دادن، ارائه دادن، بخشیدن، تحویل دادن، اختصاص دادن، اهدا کردن، در اختیار گذاشتن، تأمین کردن، واگذار کردن
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی کاربردی پیشرفته
Iraj gave me a book.
ایرج کتابی به من داد.
He gave me a book for Nowruz.
به مناسبت نوروز کتابی به من هدیه کرد.
Yesterday, he gave his daughter in marriage.
دیروز دخترش را شوهر داد.
He gave his weapon to the police.
او سلاح خود را به پلیس تسلیم کرد.
دادن، پول دادن، پرداخت کردن
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
He gave the waiter extra money as a tip.
به گارسون، پول اضافهای بهعنوان انعام داد.
We gave the landlord the rent for the month and cleared the account.
اجارهی این ماه را به صاحبخانه پرداخت کردیم.
She gives herself for money.
آن زن خود را در مقابل پول میفروشد.
گفتن، اعلام کردن، اطلاع دادن، خبر دادن، ابلاغ کردن، بیان کردن
They gave the results to the public at noon.
آنها نتایج را ظهر بهطور عمومی اعلام کردند.
Please give me notice if the schedule changes.
لطفاً اگر برنامه تغییر کرد، به من اطلاع بده.
He gave us his thanks.
مراتب تشکر خود را به ما ابراز داشت.
Give my greeting to your brother.
سلام مرا به برادرتان برسانید.
محکوم کردن (به زندان)
She was given three years for fraud.
بهدلیل کلاهبرداری، به سه سال حبس محکوم شد.
They gave him two years after the appeal.
پساز تجدیدنظر، او را به دو سال زندان محکوم کردند.
وقت دادن، زمان دادن، مهلت دادن، فرصت دادن، اجازه دادن
Give me a moment to check the information.
یک لحظه به من بده تا اطلاعات را بررسی کنم.
Can you give me some time to think about it?
میتوانی کمی به من وقت بدهی تا دربارهاش فکر کنم؟
حدس زدن، تخمین زدن، برآورد کردن، پیشبینی کردن، حساب کردن (زمان انجام چیزی)
I give this phone a month at most.
بهنظر من این گوشی حداکثر یک ماه دوام میآورد.
Experts give the bridge ten more years of safe use.
کارشناسان برآورد میکنند که پل، تا ده سال دیگر بهطور ایمن قابل استفاده باشد.
باعث شدن، ایجاد کردن، بهوجود آوردن، موجب شدن، دادن، تولید کردن
The long walk gave me a headache.
پیادهروی طولانی باعث سردرد من شد.
The machine gave out a strange smell.
دستگاه، بوی عجیبی ایجاد کرد.
He gave us his cold.
سرماخوردگی خود را به ما سرایت داد.
to give a suggestion
پیشنهاد کردن
انجام دادن، کردن، زدن، دادن
Give me a call when you arrive.
وقتی رسیدی با من تماس بگیر.
She gave the matter some thought before deciding.
پیشاز تصمیمگیری، کمی دربارهی موضوع فکر کرد.
He gave a long speech.
نطقی طولانی کرد.
برگزار کردن، مهمانی دادن، برنامهریزی کردن
The minister gave a formal dinner for foreign guests.
وزیر برای مهمانان خارجی، ضیافتی رسمی داد.
The university gave a reception for new students.
دانشگاه برای دانشجویان جدید، مراسم استقبال برگزار کرد.
تقدیم کردن، اعلام کردن، معرفی کردن
Ladies and gentlemen, I give you our guest of honor.
خانمها و آقایان، مهمان افتخاری را به شما تقدیم میکنم.
The host gave the signal to toast the champion.
میزبان، علامت نوشیدن به افتخار قهرمان را داد.
شل شدن، سست شدن، خم شدن، باز شدن، نرم شدن، فروریختن (زیر فشار و...)
The snow was heavy and the ceiling gave.
برف سنگین بود و طاق فروریخت.
The shelf gave and all the books fell.
قفسه شکست و همهی کتابها افتادند.
انگلیسی بریتانیایی ورزش اعلام کردن، تعیین کردن
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی ورزش
They gave the player out after reviewing the video.
پساز بررسی ویدئو، بازیکن را خارج از بازی اعلام کردند.
The referee gave the penalty kick.
داور، اعلام ضربهی پنالتی کرد.
فدا کردن، تسلیم کردن، وقف کردن، تخصیص دادن
She gave her life to literature.
