با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Dash

dæʃ dæʃ dæʃ
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    dashed
  • شکل سوم:

    dashed
  • سوم شخص مفرد:

    dashes
  • وجه وصفی حال:

    dashing
  • شکل جمع:

    dashes
  • verb - intransitive
    به‌ سرعت رفتن، (ناگهان و به سرعت) حرکت کردن
    • - He made a dash for the door.
    • - دوید به طرف در.
    • - When he heard the news, he dashed out of the room.
    • - تا خبر را شنید، از اتاق زد بیرون.
    • - He ate his lunch and dashed off to school.
    • - ناهارش را خورد و شتابان به مدرسه رفت.
  • verb - intransitive
    (صدای خوردن شیشه به سنگ یا پاشیده شدن آب وغیره) جرنگ
    • - the dash of waves on the rocks
    • - صدای برخورد امواج بر سنگها
  • verb - transitive
    (محکم و به منظور شکستن) پرتاب کردن، افکندن، انداختن، کوفتن (بر)
    • - He drank the wine and dashed the wineglass against the cobblestones.
    • - شراب را سر کشید و گیلاس شراب را بر سنگ‌فرش کوفت.
  • verb - transitive
    نومید کردن، از بین بردن
    • - to dash one's hopes
    • - امید کسی را ناامید کردن
  • verb - transitive
    دلشکسته کردن، مغموم کردن، دلسرد کردن، شرمسار کردن، آزرمگین کردن، خجل کردن
  • verb - transitive
    به‌ سرعت انجام دادن، به سرعت نوشتن
    • - He dashed off ten letters in less than an hour!
    • - در کمتر از یک ساعت ده تا نامه نوشت!
  • verb - transitive
    (قدیمی - عامیانه) لعنت کردن
    • - O, dash it! where did I put the knife!
    • - اه - این چاقوی لعنتی را کجا گذاشتم!
  • countable noun
    (علایم نقطه گذاری در چاپ و نگارش - این نشان: ــ که طول آن دو برابر هایفن است) خط تیره، فاصله میان دو حرف
  • countable noun
    (باقلم یا قلم مو) ضربه‌ی سریع و شتاب آمیز
  • countable noun
    مقدار کم، ذره
    • - The soup needs a dash of salt.
    • - آبگوشت یک ذره نمک لازم دارد.
    • - green with a dash of red
    • - سبز با کمی رنگ قرمز
  • countable noun
    (مسابقات دو) دوسرعت، دو تند، حرکت تند و ناگهان
    • - a hundred-meter dash
    • - دو صدمتر
  • countable noun
    (اتومبیل) داشبورد
  • uncountable noun
    جد و جهد، شوق و ذوق، دلگرمی، انرژی، شجاعت، (ظاهر) پرجلوه، پرنما، پرنمود
    • - He walks with a certain amount of dash.
    • - با ژست خاصی راه می‌رود.
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد dash

  1. noun fast race for short distance
    Synonyms: birr, bolt, dart, haste, onset, run, rush, sortie, sprint, spurt, zip
  2. noun flair, style
    Synonyms: animation, birr, brio, éclat, élan, energy, esprit, flourish, force, impressiveness, intensity, life, might, oomph, panache, power, spirit, strength, vehemence, verve, vigor, vim, vivacity, zing, zip
    Antonyms: drab, dullness, frumpiness
  3. noun small amount; suggestion
    Synonyms: bit, drop, few drops, flavor, grain, hint, lick, little, part, pinch, scattering, seasoning, smack, smidgen, soupçon, sprinkle, sprinkling, squirt, streak, suspicion, taste, tincture, tinge, touch, trace, trifle, zest
    Antonyms: glob, lump
  4. verb run very fast for short distance
    Synonyms: boil, bolt, bound, career, charge, chase, course, dart, fly, gallop, get on it, haste, hasten, hurry, lash, make a run for it, make it snappy, race, rush, rush at, scamper, scoot, scurry, shoot, speed, spring, sprint, tear
  5. verb break by hitting or throwing violently
    Synonyms: beat, bludgeon, cast, charge, crash, cudgel, destroy, fling, hit, hurl, hurtle, lunge, plunge, shatter, shiver, slam, sling, smash, splash, splatter, splinter, throw
    Antonyms: aid, assist, encourage, help, inspirit
  6. verb discourage, frustrate
    Synonyms: abash, baffle, balk, beat, bilk, blast, blight, chagrin, chill, circumvent, cloud, confound, dampen, disappoint, discomfort, dismay, dispirit, foil, nip, ruin, spoil, thwart

Phrasal verbs

  • dash off

    1- (با شتاب) انجام دادن، (باشتاب) نوشتن 2- (باشتاب) رفتن

Idioms

  • cut a dash

    (عامیانه) جلوه کردن، نمود کردن

ارجاع به لغت dash

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «dash» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/dash

لغات نزدیک dash

پیشنهاد و بهبود معانی