آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳

      Beat

      biːt biːt

      گذشته‌ی ساده:

      beat

      شکل سوم:

      beaten

      سوم‌شخص مفرد:

      beats

      وجه وصفی حال:

      beating

      شکل جمع:

      beats

      معنی beat | جمله با beat

      verb - transitive B1

      شکست دادن، پیروز شدن بر، غلبه کردن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

      مشاهده

      It was not easy to beat Kennedy.

      شکست دادن کندی کار آسانی نبود.

      Our national team was beaten.

      تیم ملی ما شکست خورد.

      verb - transitive informal

      بهتر بودن، چربیدن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      خرید اشتراک فست دیکشنری

      The concert last night beat any other live performance I've ever seen.

      کنسرت دیشب از هر اجرای زنده‌ی دیگری که تابه‌حال دیده‌ام بهتر بود.

      The new video game beat all the others in terms of graphics and gameplay.

      این بازی ویدئویی جدید از نظر گرافیک و گیم‌پلی به همه‌ی بازی‌های دیگه می‌چربه.

      verb - transitive

      نخوردن، دوری کردن، اجتناب کردن (به ترافیک و غیره)

      He wanted to beat the traffic, so he left work early.

      می‌خواست به ترافیک نخوره، به همین دلیل زود محل کار رو ترک کرد.

      We need to beat the rain and finish painting the house before the storm arrives.

      نباید به باران بخوریم و باید قبل از رسیدن طوفان رنگ کردن خانه را تمام کنیم.

      verb - transitive

      زودتر انجام دادن، زودتر رسیدن (از کسی)

      I was going to wash the dishes, but you beat me to it.

      می‌خواستم ظرف‌ها را بشورم، اما تو از من زودتر انجام دادی.

      He was determined to beat his sister to the last piece of cake.

      مصمم بود که قبل از خواهرش به آخرین تکه‌ی کیک برسه.

      verb - transitive

      زدن، کتک زدن (شخص و حیوان و غیره)، زدن، کوبیدن (در و طبل و غیره)

      He beats on the table with his fists.

      با مشت بر میز می‌زند.

      His stepfather beats him every day.

      ناپدری‌اش او را هر روز کتک می‌زد.

      verb - intransitive

      خوردن (باران و غیره)

      The rain beat against the leaves of the trees.

      باران به برگ درختان می‌خورد.

      The heavy rain beat against the windows.

      باران شدید به پنجره‌ها می‌خورد.

      verb - transitive

      باز کردن (راه)

      The farmer used a stick to beat a path through the thorny bushes.

      کشاورز از یک تکه‌چوب برای باز کردن مسیری در میان بوته‌های خاردار استفاده کرد.

      The children loved to beat a path through the tall grass in the meadow.

      بچه‌ها دوست داشتند مسیری را در میان علف‌های بلند در چمن‌زار باز کنند.

      verb - transitive

      غذا و آشپزی هم زدن (پی‌درپی) (خامه و تخم‌مرغ و غیره)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی غذا و آشپزی

      مشاهده

      She beat the eggs in a bowl.

      تخم‌مرغ‌ها را در یک کاسه هم زد.

      I used an electric mixer to beat the cream and sugar together.

      با همزن برقی خامه و شکر را هم زدم.

      verb - intransitive verb - transitive

      تپیدن، زدن، پرپر زدن

      My heart started to beat faster.

      قلبم شروع به تندتر تپیدن کرد.

      His heart beats fast.

      قلب او تند می‌زند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The woodpeckers beats its wings at great speed.

      دارکوب با سرعت زیادی بال‌هایش را می‌زند.

      adjective informal

      خسته، کوفته، هلاک

      He is completely beat.

      او کاملاً خسته است.

      She was beat from the long hiking and needed to rest.

      پیاده‌روی طولانی او را هلاک کرده بود و او به استراحت نیاز داشت.

      noun countable uncountable

      تپش، ضربان

      The doctor listened intently to the beat of the patient's heart through the stethoscope.

      دکتر با دقت به ضربان قلب بیمار از طریق گوشی پزشکی گوش داد.

      The beat of her heart quickened as she neared the finish line of the race.