او عمر خود را وقف ادبیات کرد.
They gave their lives for their country.
آنها جان خود را فدای وطن کردند.
خمش، انعطافپذیری، کشسانی، کشش، نرمی، انعطاف، سستی
Sweaters with more give are softer and stretch more easily.
ژاکتهایی که کشسانی بیشتری دارند، نرمترند و راحتتر کش میآیند.
The old rope’s give made it unsafe for climbing.
سستی طناب قدیمی آن را برای صعود، ناایمن کرده بود.
اهدا کردن، بخشیدن، تقدیم کردن، پیشکش کردن (بخشیدن چیزی به کسی بدون درخواست پول)
(معمولاً غیرعمدی و ناخودآگاه) فاش کردن، لو دادن، برملا کردن، افشا کردن
(از روی اشباهی مهلک) گل بدی را دریافت کردن، امتیاز دادن، بازی را واگذار کردن، پیروزی را به حریف تقدیم کردن
(نسبتبه فردی) احساسات پنهان خود را آشکار کردن
(در مراسم ازدواج) عروس را به داماد سپردن (همراهی زن درحال ازدواج به سمت شریک زندگی آیندهاش در جلوی کلیسا و صدور اجازهی ازدواج)
بیرون دادن، منتشر کردن، جاری کردن
منتشر کردن، پخش کردن، متصاعد کردن، دادن (بو و حرارت و غیره)، آزاد کردن (گاز و غیره)
اعلام کردن، آشکار کردن
بیرون دادن، بیرون ریختن
توزیع کردن، پخش کردن
شکست خوردن، موفق نشدن
از حال رفتن، غش کردن
دست کشیدن، تسلیم شدن، منصرف شدن (از حدس زدن چیزی)
رها کردن، از دست دادن، چشمپوشی کردن، صرفنظر کردن، واگذار کردن، دل کندن
دلسرد شدن، منصرف شدن، دست کشیدن، ادامه ندادن، کنار گذاشتن (ادامه ندادن کاری بهخاطر سختی زیاد)
ترک کردن، ول کردن، کنار گذاشتن، دست کشیدن (ترک کردن عادت)
دست کشیدن، رها کردن، کنار گذاشتن (انجام ندادن کاری که معمولاً انجام میشود)
قطع رابطه کردن، رها کردن، دست کشیدن
قطع امید کردن، انتظار کسی را نکشیدن، ناامید شدن (از آمدن کسی)
تسلیم شدن، تحویل دادن (خود را تسلیم کسی کردن)
تسلیم شدن، عقبنشینی کردن، کوتاه آمدن، تسلیم شدن، وا دادن، قبول کردن (در جدل)
فدا کردن، اختصاص دادن (وقت یا انرژی)
خود را تسلیم پلیس کردن
آفرین گفتن، تحسین کردن
دادن، بخشیدن، فاش کردن
پس دادن
عقبنشینی کردن، تسلیم شدن، سر فرود آوردن
1- به کسی سواری دادن 2- روحیهی کسی را بالا بردن
1- خرسند کردن، خشنود کردن، موجب رضامندی شدن 2- (سابقا) دعوت به دوئل را پذیرفتن
به وجود آوردن، موجب شدن
قول دادن، تضمین کردن، دلگرمی دادن
ضمانت دادن، کفالت دادن
(انگلیس) تلفن زدن (به کسی)
خون اهدا کردن
(انگلیس) تحویل پلیس دادن
give (or lend) countenance (to something)
حمایت کردن، تأیید کردن
1- باورداشتن، اعتماد (و اطمینان) کردن 2- ستودن، قدرشناسی کردن
1- (کسی را بابت کاری) ستودن، بانی شناختن 2- (به داشتن صفات خوب و غیره) منتسب کردن
مؤثر کردن، قابل اجرا کردن، ایجاب کردن
کسی را زهرهترک کردن، هولزده کردن
حمد و ستایش کردن، تجلیل کردن
سلمانی کردن، اصلاح کردن
دلخور کردن، رنجاندن، گران خاطر کردن
اولویت دادن (به)، سزاوارتر شمردن
give (somebody or something) free range
(به کسی یا چیزی) آزادی عمل دادن، اختیار دادن
به کسی تلفن زدن
give shape to something (put something into shape)
به چیز شکل دادن، به وجود آوردن، بیان کردن
(قدیمی) شیردادن (به)
بر زبان آوردن، بیان کردن
هشدار دادن، اخطار کردن
بال و پر دادن به، به پرواز در آوردن
مقاله را به معلم دادن
