.
- Their group dance was flawless; they really nailed the performance.
- رقص گروهی‌شان بی‌نقص بود؛ آن‌ها واقعاً اجرایشان را عالی انجام دادند.
- He nailed his job interview and got the offer.
- اون تو مصاحبه‌ی شغلیش ترکوند و پیشنهاد کارو گرفت.
verb - transitive informal
زدن، ضربه زدن، برخورد کردن
- He nailed me in the head with a rock.
- با سنگ زد توی سرم.
- The falling branch nailed the car's windshield.
- شاخه‌ی درحال افتادن به شیشه‌ی جلوی ماشین برخورد کرد.
- He nailed the target with a single shot.
- او با یک شلیک هدف را زد.
verb - transitive
تمرکز کردن، چشم دوختن
- She was nailing her eyes on the beetle.
- او چشمان خود را بر آن سوسک دوخته بود.
- She nailed her attention on the speaker, determined to understand every word.
- او توجه خود را به سخنران متمرکز کرد و مصمم بود هر کلمه را بفهمد.
- He nailed his focus on the task at hand, ignoring all distractions.
- او تمرکز خود را بر روی کار معطوف کرد و تمام عوامل حواس‌پرتی را نادیده گرفت.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد nail

  1. verb fasten, fix with pointed object
    Synonyms:
    attach secure fix join hold pin tack bind drive hammer pound strike hit beat spike whack
    Antonyms:
    unfasten unnail
  1. verb capture, arrest
    Synonyms:
    catch take seize arrest get secure nab detain apprehend collar pinch bag hook prehend
    Antonyms:
    release let go liberate

Phrasal verbs

  • nail down

    مجبور کردن، تحت فشار قرار دادن، قطعی کردن، به نتیجه رسیدن، تکلیف چیزی را معلوم کردن، نهایی کردن، تحکیم کردن

    با میخ محکم کردن

  • nail up

    1 - به دیوار (یا جای بلند) کوبیدن یا میخ کردن 2- با میخ در جای خود محکم کردن

Collocations

  • casing nail

    میخ جعبه، میخ روکش کار، میخ بی‌سر

  • nail-biting finish

    پایان بسیار هیجان‌انگیز، پایان بسیار نفس‌گیر، پایان بسیار دلهره‌آور

Idioms

  • hard as nails

    سخت، پوست‌کلفت، بی‌احساس، بی‌رحم

  • hit the nail on the head

    گل گفتی، زدی تو خال (حق مطلب را به درستی ادا کردن) ( وضعیت مشکلی را به‌صورت دقیق شرح دادن)

  • tooth and nail

    چنگ و دندان، تمام قوا، همه‌ی وجود

ارجاع به لغت nail

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «nail» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/nail

لغات نزدیک nail

پیشنهاد بهبود معانی