آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۴ دی ۱۴۰۳

      Throw

      θroʊ θrəʊ

      گذشته‌ی ساده:

      threw

      شکل سوم:

      thrown

      سوم‌شخص مفرد:

      throws

      وجه وصفی حال:

      throwing

      شکل جمع:

      throws

      معنی throw | جمله با throw

      verb - transitive A2

      پرتاب کردن، انداختن، پرت کردن

      throw, پرتاب کردن، انداختن، پرت کردن

      Don't throw your garbage out of the window.

      زباله‌ی خود را از پنجره به بیرون نیندازید.

      He threw the ball to me.

      توپ را به طرفم انداخت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The natives threw their spears at the plane.

      بومیان نیزه‌های خود را به‌ طرف هواپیما پرتاب کردند.

      He threw his clothes into the suitcase.

      لباس‌هایش را توی چمدان پرت کرد.

      He was thrown by a horse.

      اسب او را انداخت.

      verb - transitive C2

      انداختن (به سویی) (مو و غیره)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      همگام سازی در فست دیکشنری

      The wind threw back her hair as she walked along the beach.

      وقتی که در کنار ساحل راه می‌رفت، باد موهایش را عقب انداخت.

      He threw back her hair and kissed her forehead.

      موهایش را عقب انداخت و پیشانی او را بوسید.

      verb - transitive

      گیج کردن

      The complex math problem seemed designed to throw even the most talented students.

      به نظر می‌رسید که این مسئله‌ی پیچیده‌ی ریاضی برای گیج کردن حتی بااستعدادترین دانش‌آموزان طراحی شده است.

      His question threw me.

      سؤالش من را گیج کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The sudden changes in the game plan threw us.

      تغییرات ناگهانی در برنامه‌ی بازی ما را گیج کرد.

      The news threw us.

      آن خبر ما را گیج کرد.

      verb - transitive

      عمداً باختن (در مسابقه و غیره)

      He decided to throw the basketball game.

      او تصمیم گرفت بازی بسکتبال را عمداً ببازد.

      He agreed to throw the match for a large sum of money.

      او قبول کرد که در بازی در ازای مبلغ هنگفتی عمداً ببازد.

      verb - transitive

      دادن، برگزار کردن (مهمانی و سور)

      David threw a party in honor of his friend.

      داود به افتخار دوستش سور داد.

      I want to throw a party for my birthday next week.

      می‌خواهم هفته‌ی آینده برای تولدم مهمانی برگزار کنم.

      verb - transitive

      هنر شکل دادن (به خاک رس) (روی چرخ کوزه‌گری یا سفالگری)

      She learned how to throw clay on the wheel during her pottery class.

      او در کلاس سفالگری یاد گرفت که چگونه به خاک رس روی چرخ شکل بدهد.

      He has been throwing clay for years and has mastered the technique.

      سال‌هاست به خاک رس شکل می‌دهد و به این تکنیک مسلط است.

      noun countable

      پرتاب

      His throw was too high.

      پرتاب (توپ توسط) او خیلی بلند بود.

      The child's throw wasn't strong enough to reach the other side of the pool.

      پرتاب کودک آن‌قدر قوی نبود که به آن طرف استخر برسد.

      noun countable

      کاور، شال (تکه‌پارچه‌ی بزرگی که برای پوشاندن صندلی و مبل و غیره از آن استفاده می‌شود)

      throw, کاور، شال (تکه‌پارچه‌ی بزرگی که برای پوشاندن صندلی و مبل و غیره از آن استفاده می‌شود)

      I bought a beautiful throw to drape over my new leather sofa.

      کاور زیبایی خریدم تا روی مبل چرمی جدیدم بیندازم.

      The luxurious velvet throw enhanced the appearance of the old recliner.

      شال مخملی مجلل ظاهر مبل راحتی قدیمی را بهتر کرده است.

      verb - transitive

      روانه کردن (گلوله و غیره)

      She demonstrated her marksmanship skills with this rifle that can throw a bullet a mile.