نفس نفس زدن، از نفس افتادن، با نفس نفس گفتن
نمره دادن
ناله کردن
اجازه دادن، موافقت کردن
اینطور به نظر رسیدن، وانمود کردن، القا کردن
خندیدن (کوتاه)
سخنرانی کردن، درس دادن
اجرا کردن، نمایش دادن
ارائه دادن
آه کشیدن
به کسی دستورالعمل دادن
به کسی لذت دادن، خوشحال کردن
به کسی خوشامد گرم گفتن
به کسی قول دادن
سخنرانی کردن
بو دادن، متصاعد کردن بو
ناامید شدن، امید خود را از دست دادن
نقد منفی برای کتاب نوشتن
نقد منفی برای فیلم نوشتن
شرح دادن، گزارش دادن
برای کسی حسابی دست زدن
موافقت کردن، تایید کردن، رضایت دادن
به کسی زنگ زدن
به کسی سرنخ دادن
اعتبار دادن، تقدیر کردن (از کسی/چیزی)
فریاد زدن
سپردن حضانت به
عصبانیت/ناراحتی خود را ابراز کردن، دق دلی خالی کردن
اجازه دادن
دلیل آوردن، علت ذکر کردن
در مورد چیزی فکر کردن، به چیزی اندیشیدن
جواب سرراست دادن
عذرخواهی کامل کردن
اطمینان مکرر دادن
بدرقه باشکوهی کردن
تمام تلاشت را بکن، نهایت سعیت را بکن
شهادت دادن
به کسی پند دادن، نصیحت کردن کسی، مشورت دادن
زاییدن، به دنیا آوردن، وضع حمل کردن
عقبنشینی کردن، کوتاه آمدن
(عامیانه) سرزنش کردن، تنبیه کردن، کتک زدن
اعلام کردن به، اخطار کردن، آگاهی دادن
با یه مقدار بالا یا پایین، یهکم اینور اونور، بگینگی، حدوداً، تقریباً (کمی بیشتر یا کمتر از مقدار یا زمان ذکر شده)
give to understand (or believe)
فهماندن، وانمود کردن، حالی کردن
give someone the benefit of the doubt
بنا را بر صداقت و اعتماد گذاشتن، باوجود شک به کسی اعتماد کردن
راه دادن، راه باز کردن، اجازهی عبور دادن
شکستن، فرو ریختن (زیر بار فشار)
جای خود را به چیزی دادن، واگذار کردن، کنار رفتن، جایگزین شدن، به چیز دیگری تبدیل شدن
بیاعتنایی کردن، محل نگذاشتن، بیمحلی کردن، مورد بیمحلی قرار گرفتن
to give (or get) the green light
اجازهی شروع یا ادامهی کاری را دادن (دریافت کردن)
یک غاز هم ندادن، یک پول سیاه هم ندادن
give a good account of oneself
خوب عمل کردن، خوب کار کردن، خوب ظاهر شدن
(عامیانه) معشوق را ترک کردن، معشوق را رد کردن
وانمود کردن
give your right arm for something
خیلی مشتاق چیزی بودن
دوری کردن از، فاصله گرفتن
اخراج کردن، با تیپا بیرون کردن
(عامیانه) سخت نگرفتن، ارفاق کردن
(امریکا - عامیانه) به زور اخراج کردن (یا شدن)
(آمریکا، عامیانه) با خشونت رفتار کردن، مورد شوخی خرکی قرار گرفتن یا قرار دادن
تعقیب کردن، دنبال رفتن
not care (or give) a continental
(امریکا) اصلاً اهمیت ندادن، خم به ابرو نیاوردن
(عامیانه - ناپسند) اصلاً اعتنا و توجه نکردن
پاداش کار خوب همه حتی شیطان را باید داد، حتی حق شیطان را هم نباید پایمال کرد
از کسی قدردانی کردن، خدمات کسی را تقدیر کردن (ارج نهادن)
توجه (موافقتآمیز) کردن، گوش فرا دادن
(عامیانه) مورد کملطفی یا بیوفایی قرار دادن، طرد کردن، دور کردن (از خود)
چشم بد زدن (به)، چشم زدن
(امریکا - عامیانه) با چشم علامت دادن، با چشم دعوت کردن
not care (or give) a fig for (somebody or something)
اصلاً اهمیت ندادن (به چیزی یا کسی)، ناچیز شمردن، عین خیال (کسی) نبودن
(عامیانه - ناخوشایند) با انگشت به کسی حواله دادن
اختیار تام دادن (یا داشتن)
کسی را سرگرم کردن درحالیکه نفر دیگر جیب او را میزند.
