آیکن بنر

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

خرید اشتراک
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۶ اسفند ۱۴۰۳

      Drive

      draɪv draɪv

      گذشته‌ی ساده:

      drove

      شکل سوم:

      driven

      سوم‌شخص مفرد:

      drives

      وجه وصفی حال:

      driving

      شکل جمع:

      drives

      توضیحات:

      در معنای یازدهم همچنین می‌توان از driveway به‌جای drive استفاده کرد.

      معنی drive | جمله با drive

      verb - intransitive verb - transitive A1

      راندن، بردن، سواری کردن (وسیله‌ی نقلیه)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده

      He drives a car.

      او اتومبیل می‌راند.

      I will drive my brother to the airport tomorrow.

      من برادرم را فردا به فرودگاه می‌برم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      She drives her friends to the party every weekend.

      او هر آخرهفته دوستانش را به مهمانی می‌برد.

      He learned to drive when he turned sixteen.

      او زمانی که شانزده ساله شد، رانندگی را یاد گرفت.

      They decided to drive their new car on a road trip.

      آن‌ها تصمیم گرفتند با ماشین جدیدشان به سفر جاده‌ای بروند.

      He drives well.

      او خوب رانندگی می‌کند.

      She drives the children to school.

      او (باماشین) بچه‌ها را به مدرسه می‌برد.

      verb - transitive C1

      باعث انجام کار یا حرکتی شدن، کسی را مجبور به کاری کردن، هدایت کردن به جایی، راندن به سمتی

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      همگام سازی در فست دیکشنری

      We drove the cattle inside the pen.

      دام‌ها را به درون طویله هدایت کردیم.

      The storm drove the waves against the shore with great force.

      طوفان امواج را با نیروی زیادی به سمت ساحل راند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The wind drove the boat eastward.

      باد کشتی را به سوی خاور راند.

      The coach drove the players to train harder before the championship.

      مربی بازیکنان را وادار کرد تا قبل‌از قهرمانی سخت‌تر تمرین کنند.

      They used a net to drive the fish into the shallow waters.

      آن‌ها از توری برای راندن ماهی‌ها به آب‌های کم‌عمق استفاده کردند.

      Hunger drove them to steal.

      گرسنگی آن‌ها را وادار به دزدی کرد.

      With his hammer he drove the peg into the hole.

      با چکش میخ چوبی را به داخل سوراخ کرد.

      His ambition drove him to work late into the night.

      آرزوهایش باعث شدند تا دیروقت کار کند.

      Fear of failure can drive students to perform better in exams.

      ترس از شکست می‌تواند دانش‌آموزان را به بهتر عمل کردن در امتحانات مجبور کند.

      He tried to drive the British from India.

      او کوشید انگلیسی‌ها را از هندوستان بیرون کند.

      Bad smell drove away the customers.

      بوی بد مشتریان را فرار داد.

      He drove off the enemy.

      او دشمن را عقب نشاند.

      to drive out evil spirits

      ارواح خبیثه را دور کردن

      verb - transitive C1

      باعث ایجاد وضعیتی شدن، بردن به‌سمت وضعیتی، کشیدن به‌سمت وضعیتی (معمولاً ناخوشایند)

      The social and economic conditions drive young people to addiction.

      وضع اجتماعی و سیاسی جوانان را به اعتیاد می‌کشاند.

      Economic instability has driven several businesses to bankruptcy.

      بی‌ثباتی اقتصادی چندین کسب‌وکار را به ورشکستگی کشانده است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Her relentless pursuit of perfection drove him to exhaustion.

      دنباله‌روی بی‌وقفه‌اش از کمال او را به خستگی کشاند.

      The loss of a loved one can drive people to isolation.

      از دست دادن عزیز می‌تواند مردم را به انزوا بکشاند.

      Frustration over delays has driven customers to complain more frequently.

      ناامیدی ناشی از تأخیرها باعث شکایت بیشتر مشتریان شده است.

      Driven by greed, he defrauded everyone.

      به خاطر آز سر همه کلاه می‌گذاشت.

      These children are driving me insane!

      این بچه‌ها دارند مرا دیوانه می‌کنند!

      The death of his son drove him mad.

      مرگ پسرش او را دیوانه کرد.

      verb - transitive C2

      به حرکت درآوردن (تأمین نیروی لازم برای حرکت)

      A gasoline engine drives the motorboat.

      موتور بنزینی قایق موتوری را به حرکت در می‌آورد.

      The engine drives the hydraulic system to lift the cargo.

      موتور، سیستم هیدرولیک را برای بلند کردن بار به حرکت درمی‌آورد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Solar panels drive the water pumps for irrigation.

      پنل‌های خورشیدی پمپ‌های آب را برای آبیاری به حرکت درمی‌آورند.

      verb - intransitive verb - transitive

      ورزش ضربه زدن به توپ، شوت کردن (با قدرت زیاد)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      He drove the football into the goal with a powerful kick.

