آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۵ آذر ۱۴۰۴

      Pinch

      pɪntʃ pɪntʃ

      گذشته‌ی ساده:

      pinched

      شکل سوم:

      pinched

      سوم‌شخص مفرد:

      pinches

      وجه وصفی حال:

      pinching

      شکل جمع:

      pinches

      معنی pinch | جمله با pinch

      noun countable

      مقدار کم، یک‌ذره

      I only need a pinch of sugar in my tea.

      من فقط یک‌ذره شکر در چایم می‌خواهم.

      Sprinkle a pinch of dried thyme over the roasted vegetables.

      کمی آویشن خشک روی سبزیجات کبابی بپاشید.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a pinch of salt

      یک سر انگشت نمک

      a pinch of tobacco

      یک کمی توتون

      the possibility of an electricity pinch

      امکان کمبود برق

      verb - intransitive verb - transitive

      نیشگون گرفتن، فشردن، چین انداختن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      فست دیکشنری در اینستاگرام

      She pinched her on the arm.

      بازوی او را نیشگون گرفت.

      My finger was pinched by the desk drawer.

      انگشتم لای کشو میز گیر کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He is a good man to have when it comes to a pinch.

      در مواقع اضطراری آدم به‌درد‌بخوری است.

      In a pinch, they can be asked for help too.

      در هنگام ناچاری می‌توان از آن‌ها هم کمک خواست.

      A labor pinch may be in the making.

      ممکن است با کمبود کارگر مواجه شویم.

      Cruelty had pinched his face.

      سنگدلی چهره‌ی او را تکیده کرده بود.

      The cold wind had pinched the flowers.

      باد سرد گلها را پلاسیده کرده بود.

      They are gradually feeling the pinch of economic competition.

      کم‌کم دارند فشار رقابت اقتصادی را احساس می‌کنند.

      He was so pinched for money that he often went without dinner.

      آن‌قدر از نظر پول در مضیقه بود که اغلب بدون شام سر می‌کرد.

      Salaried people are always more pinched by inflation.

      تورم همیشه حقوق‌بگیرها را بیشتر در تنگنا قرار می‌دهد.

      These shoes pinch my toes.

      این کفش‌ها انگشتان پایم را می‌زنند.

      When hunger pinched him, he resorted to stealing.

      وقتی گرسنگی او را بی‌تاب کرد دست به دزدی زد.

      a pinch runner

      دونده‌ی جانشین

      verb - transitive informal

      دزدیدن، قاپیدن

      She pinched the ring but was caught.

      او انگشتر را بلند کرد؛ ولی گیر افتاد.

      The thief pinched her bag while she was distracted.

      وقتی که حواسش پرت بود، دزد کیفش را ربود.

      noun singular countable

      نیشگون

      I was making a lot of noise and my mother gave me a pinch in the leg.

      خیلی سروصدا می‌کردم و مادرم رانم را نیشگون گرفت.

      Emma cried out when her brother gave her a pinch.

      وقتی برادرش نیشگونش گرفت، اما فریاد زد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد pinch

      1. noun tight pressing
        Synonyms:
        pressure squeeze grasp compression contraction confinement limitation hurt torment cramp grasping twinge nip tweak nipping
      1. noun small amount
        Synonyms:
        bit small quantity taste drop dash splash speck jot mite splatter soupçon
        Antonyms:
        lot
      1. noun predicament
        Synonyms:
        difficulty crisis emergency hardship pressure necessity contingency situation plight pass tight spot crunch stress tight squeeze strait juncture exigency turning point box oppression clutch zero hour
        Antonyms:
        advantage good fortune blessing
      1. verb press tightly
        Synonyms:
        squeeze crush compress grasp hurt pain confine nip wring chafe cramp tweak wrench wrest twinge
      1. verb be stingy
        Synonyms:
        economize spare skimp scrimp stint pinch pennies distress press oppress scrape afflict
        Antonyms:
        give offer be generous
      1. verb steal
        Synonyms:
        take rob lift swipe snatch nab filch pilfer purloin cop knock off
        Antonyms:
        give receive
      1. verb arrest
        Synonyms:
        detain hold apprehend take into custody nab bust collar pick up pull in run in
        Antonyms:
        free release

      Idioms

      in a pinch (or at a pinch)

      در هنگام نیاز شدید، در مواقع اضطراری، در هنگام درماندگی، در تنگنا

      pinch pennies

      (بیش‌ازحد) صرفه‌جویی کردن

      with a pinch of salt

      با احتیاط، با دیرباوری

      سوال‌های رایج pinch

      گذشته‌ی ساده pinch چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده pinch در زبان انگلیسی pinched است.

      شکل سوم pinch چی میشه؟

      شکل سوم pinch در زبان انگلیسی pinched است.

      شکل جمع pinch چی میشه؟

      شکل جمع pinch در زبان انگلیسی pinches است.

      وجه وصفی حال pinch چی میشه؟

      وجه وصفی حال pinch در زبان انگلیسی pinching است.

      سوم‌شخص مفرد pinch چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد pinch در زبان انگلیسی pinches است.

      ارجاع به لغت pinch

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «pinch» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/pinch

      لغات نزدیک pinch

      • - pincers
      • - pincers movement
      • - pinch
      • - pinch bar
      • - pinch effect
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      folklore BDSM tower confused industry enclosure judo kismet lan lank lee li lie in lil linguistically آفریده از روی استحقاق آلبوم امانت دادن ای وای! بجنب! بسته بلا استفاده کردن به نوبت انجام دادن بهدانه به یاد ماندنی اشباع‌شده بو باید
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.