      با نزدیک شدن به خط پایان مسابقه، تپش قلبش تندتر شد.

      noun countable uncountable

      موسیقی ضرب

      The beat of the drum set the rhythm for the entire song.

      ضرب طبل ریتم کل آهنگ را تنظیم کرد.

      We need to find a catchy beat for the chorus of this song.

      باید یک ضرب گیرا برای آواز جمعی این آهنگ پیدا کنیم.

      noun countable

      حوزه‌ی نگهبانی، محل گشت، پست (پلیس)

      The police chief reassigned the officer to a different beat.

      رئیس پلیس این افسر را به حوزه‌ی نگهبانی دیگری گماشت.

      The police officer patrolled his beat.

      این افسر پلیس در محل گشت خود به گشت‌زنی پرداخت.

      noun countable

      انگلیسی آمریکایی نقطه‌ی عطف (داستان و فیلم و غیره)

      The beat of the play left the audience stunned.

      نقطه‌ی عطف نمایش، تماشاگران را بهت‌زده کرد.

      The emotional beat of the film had viewers reaching for their tissues.

      نقطه‌ی عطف عاطفی فیلم باعث شد بینندگان دستشان را برای دستمال کاغذی دراز کنند.

      noun

      ادبیات تکیه (شعر)

      The poem's use of rhyme and beat added to its lyrical and melodic quality.

      استفاده از قافیه و تکیه بر کیفیت ترانه و آهنگ آن افزود.

      The poet carefully chose the beat of each line to create a rhythmic and musical quality in his poem.

      شاعر تکیه‌ی هر بیت را با دقت انتخاب می‌کرد تا حالت ریتمیک و موسیقایی در شعرش ایجاد شود.

      verb - transitive

      خسته کردن، از پا درآوردن، از توان انداختن

      The never-ending demands of my job continue to beat me.

      خواسته‌های بی‌پایان شغلم هم‌چنان مرا خسته می‌کند.

      The long day of work and chores beat me.

      روز طولانی کار و کارهای خانه مرا از پا درآورد.

      verb - intransitive

      تیک‌تاک کردن (ساعت)

      The clock beat loudly, reminding me that it was time to leave for work.

      ساعت با صدای بلندی تیک‌تاک می‌کرد. به من یادآوری شد که وقت رفتن به محل کار است.

      The clock on the wall beat in perfect rhythm.

      ساعت روی دیوار با ریتمی عالی تیک‌تاک می‌کرد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد beat

      1. adjective very tired
        Synonyms:
        tired weary fatigued exhausted worn out dog tired kaput
        Antonyms:
        rested
      1. noun throbbing
        Synonyms:
        pulse throb pound tick rhythm flow measure pulsation vibration oscillation undulation ripple surge swing shake quiver flutter palpitation pressure quake cadence cadency rhyme meter swell thump
      1. noun blow, stroke
        Synonyms:
        hit strike punch slap thump swing shake lash
      1. noun area of responsibility
        Synonyms:
        way path route course walk rounds patrol precinct circuit march
      1. verb injure by striking
        Synonyms:
        hit strike pound smack knock thump slap bat punch wallop bash belt whale thrash batter pummel clout lambaste trounce drub cudgel club cane flog whip lash flail castigate maltreat buffet bruise maul break crush mash ram collide bang rap swat pelt lick
        Antonyms:
        help aid assist protect guard
      1. verb defeat, surpass
        Synonyms:
        defeat overcome conquer vanquish triumph exceed surpass outdo top excel better best outstrip outrun outshine overtake outplay outrival overwhelm subdue shoot ahead of whip be victorious
        Antonyms:
        lose surrender retreat relinquish cede
      1. verb forge
        Synonyms:
        shape form fashion work model hammer pound malleate
      1. verb throb
        Synonyms:
        pulse pound thump pulsate palpitate shake tremble quiver vibrate flutter oscillate fluctuate heave swing bob bounce jerk twitch flap flicker undulate ripple agitate pitch buffet quake quaver writhe thrill
      1. verb mix
        Synonyms:
        stir whip