      او با ضربه‌ای قوی توپ فوتبال را به سمت دروازه شوت کرد.

      During the golf tournament, she drove the ball over 300 yards.

      در مسابقه‌ی گلف، او توپ را بیش از سیصد یارد زد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      As he drove the ball, the crowd erupted in cheers.

      وقتی او توپ را زد، جمعیت با شادی فریاد زدند.

      verb - intransitive

      ورزش (راگبی، بسکتبال و...) حرکت کردن با توپ (با نیروی زیاد برای گرفتن امتیاز)

      The player drove hard towards the goal, determined to score.

      بازیکن با قدرت به سمت دروازه رفت و مصمم بود گل بزند.

      She drove past her opponent and took a shot on goal.

      او از حریفش عبور کرد و به‌سمت دروازه شوت کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The athlete drove to the end zone, securing the touchdown.

      ورزش‌کار به‌سمت منطقه‌ی پایان رفت و تاچ‌داون را به ثبت رساند.

      verb - intransitive verb - transitive

      ورزش (بیسبال) امتیاز گرفتن با ضربه، به پیش راندن رانِر

      He managed to drive in the winning run in the final inning.

      او موفق شد در اینینگ آخر، امتیاز پیروزی را کسب کند.

      The team relied on their best hitter to drive in crucial runs.

      تیم برای کسب امتیازات حساس به بهترین ضربه‌زن خود تکیه داشت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Can he drive in the runner from second base?

      آیا او می‌تواند رانِر را از بیس دوم وارد بازی کند؟

      noun countable B1

      سفر با اتومبیل، سواری، رانندگی

      Our drive lasted two hours.

      سفر ما (با اتومبیل) دو ساعت طول کشید.

      He enjoys a Sunday drive in the countryside.

      او از سواری یکشنبه در حومه‌ی شهر لذت می‌برد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The drive through the mountains was very difficult.

      رانندگی در کوهستان بسیار سخت بود.

      the German drive in North Africa

      پیشروی آلمان‌ها در افریقای شمالی

      noun uncountable

      سیستم محرکه، سیستم حرکتی، سیستم انتقال قدرت محرکه

      My new car has an all-wheel drive system for better traction on rough terrain.

      ماشین جدید من دارای سیستم چهارچرخ متحرک برای کشش بهتر در زمین‌های ناهموار است.

      The left-hand drive model is common in European countries.

      سیستم حرکتی در سمت چپ در کشورهای اروپایی رایج است.

      noun countable

      جاده، خیابان (به‌عنوان اسم)

      They recently moved to 45 Oak Drive in the suburbs.

      آن‌ها به‌تازگی به جاده‌ی شماره‌ی چهل‌وپنج اُک در حومه‌ی شهر نقل‌مکان کرده‌اند.

      Maple Drive is one of the most beautiful residential streets in the city.

      خیابان مِیپل یکی از زیباترین خیابان‌های مسکونی در شهر است.

      noun countable

      انگلیسی بریتانیایی ورودی پارکینگ، محوطه‌ی پارکینگ

      drive, ورودی پارکینگ، محوطه‌ی پارکینگ

      I parked in the drive and walked to the front door.

      ماشین را در ورودی پارکینگ پارک کردم و به‌سمت در ورودی رفتم.

      Please don’t block the drive; I need to take my car out.

      لطفاً ورودی پارکینگ را مسدود نکن، باید ماشینم را بیرون بیاورم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      She washed her car on the drive this morning.

      او امروز صبح ماشینش را در محوطه‌ی پارکینگ شست.

      noun countable

      مبارزه، تلاش، پشتکار، پویش، کارزار

      He has a lot of drive.

      او خیلی پشتکار دارد.

      The government has launched a mental health drive.

      دولت، کارزاری برای بهبود سلامت روان آغاز کرده است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Environmental activists have started a drive to ban plastic bags.

      فعالان محیط‌زیست پویشی برای ممنوعیت کیسه‌های پلاستیکی آغاز کرده‌اند.

      the drive to promote literacy

      تلاشی برای ترویج سوادآموزی

      noun countable

      انگلیسی آمریکایی مراسم خیریه، پویش جمع‌آوری کمک

      A local charity launched a food drive to support families in need.

      مؤسسه خیریه‌ی محلی، پویش جمع‌آوری مواد غذایی برای حمایت از خانواده‌های نیازمند راه‌اندازی کرد.

      Our company participated in a toy drive during the holiday season.

      شرکت ما درطول فصل تعطیلات در پویش جمع‌آوری اسباب‌بازی شرکت کرد.

      noun countable B1

      کامپیوتر درایو (وسیله‌ای برای ذخیره داده در کامپیوتر)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کامپیوتر

      مشاهده

      I need to upgrade my computer's drive.

      باید درایو کامپیوترم را ارتقا بدهم.

