Crash

kræʃ kræʃ
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    crashed
  • شکل سوم:

    crashed
  • سوم‌شخص مفرد:

    crashes
  • وجه وصفی حال:

    crashing
  • شکل جمع:

    crashes

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

verb - transitive B1
اقتصاد (ناگهان و بسیار) افت کردن، بسیار خراب شدن (وضع کاسبی) link-banner

لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی اقتصاد

مشاهده

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

فست دیکشنری در اینستاگرام
- Their business crashed.
- وضع کاسبی آن‌ها یکباره خراب شد.
verb - transitive
در هم شکستن
- He ran crashing through the branches.
- او دوان‌دوان شاخه‌ها را شکست و رد شد.
verb - transitive
سقوط کردن هواپیما
- The airplane crashed.
- هواپیما سقوط کرد.
- The crash cost fifty lives.
- سقوط (هواپیما) به قیمت جان پنجاه نفر تمام شد.
verb - transitive
سروصدا کردن
- Suddenly I heard a loud crash.
- ناگهان صدای بلندی به گوشم رسید.
- the crash of thunder
- (صدای) غرش تندر
verb - transitive
(بدون بلیط یا دعوت) وارد شدن، (به مهمانی یا نمایش و غیره) ناخوانده رفتن
- They got drunk and decided to crash the wedding reception.
- مست کردند و تصمیم گرفتند دزدکی به جشن عروسی راه یابند.
verb - transitive
باعث از کار افتادن (کامپیوتر، برنامه، جزء) شدن
verb - transitive
حمله ور شدن
verb - intransitive
برخورد کردن، سقوط کردن
- He crashed the car against a cliff and died.
- ماشین را به صخره زد و کشته شد.
verb - intransitive
اقتصاد سقوط کردن، خراب شدن (بازار، تجارت)
verb - intransitive
(عامیانه) خسته شدن، خوابیدن
verb - intransitive
کامپیوتر کار ایستا شدن (از کار افتادن کامپیوتر به واسطه عیب سخت افزار یا نرم افزار)، از کار افتادن link-banner

لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کامپیوتر

مشاهده
verb - intransitive
اقامت موقت داشتن
verb - intransitive
مصرف کردن (کوکائین برای طولانی مدت)
noun countable
(غیررسمی) بروز عوارض جانبی
noun countable
پارچه‌ی حوله‌ای، پارچه ی زبر و درشت باف، پارچه‌ای که برای استقامت جلد کتاب استفاده می‌کنند
noun countable
اقتصاد خرابی، کسادی، شکست، افت (بازار، کاسبی، تجارت)
- The national economy crashed.
- اقتصاد ملی از هم پاشیده شد.
- to crash a glass against a wall
- لیوان را به دیوار کوبیدن و شکستن
adjective
ضربتی
- a crash program to build roads
- برنامه‌ی ضربتی برای ساختن جاده
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد crash

  1. noun bang; banging sound
    Synonyms:
    sound bang boom clap smash blast slam crack racket din clash burst peal wham clang thunder clatter smashing thunderclap clattering
  1. noun collision, accidental hitting
    Synonyms:
    accident impact collision bump smash wreck crash thump jolt shock crunch jar smashup pileup rear-ender fender bender concussion percussion ram sideswipe crack-up fender tag total ditch collapse washout stack-up splashdown debacle
  1. noun computer system failure
    Synonyms:
    system error system crash program error program failure program crash head crash abend
  1. verb break into pieces
    Synonyms:
    smash break up shatter fragment fracture splinter crunch disintegrate crack up smash up pile up total wrack up dash bang into sideswipe shiver
  1. verb fall
    Synonyms:
    fall drop tumble slip collapse topple plunge crash-land dive fall flat upset overturn lurch sprawl smash collide hurtle pitch meet give way go in ditch splash down fall headlong fall prostrate bump drive into plough into pancake bite the dust washout prang

Collocations

  • crash barrier

    نرده‌ی کنار جاده (برای جلوگیری از سقوط اتومبیل و غیره)، دیواره

Idioms

ارجاع به لغت crash

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «crash» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/crash

لغات نزدیک crash

پیشنهاد بهبود معانی