آیکن بنر

لیست کامل اصطلاحات انگلیسی با معنی و مثال

اصطلاحات انگلیسی با معنی و مثال

مشاهده
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
    آخرین به‌روزرسانی: ۳۰ آذر ۱۴۰۴

    Give

    ɡɪv ɡɪv

    گذشته‌ی ساده:

    gave

    شکل سوم:

    given

    سوم‌شخص مفرد:

    gives

    وجه وصفی حال:

    giving

    معنی give | جمله با give

    verb - intransitive verb - transitive A1

    دادن، ارائه دادن، بخشیدن، تحویل دادن، اختصاص دادن، اهدا کردن، در اختیار گذاشتن، تأمین کردن، واگذار کردن

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی پیشرفته

    مشاهده

    Iraj gave me a book.

    ایرج کتابی به من داد.

    He gave me a book for Nowruz.

    به مناسبت نوروز کتابی به من هدیه کرد.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    Yesterday, he gave his daughter in marriage.

    دیروز دخترش را شوهر داد.

    He gave his weapon to the police.

    او سلاح خود را به پلیس تسلیم کرد.

    verb - transitive B1

    دادن، پول دادن، پرداخت کردن

    تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

    فست دیکشنری در ایکس

    He gave the waiter extra money as a tip.

    به گارسون، پول اضافه‌ای به‌عنوان انعام داد.

    We gave the landlord the rent for the month and cleared the account.

    اجاره‌ی این ماه را به صاحب‌خانه پرداخت کردیم.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    She gives herself for money.

    آن زن خود را در مقابل پول می‌فروشد.

    verb - transitive A2

    گفتن، اعلام کردن، اطلاع دادن، خبر دادن، ابلاغ کردن، بیان کردن

    They gave the results to the public at noon.

    آن‌ها نتایج را ظهر به‌طور عمومی اعلام کردند.

    Please give me notice if the schedule changes.

    لطفاً اگر برنامه تغییر کرد، به من اطلاع بده.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    He gave us his thanks.

    مراتب تشکر خود را به ما ابراز داشت.

    Give my greeting to your brother.

    سلام مرا به برادرتان برسانید.

    verb - transitive

    محکوم کردن (به زندان)

    She was given three years for fraud.

    به‌دلیل کلاهبرداری، به سه سال حبس محکوم شد.

    They gave him two years after the appeal.

    پس‌از تجدیدنظر، او را به دو سال زندان محکوم کردند.

    verb - transitive B1

    وقت دادن، زمان دادن، مهلت دادن، فرصت دادن، اجازه دادن

    Give me a moment to check the information.

    یک لحظه به من بده تا اطلاعات را بررسی کنم.

    Can you give me some time to think about it?

    می‌توانی کمی به من وقت بدهی تا درباره‌اش فکر کنم؟

    verb - transitive informal

    حدس زدن، تخمین زدن، برآورد کردن، پیش‌بینی کردن، حساب کردن (زمان انجام چیزی)

    I give this phone a month at most.

    به‌نظر من این گوشی حداکثر یک ماه دوام می‌آورد.

    Experts give the bridge ten more years of safe use.

    کارشناسان برآورد می‌کنند که پل، تا ده سال دیگر به‌طور ایمن قابل استفاده باشد.

    verb - transitive B1

    باعث شدن، ایجاد کردن، به‌وجود آوردن، موجب شدن، دادن، تولید کردن

    The long walk gave me a headache.

    پیاده‌روی طولانی باعث سردرد من شد.

    The machine gave out a strange smell.

    دستگاه، بوی عجیبی ایجاد کرد.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    He gave us his cold.

    سرماخوردگی خود را به ما سرایت داد.

    to give a suggestion

    پیشنهاد کردن

    verb - transitive A2

    انجام دادن، کردن، زدن، دادن

    Give me a call when you arrive.

    وقتی رسیدی با من تماس بگیر.

    She gave the matter some thought before deciding.

    پیش‌از تصمیم‌گیری، کمی درباره‌ی موضوع فکر کرد.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    He gave a long speech.

    نطقی طولانی کرد.

    verb - transitive A2

    برگزار کردن، مهمانی دادن، برنامه‌ریزی کردن

    The minister gave a formal dinner for foreign guests.

    وزیر برای مهمانان خارجی، ضیافتی رسمی داد.