      The computer's drive was malfunctioning.

      درایو کامپیوترم درست کار نمی‌کرد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد drive

      1. noun journey by vehicle
        Synonyms:
        ride trip run tour outing excursion spin jaunt commute ramble joyride lift pickup hitch airing turn expedition whirl Sunday drive
      1. noun campaign for cause
        Synonyms:
        effort action push appeal initiative crusade enterprise advance surge get-up-and-go
      1. noun person’s will to achieve
        Synonyms:
        motivation ambition energy effort initiative momentum impulse motive vigor vitality guts steam push pressure punch fire in belly pep zip spunk gumption moxie get-up-and-go enterprise stuff goods right stuff clout impetus impellent what it takes
      1. verb move or urge on
        Synonyms:
        push force make compel motivate encourage urge press prod spur hound goad hustle shove chase propel stimulate provoke animate rouse inspire prompt hasten coerce instigate actuate egg on harass hurry send dog nag worry work on lean on pressure shepherd herd kick act upon put up to spirit up arouse overwork oblige induce pound railroad bulldoze steamroll ride herd on overburden hurl
        Antonyms:
        stop halt check discourage repress curb dissuade retard
      1. verb moving, controlling a vehicle
        Synonyms:
        operate run steer guide control handle manage travel ride transport move send advance propel push direct wheel motor cruise roll start spin cycle bike bicycle dash speed impel actuate tool floor it step on the gas step on it pour it on burn rubber fire up bear down tailgate fly burn up the road make sparks fly mobilize lean on it vehiculate drag turn
        Antonyms:
        stop halt
      1. verb hit with heavy blow
        Synonyms:
        hit beat strike knock thump whack smite sock punch ram batter hammer thrust butt dash plunge stab sink throw run stick dig shoot pop maul wham jackhammer twack

      Phrasal verbs

      drive at

      مقصود داشتن، منظور داشتن

      drive away

      فراری دادن، راندن

      drive off

      (حمله‌ی دشمن و غیره را) پس زدن، پس راندن

      drive out

      بیرون راندن، بیرون کردن، دور کردن

      drive-in

      وارد کردن، راندن

      Collocations

      what are you driving at?

      منظورت چیست؟

      test-drive

      (مثلاً هنگام خرید اتومبیل) به‌طور آزمایشی راندن

      drive someone crazy

      کسی را دیوانه کردن/عاصی کردن

      go on an economy drive

      صرفه‌جویی کردن، کمپین صرفه‌جویی راه انداختن

      fresh drive

      تلاش تازه، اقدام جدید، حرکت جدید

      Collocations بیشتر

      drive recklessly

      بی‌احتیاط رانندگی کردن، با بی‌مبالاتی رانندگی کردن

      Idioms

      drive a hard bargain

      سخت معامله بودن، اهل چانه‌زنی و مقاومت بودن، به آسانی معامله نکردن

      خیلی چانه زدن، در معامله سخت‌گیری کردن، گذشت نشان ندادن

      what are you driving at?

      منظورت چیست؟

      drive home

      1- فهماندن 2- به هدف زدن

      let drive

      1- زدن 2- هدف‌گیری کردن

      drive to distraction

      دیوانه‌کردن، از خود بی‌خود کردن

      Idioms بیشتر

      drive to the dogs

      بیچاره کردن یا شدن، تباه کردن، نابود کردن

      drive (or push) to the wall

      (عامیانه) در تنگنا قرار دادن، عاجز کردن، در موقعیت بد قرار دادن

      drive (or send) up the wall

      (عامیانه) کاملاً خشمگین کردن، (از شدت خشم یا آزردگی ) بی‌تابی کردن

      لغات هم‌خانواده drive

      noun
      drive, driver, driving
      adjective
      driving
      verb - transitive
      drive

      سوال‌های رایج drive

      گذشته‌ی ساده drive چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده drive در زبان انگلیسی drove است.

      شکل سوم drive چی میشه؟

      شکل سوم drive در زبان انگلیسی driven است.

      شکل جمع drive چی میشه؟

      شکل جمع drive در زبان انگلیسی drives است.

      وجه وصفی حال drive چی میشه؟

      وجه وصفی حال drive در زبان انگلیسی driving است.

      سوم‌شخص مفرد drive چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد drive در زبان انگلیسی drives است.

      ارجاع به لغت drive

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «drive» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/drive

      لغات نزدیک drive

      • - dript
      • - driss uniform
      • - drive
      • - drive (or push) to the wall
      • - drive (or send) up the wall
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      line elbow dinner bake ultimatum annular braze break into song brickie briskly bryant buddy cain call the shots camping مرعوب مرغوب سلب امحا امن‌وامان با تمام وجود بچه‌بازی تطبیق دادن تکیه‌کلام جنده‌بازی دیگر ذوق شگفتی جفت جمله
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.