      Phrasal verbs

      beat about

      جستجو کردن، پی (چیزی گشتن)، پیگیری کردن

      beat back

      پس زدن، عقب نشاندن

      beat down

      (خورشید) به شدت تابیدن

      چانه زدن سر قیمت پایینتر

      beat off

      دفع کردن، رد کردن، نپذیرفتن

      (زمان) هدر دادن

      خودارضایی کردن

      to beat one's gums

      (عامیانه) حرف بی‌ربط زدن، وراجی کردن

      Phrasal verbs بیشتر

      beat out

      با سازی کوبه‌ای مانند طبل آهنگی را نواختن

      خاموش کردن، فرونشاندن

      شکست دادن با اختلاف کم

      beat-up

      کتک زدن، مورد ضرب و شتم قرار دادن

      Collocations

      beat time

      رنگ گرفتن، ضرب گرفتن

      on the beat

      موزون، دارای آهنگ درست

      Idioms

      beat it

      برو!، گم شو!، بزن به چاک!، هری، دست از سرم بردار، تنهام بزار، برو بیرون، گورتو گم کن، ولم کن

      beat (someone) hollow

      (انگلیس - عامیانه) به آسانی و به طور قاطع شکست دادن

      beat (someone) to it

      پیش‌دستی کردن، زودتر رسیدن به

      beat the rap

      (از تنبیه و کیفر و غیره) گریختن، جستن

      can you beat this?

      از این بهتر می‌توانی؟، از من بهتر می‌توانی؟

      Idioms بیشتر

      to beat the band (or the devil)

      (عامیانه) با حرارت و اشتیاق عمل کردن، تند و پرآب و تاب انجام دادن

      beat (or rack or cudgel) one's brains

      برای به یاد آوردن یا اندیشیدن درباره‌ی چیزی سخت کوشیدن

      beat someone's brains out

      (با زدن ضربه به سر) کشتن

      beat one's breast

      تظاهر به احساس غم یا گناه یا پشیمانی کردن، سنگ چیزی را بر سینه زدن

      beat around the bush

      به اصل مطلب نپرداختن، طفره رفتن، منظور خود را بیان نکردن، صغراوکبرا چیدن، آسمان‌وریسمان به‌هم بافتن

      knock (or beat) the living daylights out of someone

      (عامیانه) حسابی کتک زدن، لت و پار کردن

      beat to the draw

      (در انجام کاری مثلاً کشیدن هفت تیر) از حریف تندتر بودن

      beat the drum for

      (عامیانه) بازارگرمی کردن، جلب توجه یا علاقه کردن

      scare (or beat, etc.) the hell out of someone

      کسی را سخت ترساندن (یا زدن و غیره)

      beat to a pulp

      1- خمیر کردن، له کردن 2- کتک مفصل زدن، له و په کردن

      beat to the punch

      پیش‌دستی کردن، زودتر ضربه زدن

      beat a retreat

      1- (ارتش) زدن طبل عقب‌نشینی 2- با شتاب عقب‌نشینی‌کردن

      beat (or kick) the shit out of (someone)

      (عامیانه) (کسی را) کتک جانانه زدن، له و لورده کردن

      beat the odds

      موفق شدن، به موفقیت رسیدن (علی‌رغم نداشتن شانس خوب برای موفقیت)

      لغات هم‌خانواده beat

      noun
      beat, beating
      adjective
      beatable, beaten
      verb - transitive
      beat

      سوال‌های رایج beat

      گذشته‌ی ساده beat چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده beat در زبان انگلیسی beat است.

      شکل سوم beat چی میشه؟

      شکل سوم beat در زبان انگلیسی beaten است.

      شکل جمع beat چی میشه؟

      شکل جمع beat در زبان انگلیسی beats است.

      وجه وصفی حال beat چی میشه؟

      وجه وصفی حال beat در زبان انگلیسی beating است.

      سوم‌شخص مفرد beat چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد beat در زبان انگلیسی beats است.

      ارجاع به لغت beat

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «beat» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/beat

      لغات نزدیک beat

      • - beastliness
      • - beastly
      • - beat
      • - beat (or kick) the shit out of (someone)
      • - beat (or rack or cudgel) one's brains
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      pisa munchkin pay it forward peerless personify puppy parenteral AI thrust air cover discover hike toddler acron floodwater زیرا زخمی زندگی کردن سخت کوش سر سرسام‌آور سرسره بازی سرطان خودکامه خوش آتیه خوش یمن خونگرم خیلی زیاد داستان زندگی سرزده
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.