    The university gave a reception for new students.

    دانشگاه برای دانشجویان جدید، مراسم استقبال برگزار کرد.

    verb - transitive formal

    تقدیم کردن، اعلام کردن، معرفی کردن

    Ladies and gentlemen, I give you our guest of honor.

    خانم‌ها و آقایان، مهمان افتخاری را به شما تقدیم می‌کنم.

    The host gave the signal to toast the champion.

    میزبان، علامت نوشیدن به افتخار قهرمان را داد.

    verb - intransitive

    شل شدن، سست شدن، خم شدن، باز شدن، نرم شدن، فروریختن (زیر فشار و...)

    The snow was heavy and the ceiling gave.

    برف سنگین بود و طاق فروریخت.

    The shelf gave and all the books fell.

    قفسه شکست و همه‌ی کتاب‌ها افتادند.

    verb - transitive

    انگلیسی بریتانیایی ورزش اعلام کردن، تعیین کردن

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

    مشاهده

    They gave the player out after reviewing the video.

    پس‌از بررسی ویدئو، بازیکن را خارج از بازی اعلام کردند.

    The referee gave the penalty kick.

    داور، اعلام ضربه‌ی پنالتی کرد.

    verb - transitive

    فدا کردن، تسلیم کردن، وقف کردن، تخصیص دادن

    She gave her life to literature.

    او عمر خود را وقف ادبیات کرد.

    They gave their lives for their country.

    آن‌ها جان خود را فدای وطن کردند.

    noun uncountable

    خمش، انعطاف‌پذیری، کشسانی، کشش، نرمی، انعطاف، سستی

    Sweaters with more give are softer and stretch more easily.

    ژاکت‌هایی که کشسانی بیشتری دارند، نرم‌ترند و راحت‌تر کش می‌آیند.

    The old rope’s give made it unsafe for climbing.

    سستی طناب قدیمی آن را برای صعود، ناایمن کرده بود.

    پیشنهاد بهبود معانی

    انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد give

    1. verb contribute, supply, transfer
      Synonyms:
      provide supply transfer grant bestow convey deliver donate furnish commit present cede dispense award allow entrust transmit confer relinquish hand over permit bequeath will administer vouchsafe deed gift pass out hand out dish out parcel out dole out allot shell out fork over ante up pony up sell tip throw in subsidize pass down hand down remit make over part with turn over let have come across lay upon heap upon lavish upon resign
      Antonyms:
      keep hold take
    1. verb communicate
      Synonyms:
      express transmit deliver announce state impart issue publish air utter present broadcast notify put transfer supply furnish carry ventilate vent emit render pronounce read be a source of
      Antonyms:
      withhold conceal keep refrain
    1. verb demonstrate, proffer
      Synonyms:
      show present offer provide display extend furnish produce indicate manifest render administer issue tender bestow proffer set forth yield evidence hold out pose put on confer minister return
      Antonyms:
      keep
    1. verb yield, collapse
      Synonyms:
      allow cede concede relinquish surrender give way fall fail weaken bend relax retreat recede contract shrink crumble collapse crumple sag sink bow to grant hand over devote lend open retire go fold fold up cave break slacken flex relent
      Antonyms:
      withstand hold up fight
    1. verb perform action
      Synonyms:
      do make cause produce occasion engender perform direct lead devote apply address turn throw bend buckle down

    Phrasal verbs

    give away

    اهدا کردن، بخشیدن، تقدیم کردن، پیشکش کردن (بخشیدن چیزی به کسی بدون درخواست پول)

    (معمولاً غیرعمدی و ناخودآگاه) فاش کردن، لو دادن، برملا کردن، افشا کردن

    (از روی اشباهی مهلک) گل بدی را دریافت کردن، امتیاز دادن، بازی را واگذار کردن، پیروزی را به حریف تقدیم کردن

    (نسبت‌به فردی) احساسات پنهان خود را آشکار کردن

    (در مراسم ازدواج) عروس را به داماد سپردن (همراهی زن درحال ازدواج به سمت شریک زندگی آینده‌اش در جلوی کلیسا و صدور اجازه‌ی ازدواج)

    give back

    پس دادن، برگرداندن

    کمک‌ دادن، همکاری کردن، هم‌بخشی کردن

    give forth

    بیرون دادن، منتشر کردن، جاری کردن

    give in

    تسلیم شدن، دست برداشتن

    تسلیم کردن، دادن، ارائه دادن

    شکست را پذیرفتن، تسلیم شدن

    give off

    منتشر کردن، پخش کردن، متصاعد کردن، دادن (بو و حرارت و غیره)، آزاد کردن (گاز و غیره)

