آیکن بنر

لیست کامل اصطلاحات انگلیسی با معنی و مثال

اصطلاحات انگلیسی با معنی و مثال

مشاهده
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
    آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۲

    Crash

    kræʃ kræʃ

    سوم‌شخص مفرد:

    crashes

    وجه وصفی حال:

    crashing

    شکل جمع:

    crashes

    معنی crash | جمله با crash

    verb - transitive B1

    اقتصاد (ناگهان و بسیار) افت کردن، بسیار خراب شدن (وضع کاسبی)

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی اقتصاد

    مشاهده

    Their business crashed.

    وضع کاسبی آن‌ها یکباره خراب شد.

    verb - transitive

    در هم شکستن

    تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

    جای تبلیغ شما در فست دیکشنری

    He ran crashing through the branches.

    او دوان‌دوان شاخه‌ها را شکست و رد شد.

    verb - transitive

    سقوط کردن هواپیما

    The airplane crashed.

    هواپیما سقوط کرد.

    The crash cost fifty lives.

    سقوط (هواپیما) به قیمت جان پنجاه نفر تمام شد.

    verb - transitive

    سروصدا کردن

    Suddenly I heard a loud crash.

    ناگهان صدای بلندی به گوشم رسید.

    the crash of thunder

    (صدای) غرش تندر

    verb - transitive

    (بدون بلیط یا دعوت) وارد شدن، (به مهمانی یا نمایش و غیره) ناخوانده رفتن

    They got drunk and decided to crash the wedding reception.

    مست کردند و تصمیم گرفتند دزدکی به جشن عروسی راه یابند.

    verb - transitive

    باعث از کار افتادن (کامپیوتر، برنامه، جزء) شدن

    verb - transitive

    حمله ور شدن

    verb - intransitive

    برخورد کردن، سقوط کردن

    He crashed the car against a cliff and died.

    ماشین را به صخره زد و کشته شد.

    verb - intransitive

    اقتصاد سقوط کردن، خراب شدن (بازار، تجارت)

    verb - intransitive

    (عامیانه) خسته شدن، خوابیدن

    verb - intransitive

    کامپیوتر کار ایستا شدن (از کار افتادن کامپیوتر به واسطه عیب سخت افزار یا نرم افزار)، از کار افتادن

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کامپیوتر

    مشاهده
    verb - intransitive

    اقامت موقت داشتن

    verb - intransitive

    مصرف کردن (کوکائین برای طولانی مدت)

    noun countable

    (غیررسمی) بروز عوارض جانبی

    noun countable

    پارچه‌ی حوله‌ای، پارچه ی زبر و درشت باف، پارچه‌ای که برای استقامت جلد کتاب استفاده می‌کنند

    noun countable

    اقتصاد خرابی، کسادی، شکست، افت (بازار، کاسبی، تجارت)

    The national economy crashed.

    اقتصاد ملی از هم پاشیده شد.

    to crash a glass against a wall

    لیوان را به دیوار کوبیدن و شکستن

    adjective

    ضربتی

    a crash program to build roads

    برنامه‌ی ضربتی برای ساختن جاده

    پیشنهاد بهبود معانی

    انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد crash

    1. noun bang; banging sound
      Synonyms:
      sound bang boom clap smash blast slam crack racket din clash burst peal wham clang thunder clatter smashing thunderclap clattering
    1. noun collision, accidental hitting
      Synonyms:
      accident impact collision bump smash wreck thump jolt shock crunch jar smashup pileup rear-ender fender bender concussion percussion ram sideswipe crack-up fender tag total ditch collapse washout stack-up splashdown debacle
    1. noun computer system failure
      Synonyms:
      system error system crash program error program failure program crash head crash abend
    1. verb break into pieces
      Synonyms:
      smash break up shatter fragment fracture splinter crunch disintegrate crack up smash up pile up total wrack up dash bang into sideswipe shiver
    1. verb fall
      Synonyms:
      fall drop tumble slip collapse topple plunge crash-land dive fall flat upset overturn lurch sprawl smash collide hurtle pitch meet give way go in ditch splash down fall headlong fall prostrate bump drive into plough into pancake bite the dust washout prang

    Collocations

    crash barrier

    نرده‌ی کنار جاده (برای جلوگیری از سقوط اتومبیل و غیره)، دیواره

    Idioms

    crash course

    کلاس فشرده

    سوال‌های رایج crash

    گذشته‌ی ساده crash چی میشه؟

    گذشته‌ی ساده crash در زبان انگلیسی crashed است.

    شکل سوم crash چی میشه؟

    شکل سوم crash در زبان انگلیسی crashed است.

    شکل جمع crash چی میشه؟

    شکل جمع crash در زبان انگلیسی crashes است.

    وجه وصفی حال crash چی میشه؟

    وجه وصفی حال crash در زبان انگلیسی crashing است.

    سوم‌شخص مفرد crash چی میشه؟

    سوم‌شخص مفرد crash در زبان انگلیسی crashes است.

    ارجاع به لغت crash

    از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

    شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

    کپی

    معنی لغت «crash» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۱ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/crash

    لغات نزدیک crash

    • - crapulence
    • - crapulous
    • - crash
    • - crash barrier
    • - crash course
    پیشنهاد بهبود معانی

    آخرین مطالب وبلاگ

    مشاهده‌ی همه
    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    واژه سال 2025 دیکشنری ها

    واژه سال 2025 دیکشنری ها

    لغات انگلیسی مربوط به کریسمس

    لغات انگلیسی مربوط به کریسمس

    لغات تصادفی

    اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

    holland shades of something or someone Manichaean tumult motherhood turn down exponential extant extensible extensively gourmet exterritorial extreme weather extremely subterfuge محموله تحریم تحمیل متحمل یحتمل تحقق مهمل منقار نامگذاری مغیلان مقوا تقدم منقش نصیر منجوق
    بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
    فست دیکشنری
    فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

    فست دیکشنری
    دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
    مترجم‌ها
    ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
    ابزارها
    ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
    وبلاگ
    وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
    قوانین و ارتباط با ما
    پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
    فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
    فست دیکشنری در اینستاگرام
    فست دیکشنری در توییتر
    فست دیکشنری در تلگرام
    فست دیکشنری در یوتیوب
    فست دیکشنری در تیکتاک
    تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
    © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.