ترجمه و بهبود متون فارسی و انگلیسی با استفاده از هوش مصنوعی (AI)

Collide

kəˈlaɪd kəˈlaɪd
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    collided
  • شکل سوم:

    collided
  • سوم شخص مفرد:

    collides
  • وجه وصفی حال:

    colliding

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - intransitive
    تصادف کردن، تصادم کردن، به هم خوردن، برخورد کردن
    • - The cyclist lost control of his bike and collided with a pedestrian on the sidewalk.
    • - دوچرخه‌سوار کنترل دوچرخه خود را از دست داد و با عابر پیاده در پیاده‌رو تصادف کرد.
    • - Two trucks collided.
    • - دو کامیون با هم تصادم کردند.
  • verb - intransitive
    در تضاد بودن، برخورد داشتن، مغایر هم بودن، تضاد داشتن
    • - The interests of these two groups collided.
    • - منافع این دو گروه در تضاد است.
    • - The two political candidates collided during the debate.
    • - این دو کاندیدای سیاسی در جریان مناظره با هم تضاد داشتند.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد collide

  1. verb slam into
    Synonyms: bang, beat, break up, bump, clash, conflict, crash, crunch, disagree, fender-bend, fragment, hit, jolt, meet head-on, pile up, plow into, pulverize, scrap, shatter, sideswipe, smash, splinter, strike, wrack up

ارجاع به لغت collide

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «collide» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۰ تیر ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/collide

لغات نزدیک collide

پیشنهاد بهبود معانی