    Phrasal verbs بیشتر

    give out

    اعلام کردن، آشکار کردن

    بیرون دادن، بیرون ریختن

    توزیع کردن، پخش کردن

    شکست خوردن، موفق نشدن

    از حال رفتن، غش کردن

    give over

    دست نگه داشتن، متوقف شدن

    سپردن، واگذار کردن، تفویض کردن

    تسلیم شدن

    give up

    دست کشیدن، تسلیم شدن، منصرف شدن (از حدس زدن چیزی)

    رها کردن، از دست دادن، چشم‌پوشی کردن، صرف‌نظر کردن، واگذار کردن، دل کندن

    دل‌سرد شدن، منصرف شدن، دست کشیدن، ادامه ندادن، کنار گذاشتن (ادامه ندادن کاری به‌خاطر سختی زیاد)

    ترک کردن، ول کردن، کنار گذاشتن، دست کشیدن (ترک کردن عادت)

    دست کشیدن، رها کردن، کنار گذاشتن (انجام ندادن کاری که معمولاً انجام می‌شود)

    قطع رابطه کردن، رها کردن، دست کشیدن

    قطع امید کردن، انتظار کسی را نکشیدن، ناامید شدن (از آمدن کسی)

    تسلیم شدن، تحویل دادن (خود را تسلیم کسی کردن)

    give way

    تسلیم شدن، عقب‌نشینی کردن، کوتاه آمدن، تسلیم شدن، وا دادن، قبول کردن (در جدل)

    give in to

    تسلیم شدن، واگذار کردن

    سخت نکوهش یا تنبیه کردن

    give of oneself

    فدا کردن، اختصاص دادن (وقت یا انرژی)

    give up on

    باور و امید به چیزی را از دست دادن

    قطع امید کردن

    give yourself up

    خود را تسلیم پلیس کردن

    give it up for

    آفرین گفتن، تحسین کردن

    to give away

    دادن، بخشیدن، فاش کردن

    to give back

    پس دادن

    Collocations

    give ground

    عقب‌نشینی کردن، تسلیم شدن، سر فرود آوردن

    give someone a lift

    1- به کسی سواری دادن 2- روحیه‌ی کسی را بالا بردن

    give satisfaction

    1- خرسند کردن، خشنود کردن، موجب رضامندی شدن 2- (سابقا) دعوت به دوئل را پذیرفتن

    give rise to

    به وجود آوردن، موجب شدن

    to give assurance (of)

    قول دادن، تضمین کردن، دلگرمی دادن

    Collocations بیشتر

    give bail

    ضمانت دادن، کفالت دادن

    give (someone) a bell

    (انگلیس) تلفن زدن (به کسی)

    give (or donate) blood

    خون اهدا کردن

    give somebody in charge

    (انگلیس) تحویل پلیس دادن

    give (or lend) countenance (to something)

    حمایت کردن، تأیید کردن

    give credit to

    1- باورداشتن، اعتماد (و اطمینان) کردن 2- ستودن، قدرشناسی کردن

    give one credit for

    1- (کسی را بابت کاری) ستودن، بانی شناختن 2- (به داشتن صفات خوب و غیره) منتسب کردن

    give effect (to)

    مؤثر کردن، قابل اجرا کردن، ایجاب کردن

    give someone a fright

    کسی را زهره‌ترک کردن، هول‌زده کردن

    give glory to

    حمد و ستایش کردن، تجلیل کردن

    give a haircut

    سلمانی کردن، اصلاح کردن

    give offense

    دلخور کردن، رنجاندن، گران خاطر کردن

    give priority (to)

    اولویت دادن (به)، سزاوارتر شمردن

    give (somebody or something) free range

    (به کسی یا چیزی) آزادی عمل دادن، اختیار دادن

    give someone a ring

    به کسی تلفن زدن

    give shape to something (put something into shape)

    به چیز شکل دادن، به وجود آوردن، بیان کردن

    give suck (to)

