آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۵ مهر ۱۴۰۴

      Little

      ˈlɪtl ˈlɪtl

      صفت تفضیلی:

      less

      صفت عالی:

      least

      توضیحات:

      مخفف این لغت در حالت عامیانه lil است.

      معنی little | جمله با little

      adjective A1

      کوچک، ریز، کم، خرد، اندک

      She has a little dog that follows her everywhere.

      او سگ کوچکی دارد که همه‌جا دنبالش می‌رود.

      I have little space to work in.

      برای کار کردن جا کم دارم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      She stood there, trying to warm her little hands.

      آنجا ایستاد و کوشید دستهای کوچولوی خود را گرم کند.

      He had little love for his children.

      او نسبت به بچه‌هایش محبت کمی داشت.

      My dear little mother!

      مادر عزیز و کوچولوی من!

      Napoleon was a little man.

      ناپلئون مرد کوتاه قامتی بود.

      She has little feet.

      او پاهای کوچک دارد.

      She hurt her little knee!

      حیوانکی زانویش صدمه دید!

      I know all about your little schemes!

      از همه‌ی خرده‌دسیسه‌های تو با خبرم!

      little crazy

      کمی خل

      A little change will do you good.

      کمی تغییر برایت خوب خواهد بود.

      Big businessmen were trampling on the little fellow.

      سوداگران عمده زیر دستان خود را پایمال می‌کردند.

      I still have a little money left.

      هنوز هم کمی پول دارم.

      the rights of the little man

      حقوق انسان مستضعف

      Bless your little heart!

      خدا عمرت بده!

      Don't worry, you still have a little time.

      ناراحت نباش هنوز کمی وقت داری.

      He had only a little month to wait.

      فقط یک ماه معطل شد.

      I used to enjoy her little tricks.

      از شیطنت‌های او خوشم می‌آمد.

      men who have big muscles and little minds

      مردانی که عضلات قوی و افکار نارسا دارند

      a little house

      یک خانه‌ی کوچک

      a pompous little man

      مرد کوتاه پرمدعا

      Littler than you think.

      کوچک‌تر از آنچه که فکر می‌کنی.

      a little child

      بچه‌ی کوچک

      I couldn't stand her little accusations!

      تاب تحمل اتهامات موذیانه‌ی او را نداشتم!

      What little game are you up to now?

      حالا دیگه چه ترفندی در آستین داری؟

      a little village

      دهکده‌ی کوچک

      adjective A1

      کوچک، خردسال، کم‌سن، بچه

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      همگام سازی در فست دیکشنری

      He is still little and can't talk.

      او هنوز بچه است و نمی‌تواند حرف بزند.

      My little brother just started school this year.

      برادر کم‌سن من امسال تازه به مدرسه رفته است.

      adjective B2

      برای تأکید بیشتر بر ویژگی گفته‌شده استفاده می‌شود

      She’s got a sweet little garden full of colorful flowers.

      اون یه باغچه‌ی ناز و پر از گل‌های رنگارنگ داره.

      It’s a nice little café where you can relax after work.

      یه کافه‌ی جمع‌وجور و باصفاست که بعداز کار می‌تونی اون‌جا استراحت کنی.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      She has a funny little way of smiling.

      لبخند با نمکی دارد.

      adjective B1

      کم‌اهمیت، ناچیز، بی‌ارزش، جزئی، کوچک، بی‌اهمیت، کوچولو

      Sometimes a little misunderstanding can cause a big argument.

      گاهی سوءتفاهمی ناچیز می‌تواند باعث دعوایی بزرگ شود.

      We had a few little problems during the trip, but nothing serious.

      درطول سفر چند مشکل کوچک داشتیم، ولی چیز مهمی نبود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I was not a little offended by what he said.

      از حرفهای او کم نرنجیدم (خیلی رنجیدم).

      Don't make little of his threats; he is a dangerous man!

      او مرد خطر ناکی است - تهدیدهای او را دست کم نگیر!

      determiner B1

      کم، ناچیز، اندک، محدود

      There is little chance that the weather will improve today.

      احتمال کمی وجود دارد که امروز هوا بهتر شود.

      We had little food during the long journey.

      درطول سفر طولانی، غذای کمی داشتیم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      There is little hope left.

      امید زیادی باقی نمانده است.

      She has little money.

      او پول کمی دارد.

      a little known writer

      نویسنده‌ای کم‌شهرت

      a little group of people

      گروه معدودی از مردم

      with a little effort

      با کمی کوشش

      She knows little of what has happened.

      او درباره‌ی آنچه که روی داده است، اطلاعات کمی دارد.

      a little

      یک کمی، کماس، لختی

      I'll be back in a little.

      زود برخواهم گشت.

      There is little time left.

      وقت کمی باقی مانده است.

      He returned after a little while.

      پس از مدت کمی مراجعت کرد.

      a little while

      یک لحظه، مدت کوتاه

      She had little sleep.

      خوابش کم بود.

      noun pronoun singular B1

      کم، اندک، مقدار کم

      She learned to be happy with little.