      او مهارت‌های تیراندازی‌اش را با تفنگی نشان داد که می‌تواند گلوله را یک مایل روانه کند.

      The military equipped their soldiers with a rifle that can throw a bullet a mile.

      ارتش سربازان خود را با تفنگی مجهز کرد که می‌تواند گلوله را یک مایل روانه کند.

      verb - transitive

      به زمین انداختن

      He decided to throw the old vase off the table.

      تصمیم گرفت گلدان قدیمی را از روی میز به زمین بیندازد.

      She threw her opponent.

      حریفش را به زمین انداخت.

      verb - transitive

      انداختن (در موقعیت یا وضعیت خاصی قرار دادن)

      They threw him into prison.

      او را به زندان انداختند.

      He threw his arms around her.

      دستانش را دور او انداخت.

      verb - transitive

      پوشیدن (با on)، درآوردن (با off) (با عجله)

      She threw on a coat over her shoulder and ran out.

      کت را با شتاب پوشید و به خارج دوید.

      He would often throw off his dirty clothes.

      او لباس‌های کثیفش را اغلب با عجله درمی‌آورد.

      verb - transitive

      به کار گرفتن

      He decided to throw in all his knowledge and experience to solve the complex problem.

      او تصمیم گرفت تمام دانش و تجربه‌اش را برای حل این مشکل پیچیده به کار گیرد.

      She was determined to throw in every effort necessary to achieve her lifelong dream.

      او مصمم بود تمام تلاشش را برای رسیدن به رؤیای همیشگی‌اش به کار گیرد.

      verb - transitive

      ساختن

      They decided to throw in a new staircase for better accessibility.

      تصمیم گرفتند برای دسترسی بهتر، راه‌پله‌ی جدیدی بسازند.

      They threw a bridge over the river.

      یک دهنه پل روی رودخانه ساختند.

      verb - transitive

      آوردن (با انداختن تاس)، ریختن (تاس)

      He threw a double five.

      جفت پنج آورد.

      He threw a six.

      شش آورد.

      verb - transitive

      انداختن، افکندن (نور و سایه و غیره)

      The projector threw a clear image onto the screen.

      پروژکتور تصویر واضحی را روی صفحه انداخت.

      As the day progressed, the sun threw long shadows on the mountains.

      با گذشت روز، خورشید سایه‌های بلندی بر کوه‌ها افکند.

      verb - transitive

      زاییدن

      The cow will throw her calf in the springtime.

      گاو در بهار گوساله‌اش را می‌زاید.

      My neighbor's mare threw a beautiful foal last night.

      مادیان همسایه ام دیشب کُره‌ی زیبایی را زایید.

      verb - transitive

      کشیدن (دسته و غیره)

      To change gears, you must throw the lever.

      برای تعویض دنده باید دسته را بکشی.

      He threw in the lever quickly.

      دسته را به‌سرعت کشید.

      verb - intransitive

      انداختن (رسوب)

      When the wine throws sediment, it's a sign of its natural maturation process.

      وقتی شراب رسوب می‌اندازد، نشانه‌ای از فرایند رسیدن طبیعی آن است.

      Don't be alarmed if the wine throws sediment; it's a natural occurrence.

      اگر شراب رسوب می‌اندازد، نگران نباشید؛ اتفاقی طبیعی رخ می‌دهد.

      noun

      ورزش پرتاب (نوعی تکنیک در کشتی و جودو)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      The coach emphasized the importance of footwork and timing in executing a successful throw.

      مربی بر اهمیت حرکت پا و زمان‌بندی در اجرای پرتاب موفق تأکید کرد.

      The wrestler's throw was met with the cheer from the crowd.

      پرتاب این کشتی‌گیر تشویق تماشاچیان را به‌دنبال داشت.

      noun

      پوشاک شال

      Her favorite throw, a gift from her grandmother, kept her warm on chilly nights.

