Batter

ˈbæt̬ər ˈbætə
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    battered
  • شکل سوم:

    battered
  • سوم شخص مفرد:

    batters
  • وجه وصفی حال:

    battering
  • شکل جمع:

    batters

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - intransitive verb - transitive
    کوبیدن، زدن، ضربه زدن (به طور مکرر)
    • - He was battering on the door.
    • - او با مشت بر در می‌کوبید.
    • - The boxer battered his opponent with a series of powerful punches.
    • - بوکسور حریفش را با مشت‌های متوالی زد.
  • verb - intransitive verb - transitive
    کتک زدن، ضربه زدن (به یک فرد به طور مکرر در مدت زمان طولانی)
    • - He was arrested for having battered his wife.
    • - به‌ دلیل کتک زدن زنش دستگیر شد.
    • - He was sentenced to jail for battering his partner.
    • - او به جرم کتک زدن شریک زندگی‌اش به زندان محکوم شد.
  • noun countable uncountable
    غذا و آشپزی مایه (کیک)
    • - The chef whisked the batter until it was smooth.
    • - سرآشپز مایه را هم زد تا صاف شود.
    • - I whisked the eggs and milk to create a smooth pancake batter.
    • - تخم‌مرغ‌ها و شیر را هم زدم تا خمیر پنکیک نرمی به دست آید.
  • noun countable
    ورزش توپ‌زن، ضربه‌زننده (در بیسبال و کریکت و راندرز)
    • - Sarah eagerly stepped up as the first batter.
    • - سارا مشتاقانه به عنوان نخستین توپ‌زن پا به میدان گذاشت.
    • - The batter missed the ball.
    • - ضربه‌زننده توپ را از دست داد.
  • verb - transitive
    بمباران کردن، به توپ بستن
    • - The enemy forces began to batter our positions.
    • - نیروهای دشمن شروع به بمباران کردن مواضع ما کردند.
    • - The enemy aircraft battered our cities.
    • - هواپیماهای دشمن شهرهای ما را به توپ بستند.
  • verb - intransitive verb - transitive
    حقوق ضرب و جرح وارد کردن
    • - He was taken into custody after attempting to batter a police officer during the protest.
    • - او پس از تلاش برای ضرب و جرح وارد کردن به افسر پلیس در جریان اعتراض بازداشت شد.
    • - It is against the law to batter another person.
    • - ضرب و جرح وارد کردن به شخص دیگری خلاف قانون است.
  • verb - intransitive verb - transitive
    داغون کردن، از شکل انداختن، داغون شدن، از شکل افتادن، شکستن
    • - His shoes were battered after months of hiking through rough terrains.
    • - کفش‌های او پس از ماه‌ها پیاده‌روی در زمین‌های ناهموار از شکل افتاد.
    • - He batter the car's bumper.
    • - سپر ماشین را داغون کرد.
  • noun
    ضربه (پی‌در‌پی)
    • - The repeated batters on the door echoed through the empty house.
    • - ضربات مکرر روی در از داخل خانه‌ی خالی طنین‌انداز شد.
    • - She showed no signs of weakness despite enduring repeated batters from her opponent.
    • - علی‌رغم تحمل ضربات مکرر از طرف حریفش هیچ نشانه‌ای از ضعف نشان نداد.
  • verb - transitive
    غذا و آشپزی به ... مایه مالیدن
    • - I love to batter chicken before frying it.
    • - دوست دارم پیش از سرخ کردن مرغ به آن مایه بمالم.
    • - She battered the fish.
    • - به ماهی مایه مالید.
  • noun
    شیب روبه‌بالا (در سطح بیرونی دیوار)
    • - The batter of the ancient fortress walls provided stability against external forces.
    • - شیب روبه‌بالای دیوارهای قلعه‌ی باستانی در برابر نیروهای خارجی مقاومت به وجود می‌آورد.
    • - The skilled mason shaped the wall's batter to ensure its structural integrity.
    • - سنگ‌تراش ماهر به شیب روبه‌بالای دیوار شکل داد تا از یکپارچگی ساختاری آن اطمینان حاصل کند.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد batter

  1. noun mixture before baking
    Synonyms: concoction, dough, mix, mush, paste, preparation, recipe
  2. verb strike and damage
    Synonyms: assault, bash, beat, break, bruise, buffet, clobber, contuse, cripple, crush, dash, deface, demolish, destroy, disable, disfigure, drub, hurt, injure, lacerate, lambaste, lame, lash, mangle, mar, maul, mutilate, pelt, pommel, pound, pummel, punish, ruin, shatter, smash, thrash, wallop, wreck

ارجاع به لغت batter

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «batter» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/batter

لغات نزدیک batter

پیشنهاد بهبود معانی