      او یاد گرفت که با کم بسازد (خوش باشد).

      A little of this sauce will be enough for the dish.

      کمی از این سس برای این غذا کافی خواهد بود.

      noun pronoun singular B1

      مقدار ناچیز، مقدار اندک، مقدار خیلی کم

      She does little to help around the house.

      او کار خیلی کمی برای کمک در خانه انجام می‌دهد.

      Very little of the book is interesting.

      بخش اندکی از کتاب جالب است.

      adverb C1

      کم، به‌ندرت، اندک، ناچیز

      It’s a little-known fact that cats can recognize their names.

      این حقیقتی کم‌تر شناخته شده است که گربه‌ها می‌توانند نام خود را تشخیص دهند.

      She exercises little during the week.

      او درطول هفته به‌ندرت ورزش می‌کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I see her very little.

      او را خیلی کم می‌بینم.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد little

      1. adjective small in size, amount
        Synonyms:
        small tiny short wee mini slight young limited brief scant junior petite meager undersized dinky minute shrimpy stubby elfin toy infant babyish stunted truncated skimpy bantam shriveled hardly any light sparse teeny not big not large diminutive insufficient lilliputian microscopic inconsiderable fleeting embryonic hasty inappreciable infinitesimal peanut imperceptible undeveloped snub wizened cramped
        Antonyms:
        large big huge great immense massive giant enormous
      1. adjective not important
        Synonyms:
        unimportant small minor insignificant trivial petty negligible light casual trifling inconsiderable paltry minute shoestring
        Antonyms:
        important great magnificent
      1. adjective narrow-minded
        Synonyms:
        narrow small-minded petty selfish limited mean provincial bigoted illiberal hidebound base contemptible vulgar cheap small self-centered ineffectual set paltry wicked
        Antonyms:
        open-minded open magnanimous
      1. adverb infrequently, not much
        Synonyms:
        a little somewhat not much not often scarcely hardly barely only just hardly ever seldom rarely not many
        Antonyms:
        much more frequently
      1. noun small amount of something
        Synonyms:
        bit touch trace taste spot pinch speck fragment particle hint dash dab snippet trifle whit modicum soupçon
        Antonyms:
        lot

      Collocations

      in little

      به اندازه‌ی کوچک، به قطع کوچک، به میزان کم

      little by little

      به‌تدریج، رفته‌رفته، نرم‌نرمک، به‌مرور، کم‌کم، ذره‌ذره

      not a little

      کم نه، خیلی، بسیار

      think little (or nothing) of

      1- اهمیت ندادن، مهم نپنداشتن 2- تردید نکردن

      to little avail

      بیهوده، کم فایده

      Collocations بیشتر

      at great (little) expense

      با هزینه‌ی بسیار (یا کم)

      to little (or no) purpose

      بیهوده، بی‌نتیجه، بی‌فایده

      too little

      (مقدار) بسیار کم، خیلی کم

      little problem

      مشکل کوچک

      little things

      چیزهای کوچک

      nice little

      کوچک و زیبا / نقلی و قشنگ

      poor little

      کوچک بیچاره / طفلکی

      little brother

      برادر کوچک

      dear little

      کوچولوی عزیز

      be left with little alternative

      چاره‌ی دیگری نداشتن، گزینه‌ی دیگری نداشتن

      bear little resemblance to

      شباهت کمی داشتن به

      precious little chance

      شانس بسیار کم، احتمال ناچیز

      Idioms

      little strokes fell great oaks

      با ضربه‌های کوچک می‌توان درخت بلوط را فرو افکند، قطره‌قطره جمع گردد وانگهی دریا شود

      make little of

      دست کم گرفتن، حقیر شمردن، ناچیز شمردن

      some little

      نسبتاً زیاد یا گسترده یا پر، خیلی

      twist (or wrap) around one's little finger

      به آسانی (شخص دیگری را) مهار کردن، به آسانی تحت نفوذ خود در آوردن

      little black book

      (عامیانه) کتابی که حاوی نام و آدرس دوستان دختر و معشوقه‌ها باشد

      Idioms بیشتر

      little to choose between (or not much to choose between)

      با هم فرق ندارند، مثل هم هستند

      think little (or nothing) of

      1- اهمیت ندادن، مهم نپنداشتن 2- تردید نکردن

      the little woman

      (امریکا ـ عامیانه) زوجه، زن، همسر

      سوال‌های رایج little

      صفت تفضیلی little چی میشه؟

      صفت تفضیلی little در زبان انگلیسی less است.

      صفت عالی little چی میشه؟

      صفت عالی little در زبان انگلیسی least است.

      ارجاع به لغت little

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «little» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۴ اسفند ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/little

      لغات نزدیک little

      • - littermate
      • - littery
      • - little
      • - little america
      • - little bear
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      on top orbit otis paris petrol establish pointed face predictable probably punctate real-time wash blind side unscramble convey دلخوشی دلربا دلشوره دلهره دلپسند دل‌درد دما دندان‌درد دو امدادی دوباره سنجی دوبل درددل کردن درس عبرت درست حدس زدن درس گرفتن
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.