      شال محبوبش که هدیه‌ای از مادربزرگش بود، او را در شب‌های سرد گرم نگه می‌داشت.

      The colorful throw matched perfectly with her outfit.

      این شال رنگارنگ کاملاً با لباس او جور بود.

      noun

      زمین‌شناسی افت (میزان جابه‌جایی عمودی انجام‌شده توسط گسل)

      Geologists study the throw of faults.

      زمین‌شناسان افت گسل‌ها را بررسی می‌کنند.

      The throw of the fault was measured to be several meters.

      افت گسل چندین متر اندازه‌گیری شد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد throw

      1. verb propel something through the air
        Synonyms:
        toss cast send hurl pitch fling launch propel drive fire discharge project shove thrust flip chuck dash pellet pelt scatter sprinkle spray shower bombard catapult heave lob waft start deliver force impel buck lift peg shy sling splatter strew volley overwhelm fell dislodge unseat floor upset overturn tumble precipitate unhorse stone lapidate pepper cant butt bunt bandy fling off let fly let go
        Antonyms:
        catch receive
      1. verb confuse
        Synonyms:
        mix up disturb distract upset confound disconcert fluster baffle bewilder unsettle befuddle throw off addle dizzy astonish dumbfound
        Antonyms:
        help explain

      Phrasal verbs

      throw away

      حرام کردن، هدر دادن، تلف کردن، بر باد دادن، از دست دادن، تباه کردن

      throw back

      ترقی و پیشرفت را عقب انداختن، باعث تأخیر شدن

      throw in

      اشانتیون دادن، هدیه تبلیغاتی دادن

      throw off

      درآوردن، از تن کندن (لباس) (با عجله)

      از شر چیزی راحت شدن، از سر وا کردن

      گمراه کردن

      سردرگم کردن، گیج کردن

      سر هم کردن، فی‌البداهه گفتن (نوشته و شعر)

      throw on

      با شتاب لباس پوشیدن

      Phrasal verbs بیشتر

      throw out

      دور انداختن، دور ریختن، کنار گذاشتن

      رد کردن، نپذیرفتن، کنار گذاشتن، باطل اعلام کردن، مردود دانستن، از دستور کار خارج کردن

      اخراج کردن، بیرون انداختن

      throw over

      ترک کردن، دست برداشتن، رها کردن، صرف‌نظر کردن

      throw together

      1- (با شتاب و بی‌دقتی) ساختن، سر‌هم‌بندی کردن 2- (با هم) آشنا کردن

      throw up

      استفراغ کردن، بالا آوردن، قی کردن

      (مشکلات، ایده‌ها و...) ایجاد کردن، پدید آوردن، به وجود آوردن، انجامیدن، منجر شدن

      (شغل) دست کشیدن، رها کردن، استعفا دادن، کنار گذاشتن

      throw down

      سبب افتادن شدن، طرد کردن، رد کردن

      Collocations

      throw blame on someone

      تقصیر را به گردن کسی گذاشتن

      throw into a dither

      دستپاچه و هراسان کردن، دچار ترس و هیجان کردن

      Idioms

      throw a monkey wrench into (something)

      چوب لای چرخ گذاشتن، خرابکاری کردن

      throw cold water on

      دل‌سرد کردن، تو ذوق کسی زدن

      دلسرد کردن، از شوق انداختن

      throw light on something

      چیزی را روشن یا آشکار کردن، روشنگری کردن، معلوم کردن

      throw oneself at someone

      برای جلب محبت یا عشق کسی سخت کوشیدن

      throw oneself into

      (با حرارت و پشتکار) به کاری پرداختن، دست به کار شدن

      Idioms بیشتر

      throw oneself on (or upon) someone

      دست به دامن کسی شدن

      throw one's weight around

      اعمال نفوذ کردن، از قدرت خود سوء استفاده کردن

      از نفوذ و قدرت خود سوءاستفاده کردن

      throw open

      1- (ناگهان وکاملاً) باز کردن، (در و غیره) چهار تاق کردن 2- رفع محدودیت کردن

      throw caution to the wind

      دل به دریا زدن، احتیاط را کنار گذاشتن (انجام دادن کاری بدون نگرانی در مورد خطر یا شکست یا نتایج منفی آن)