    (قدیمی) شیردادن (به)

    give utterance to

    بر زبان آوردن، بیان کردن

    give warning

    هشدار دادن، اخطار کردن

    give wing(s) to

    بال و پر دادن به، به پرواز در آوردن

    give (the teacher) an essay

    مقاله را به معلم دادن

    give a gasp

    نفس نفس زدن، از نفس افتادن، با نفس نفس گفتن

    give a grade

    نمره دادن

    give a groan

    ناله کردن

    give the go-ahead

    اجازه دادن، موافقت کردن

    give the impression

    اینطور به نظر رسیدن، وانمود کردن، القا کردن

    give a laugh

    خندیدن (کوتاه)

    give a lecture

    سخنرانی کردن، درس دادن

    give a performance

    اجرا کردن، نمایش دادن

    give a presentation

    ارائه دادن

    give a sigh

    آه کشیدن

    give someone instructions

    به کسی دستورالعمل دادن

    give someone pleasure

    به کسی لذت دادن، خوشحال کردن

    give someone a warm welcome

    به کسی خوشامد گرم گفتن

    give someone your word

    به کسی قول دادن

    give a talk

    سخنرانی کردن

    give off a smell

    بو دادن، متصاعد کردن بو

    give up hope

    ناامید شدن، امید خود را از دست دادن

    give a book a bad review

    نقد منفی برای کتاب نوشتن

    give a film a bad review

    نقد منفی برای فیلم نوشتن

    give an account of

    شرح دادن، گزارش دادن

    give someone a big clap

    برای کسی حسابی دست زدن

    give your blessing

    موافقت کردن، تایید کردن، رضایت دادن

    give someone a call

    به کسی زنگ زدن

    give someone a clue

    به کسی سرنخ دادن

    give credit

    اعتبار دادن، تقدیر کردن (از کسی/چیزی)

    give a cry

    فریاد زدن

    give custody to

    سپردن حضانت به

    give vent to your frustration

    عصبانیت/ناراحتی خود را ابراز کردن، دق دلی خالی کردن

    give permission

    اجازه دادن

    give a reason

    دلیل آوردن، علت ذکر کردن

    give something some thought

    در مورد چیزی فکر کردن، به چیزی اندیشیدن

    give a straight answer

    جواب سرراست دادن

    give a full apology

    عذرخواهی کامل کردن

    give repeated assurances

    اطمینان مکرر دادن

    give someone a good send-off

    بدرقه باشکوهی کردن

    give it your best shot

    تمام تلاشت را بکن، نهایت سعیت را بکن

    give evidence

    شهادت دادن

    give someone advice

    به کسی پند دادن، نصیحت کردن کسی، مشورت دادن

    Idioms

    give birth

    زاییدن، به دنیا آوردن، وضع حمل کردن

    give ground

    عقب‌نشینی کردن، کوتاه آمدن

    give it to

    (عامیانه) سرزنش کردن، تنبیه کردن، کتک زدن

    give notice to

    اعلام کردن به، اخطار کردن، آگاهی دادن

    give or take

    با یه مقدار بالا یا پایین، یه‌کم این‌ور اون‌ور، بگی‌نگی، حدوداً، تقریباً (کمی بیشتر یا کمتر از مقدار یا زمان ذکر شده)

    Idioms بیشتر

    give to understand (or believe)

    فهماندن، وانمود کردن، حالی کردن

    give someone the benefit of the doubt

    بنا را بر صداقت و اعتماد گذاشتن، باوجود شک به کسی اعتماد کردن

    give way

    راه دادن، راه باز کردن، اجازه‌ی عبور دادن

    شکستن، فرو ریختن (زیر بار فشار)

