Cause

kɒːz kɔːz
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    caused
  • شکل سوم:

    caused
  • سوم‌شخص مفرد:

    causes
  • وجه وصفی حال:

    causing
  • شکل جمع:

    causes

توضیحات

شکل نوشتاری دیگر این لغت در معنای پنجم: cause'

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

noun countable uncountable B2
سبب، علت، موجب، دلیل، مایه

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

هوش مصنوعی فست دیکشنری
- cause of trouble
- مایه‌ی دردسر
- What was the cause of their objection?
- دلیل مخالفت آن‌ها چه بود؟
- the cause of his illness
- علت بیماری او
noun uncountable C2
انگیزه، هدف، محرک
- I have no cause to go back.
- انگیزه‌ای برای بازگشت ندارم.
- The uplifting speech served as a cause for motivation among the attendees.
- سخنرانی امیدوارکننده‌ی او به‌عنوان محرکی برای ایجاد انگیزه در بین حاضران عمل کرد.
noun countable C1
نهضت، جنبش، آرمان، هدف
- Many activists dedicate their lives to a cause that promotes environmental sustainability.
- بسیاری از فعالان مدنی زندگی خود را به جنبشی که باعث پایداری محیط‌زیست می‌شود، اختصاص می‌دهند.
- His passion for the cause inspired others to join the movement for social justice.
- علاقه‌ی فراوان او به این آرمان باعث شد تا دیگران به جنبش عدالت اجتماعی بپیوندند.
- She felt a deep connection to the cause, believing it could change lives for the better.
- او ارتباط عمیقی با این نهضت احساس کرد و معتقد بود که می‌تواند زندگی را بهتر کند.
verb - transitive B2
سبب شدن، واداشتن، باعث شدن، موجب شدن
- Cigarettes cause cancer.
- سیگار باعث سرطان می‌شود.
- The death of her husband caused Turan Khanum much sorrow.
- مرگ شوهر موجب اندوه فراوان برای توران خانم شد.
- What caused you to be so late?
- چه‌چیزی سبب شد که این‌قدر دیر بیایی؟
- The war caused us many problems.
- جنگ برایمان مشکلات زیادی به بار آورد.
conjunction informal
چون، به‌خاطر اینکه، به‌دلیل
- She stayed home cause it was raining.
- او در خانه ماند چون باران می‌بارید.
- They left early cause the speech was boring.
- آن‌ها زودهنگام رفتند به‌خاطر اینکه سخنرانی کسل‌کننده بود.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد cause

  1. noun agent, originator
    Synonyms:
    origin source cause basis ground beginning author maker creator agent motivation motive purpose end object consideration explanation matter element principle producer doer occasion inducement incitement stimulation aim agency antecedent causation determinant foundation genesis grounds leaven mainspring prime mover root spring account
    Antonyms:
    result effect outcome product consequence development end issue outgrowth fruit
  1. noun belief; undertaking for belief
    Synonyms:
    belief faith conviction creed principles purpose intention goal objective plan enterprise attempt ideal movement
  1. verb bring into being; bring about
    Synonyms:
    make create produce generate start begin introduce effect evoke elicit induce provoke occasion motivate compel result in lead to give rise to originate breed engender precipitate secure kindle incite hatch dream up cook up think up work up come out with make up brainstorm muster sow the seeds bring to pass fire up get things rolling start the ball rolling be at the bottom of break the ice kickoff open let revert bring into being

Collocations

  • cause and effect

    علت و معلول، انگیزه و انگیخته، پیش‌آور و پیایند

    علت و معلول، انگیز و انگیخته

Idioms

  • make common cause with

    متحد شدن با، دارای منافع یا آرمانهای مشترک شدن یا کردن

ارجاع به لغت cause

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «cause» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۶ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/cause

لغات نزدیک cause

پیشنهاد بهبود معانی