      throw (or cast) on the scrapheap

      دور انداختن

      to throw the baby out with the bathwater

      تر و خشک را با هم سوزاندن، خوب و بد را با هم از دست دادن

      throw caution into the wind

      احتیاط را کنار گذاشتن، به سیم آخر زدن

      throw (fling) dirt at somebody

      پشت سر کسی بدگویی کردن

      throw dust in someone's eyes

      گمراه کردن، گول زدن

      have a fit (or throw a fit)

      خیلی خشمگین شدن، اعراض کردن، (از شدت خشم و غیره) از خود بیخود شدن، بی‌تابی کردن

      throw down the gauntlet

      به مبارزه طلبیدن، نفس‌کش طلبیدن

      throw up one's hands

      دل کندن (از چیزی)، مأیوس شدن، چشم از چیزی پوشیدن

      throw one's hat into the ring

      وارد مبارزه شدن، خود را نامزد انتخاباتی کردن

      knock (or throw) for a loop

      (امریکا ـ عامیانه) 1- مشت محکم زدن 2- شکست دادن، چیره شدن 3- مبهوت کردن

      throw light on

      (موضوع و غیره) روشن کردن، آشکار کردن

      throw in one's lot with somebody

      سرنوشت خود را با کسی در آمیختن، شریک شدن (با کسی)

      throw a monkey wrench into

      چوب لای چرخ گذاشتن، کارشکنی کردن

      throw overboard

      دور انداختن

      people who live in glass houses should not throw stone

      اشخاص آسیب‌پذیر نباید به دیگران حمله کنند، شیشه‌فروش نباید سنگ‌پرانی کند

      put (or throw) somebody off the scent

      (به‌ویژه با دادن اطلاعات غلط) گمراه کردن، موجب پی گم کردن شدن

      throw (or toss) in the sponge

      (به‌ویژه مشت‌زنی) تسلیم شدن، به شکست خود اعتراف کردن

      a stone's throw

      فاصله‌ی کم، در نزدیکی

      throw (or toss) in the towel

      (عامیانه) سپر افکندن، لنگ انداختن، تسلیم شدن

      throw a wrench into (something)

      (چیزی را) مختل کردن، از کار انداختن، خرابکاری کردن

      throw in the towel

      تسلیم شدن، کم آوردن، کنار کشیدن، جا زدن، شکست را پذیرفتن، پا پس کشیدن، انصراف دادن

      سوال‌های رایج throw

      گذشته‌ی ساده throw چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده throw در زبان انگلیسی threw است.

      شکل سوم throw چی میشه؟

      شکل سوم throw در زبان انگلیسی thrown است.

      شکل جمع throw چی میشه؟

      شکل جمع throw در زبان انگلیسی throws است.

      وجه وصفی حال throw چی میشه؟

      وجه وصفی حال throw در زبان انگلیسی throwing است.

      سوم‌شخص مفرد throw چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد throw در زبان انگلیسی throws است.

      ارجاع به لغت throw

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «throw» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/throw

      لغات نزدیک throw

      • - throughway
      • - throve
      • - throw
      • - throw (fling) dirt at somebody
      • - throw (or cast) on the scrapheap
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      handle a competition handle a difficult situation hematein gulosity guayaquil greenskeeper traffic plow back in bowing attraction pescatarian Silicon Valley pestilence pharmacology phonics بوف بی انرژی بی سر و صدا بیشتر اوقات بیمه کردن بیمه نامه بی آبی بی‌ادب بی دقت بی دقتی بی‌رحم بی‌هویت تابیدن تاکید کردن تاکستان
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.