    جای خود را به چیزی دادن، واگذار کردن، کنار رفتن، جایگزین شدن، به چیز دیگری تبدیل شدن

    give (or get) the go-by

    بی‌اعتنایی کردن، محل نگذاشتن، بی‌محلی کردن، مورد بی‌محلی قرار گرفتن

    to give (or get) the green light

    اجازه‌ی شروع یا ادامه‌ی کاری را دادن (دریافت کردن)

    not give a red cent

    یک غاز هم ندادن، یک پول سیاه هم ندادن

    give a good account of oneself

    خوب عمل کردن، خوب کار کردن، خوب ظاهر شدن

    to give (or get) the air

    (عامیانه) معشوق را ترک کردن، معشوق را رد کردن

    to give an appearance of

    وانمود کردن

    give your right arm for something

    خیلی مشتاق چیزی بودن

    give a wide berth to

    دوری کردن از، فاصله گرفتن

    give the boot

    اخراج کردن، با تیپا بیرون کردن

    give someone a break

    (عامیانه) سخت نگرفتن، ارفاق کردن

    give (or get) the bum's rush

    (امریکا - عامیانه) به زور اخراج کردن (یا شدن)

    give (or get) the business

    (آمریکا، عامیانه) با خشونت رفتار کردن، مورد شوخی خرکی قرار گرفتن یا قرار دادن

    give chase

    تعقیب کردن، دنبال رفتن

    not care (or give) a continental

    (امریکا) اصلاً اهمیت ندادن، خم به ابرو نیاوردن

    give (or care) a damn

    (عامیانه - ناپسند) اصلاً اعتنا و توجه نکردن

    give the devil his due

    پاداش کار خوب همه حتی شیطان را باید داد، حتی حق شیطان را هم نباید پایمال کرد

    give someone his due

    از کسی قدردانی کردن، خدمات کسی را تقدیر کردن (ارج نهادن)

    give (or bend) ear

    توجه (موافقت‌آمیز) کردن، گوش فرا دادن

    give somebody the elbow

    (عامیانه) مورد کم‌لطفی یا بی‌وفایی قرار دادن، طرد کردن، دور کردن (از خود)

    give (someone) the evil eye

    چشم بد زدن (به)، چشم زدن

    give someone the eye

    (امریکا - عامیانه) با چشم علامت دادن، با چشم دعوت کردن

    not care (or give) a fig for (somebody or something)

    اصلاً اهمیت ندادن (به چیزی یا کسی)، ناچیز شمردن، عین خیال (کسی) نبودن

    give somone the finger

    (عامیانه - ناخوشایند) با انگشت به کسی حواله دادن

    give (or have) a free hand

    اختیار تام دادن (یا داشتن)

    give someone gammon

    کسی را سرگرم کردن درحالی‌که نفر دیگر جیب او را می‌زند.

    to give (get) the gate

    (عامیانه) اخراج کردن (شدن)، بیرون کردن

    give it the gun

    (آمریکا- عامیانه) روشن کردن (موتور و غیره)، سرعت گرفتن

    give someone a handle (to)

    نقطه‌ضعف (به کسی) نشان دادن، دستاویز به کسی دادن

    not care (or give) a hang about

    عین خیال (کسی) نبودن، کک (کسی) نگزیدن، بی‌خیال بودن

    give (someone) head

    (عامیانه - ناپسند) آلت جنسی دیگری را به دهان گرفتن

    give (someone) hell

    (به کسی) بسیار سخت‌گیری کردن، به تنگ آوردن

    give hostages to fortune

    عیال‌وار بودن، مسئول خانواده بودن

    give somebody ideas

    به کسی امید (معمولاً بیهوده) دادن، تلقین کردن، فکر به سر کسی انداختن

    give someone (or something) up as a bad job

    از کسی (یا چیزی) نومید شدن یا دل کندن

    give a leg up

    (عامیانه) 1- (در سوار شدن بر اسب کسی را) کمک کردن 2- فرجه دادن، (در پیشرفت و غیره) یاری دادن

    give the lie to

    1- متهم به دروغ‌گویی کردن 2- دروغ بودن چیزی یا دروغ‌گویی کسی را ثابت کردن

    give someone a lift

    1- به کسی سواری دادن 2- روحیه‌ی کسی را بالا بردن

    give someone a piece of one's mind

    کسی را به‌شدت انتقاد یا سرزنش کردن

    give (or get) the mitten

    (قدیمی - عامیانه) دلدار خود را رد کردن (یا از سوی دلدار خود رد شدن)، ترک معشوق کردن

    give mouth to

    گفتن، به زبان آوردن، زبانزد کردن

    give someone the needle

    (عامیانه) هو کردن، اذیت کردن، سیخونک زدن

    give (or receive) odds

    (در مسابقه و غیره) اوانس دادن، فرجه دادن

    give (someone) pause

    دچار تردید کردن

    give somebody a piece of one's mind

    (عامیانه) رک و خودمانی صحبت کردن، نظر خود را صریحا گفتن

    give somebody the pip

    (انگلیس - عامیانه) ناراحت کردن، متنفر کردن، بیزار کردن

    give place (to)