(عامیانه) اخراج کردن (شدن)، بیرون کردن
(آمریکا- عامیانه) روشن کردن (موتور و غیره)، سرعت گرفتن
نقطهضعف (به کسی) نشان دادن، دستاویز به کسی دادن
not care (or give) a hang about
عین خیال (کسی) نبودن، کک (کسی) نگزیدن، بیخیال بودن
(عامیانه - ناپسند) آلت جنسی دیگری را به دهان گرفتن
(به کسی) بسیار سختگیری کردن، به تنگ آوردن
عیالوار بودن، مسئول خانواده بودن
به کسی امید (معمولاً بیهوده) دادن، تلقین کردن، فکر به سر کسی انداختن
give someone (or something) up as a bad job
از کسی (یا چیزی) نومید شدن یا دل کندن
(عامیانه) 1- (در سوار شدن بر اسب کسی را) کمک کردن 2- فرجه دادن، (در پیشرفت و غیره) یاری دادن
1- متهم به دروغگویی کردن 2- دروغ بودن چیزی یا دروغگویی کسی را ثابت کردن
1- به کسی سواری دادن 2- روحیهی کسی را بالا بردن
give someone a piece of one's mind
کسی را بهشدت انتقاد یا سرزنش کردن
(قدیمی - عامیانه) دلدار خود را رد کردن (یا از سوی دلدار خود رد شدن)، ترک معشوق کردن
گفتن، به زبان آوردن، زبانزد کردن
(عامیانه) هو کردن، اذیت کردن، سیخونک زدن
(در مسابقه و غیره) اوانس دادن، فرجه دادن
دچار تردید کردن
give somebody a piece of one's mind
(عامیانه) رک و خودمانی صحبت کردن، نظر خود را صریحا گفتن
(انگلیس - عامیانه) ناراحت کردن، متنفر کردن، بیزار کردن
1- جا دادن (به) 2- در درجهی دوم قرار گرفتن، تحتالشعاع شدن
give someone a rap on (or over) the knuckle
(عامیانه) کسی را نکوهش یا مجازات کردن
اصلاً اهمیت ندادن، بیتفاوت بودن
اختیارات تام دادن، آزادی عمل دادن
(عامیانه) به کسی اختیار و آزادی عمل بیش از ظرفیت او دادن
(عامیانه) به کسی اختیار و آزادی عمل زیاد دادن
1- خرسند کردن، خشنود کردن، موجب رضامندی شدن 2- (سابقا) دعوت به دوئل را پذیرفتن
(عامیانه) کسی را گول زدن، چپاندن، (به کسی) انداختن
give someone (or something) the shake
(عامیانه) قال گذاشتن، از شر کسی راحت شدن، از گیر کسی فرار کردن، از سر باز کردن
(عامیانه) اصلاً اهمیت ندادن
turn (or give) a cold shoulder
1- با سردی رفتار کردن (با)، کملطفی کردن 2- احتراز کردن
از گیر کسی فرار کردن، فلنگ را بستن، جیم شدن
(انگلیس - عامیانه) تلفن زدن (به کسی)
(عامیانه) ذکر خیر کسی را کردن (یا مورد ذکر خیر قرار گرفتن)، مهربانی کردن
(امریکا - عامیانه) 1- کشتن، سر کسی را زیر آب کردن 2- (از روی بدجنسی یا شوخی) بلا به سر کسی آوردن
شکست دادن، در بدترین وضع قرار دادن
سرد برخورد کردن، سرد رفتار کردن
بزن قدش (برای جشن گرفتن یا اعلام موفقیت یا اتحاد و غیره از آن استفاده میشود)
کسی را از قبل مطلع کردن، کسی را باخبر کردن، کسی را در جریان گذاشتن
گذشتهی ساده give در زبان انگلیسی gave است.
شکل سوم give در زبان انگلیسی given است.
وجه وصفی حال give در زبان انگلیسی giving است.
سومشخص مفرد give در زبان انگلیسی gives است.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «give» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۲ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/give