    1- جا دادن (به) 2- در درجه‌ی دوم قرار گرفتن، تحت‌‌الشعاع شدن

    give someone a rap on (or over) the knuckle

    (عامیانه) کسی را نکوهش یا مجازات کردن

    not care (or give) a rap

    اصلاً اهمیت ندادن، بی‌تفاوت بودن

    give (free) rein to

    اختیارات تام دادن، آزادی عمل دادن

    give someone enough rope

    (عامیانه) به کسی اختیار و آزادی عمل بیش از ظرفیت او دادن

    give someone plenty of rope

    (عامیانه) به کسی اختیار و آزادی عمل زیاد دادن

    give satisfaction

    1- خرسند کردن، خشنود کردن، موجب رضامندی شدن 2- (سابقا) دعوت به دوئل را پذیرفتن

    give someone the shaft

    (عامیانه) کسی را گول زدن، چپاندن، (به کسی) انداختن

    give someone (or something) the shake

    (عامیانه) قال گذاشتن، از شر کسی راحت شدن، از گیر کسی فرار کردن، از سر باز کردن

    not give a shit

    (عامیانه) اصلاً اهمیت ندادن

    turn (or give) a cold shoulder

    1- با سردی رفتار کردن (با)، کم‌لطفی کردن 2- احتراز کردن

    give someone the slip

    از گیر کسی فرار کردن، فلنگ را بستن، جیم شدن

    give someone a tinkle

    (انگلیس - عامیانه) تلفن زدن (به کسی)

    give (or get) a tumble

    (عامیانه) ذکر خیر کسی را کردن (یا مورد ذکر خیر قرار گرفتن)، مهربانی کردن

    give someone the works

    (امریکا - عامیانه) 1- کشتن، سر کسی را زیر آب کردن 2- (از روی بدجنسی یا شوخی) بلا به سر کسی آوردن

    give someone the worst of it

    شکست دادن، در بدترین وضع قرار دادن

    give the cold shoulder

    سرد برخورد کردن، سرد رفتار کردن

    give me five

    بزن قدش (برای جشن گرفتن یا اعلام موفقیت یا اتحاد و غیره از آن استفاده می‌شود)

    give someone a heads up

    کسی را از قبل مطلع کردن، کسی را باخبر کردن، کسی را در جریان گذاشتن

    سوال‌های رایج give

    گذشته‌ی ساده give چی میشه؟

    گذشته‌ی ساده give در زبان انگلیسی gave است.

    شکل سوم give چی میشه؟

    شکل سوم give در زبان انگلیسی given است.

    وجه وصفی حال give چی میشه؟

    وجه وصفی حال give در زبان انگلیسی giving است.

    سوم‌شخص مفرد give چی میشه؟

    سوم‌شخص مفرد give در زبان انگلیسی gives است.

    ارجاع به لغت give

    از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

    شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

    کپی

    معنی لغت «give» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۲ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/give

    لغات نزدیک give

    • - gist
    • - gittern
    • - give
    • - give (free) rein to
    • - give (or bend) ear
    پیشنهاد بهبود معانی

    آخرین مطالب وبلاگ

    مشاهده‌ی همه
    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    واژه سال 2025 دیکشنری ها

    واژه سال 2025 دیکشنری ها

    لغات تصادفی

    اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

    take a picture faceless fail an exam faintly ridiculous impossibly fairing fall into rota fallacious falter familiar feet feisty foray fenugreek سماق مسقف صبا سمین ثمن تحول توالی تناوب تناوبی متناوب اطناب اطناب کردن قلوه قواره اسنوبرد
    بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
    فست دیکشنری
    فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

    فست دیکشنری
    دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
    مترجم‌ها
    ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
    ابزارها
    ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
    وبلاگ
    وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
    قوانین و ارتباط با ما
    پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
    فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
    فست دیکشنری در اینستاگرام
    فست دیکشنری در توییتر
    فست دیکشنری در تلگرام
    فست دیکشنری در یوتیوب
    فست دیکشنری در تیکتاک
    تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
    © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.