فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Account

əˈkaʊnt əˈkaʊnt
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    accounted
  • شکل سوم:

    accounted
  • سوم شخص مفرد:

    accounts
  • وجه وصفی حال:

    accounting
  • شکل جمع:

    accounts

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • noun verb - transitive countable B1
    شمردن، حساب کردن، محاسبه نمودن، (حق)حساب پس دادن، ذکر علت کردن، دلیل موجه اقامه کردن(با for )، تخمین زدن، دانستن، نقل کردن(. n )حساب، صورت حساب، گزارش، بیان علت، سبب
  • noun verb - transitive countable
    حساب، شرح، مسئول بودن
    • - He was accounted a good painter.
    • - او نقاش خوبی به شمار می‌آمد.
    • - Someday, he will account for his crime.
    • - روزی تقاص جنایت خود را پس خواهد داد.
    • - Can she account for her actions?
    • - آیا می‌تواند رفتار خود را توجیه کند؟
    • - His effort accounted for the success of the team.
    • - کوشش او موجب موفقیت تیم بود.
    • - he accounted for five of the enemy
    • - او پنج نفر از دشمنان را کشت. (به حسابشان رسید.)
    • - a bank account
    • - حساب بانکی
    • - He submitted an account of his expenditures.
    • - صورت‌حساب مخارج خود را ارائه داد.
    • - What is the balance of my account?
    • - مانده‌ی حساب من چیست؟
    • - I have a charge account with this store.
    • - در این مغازه حساب نسیه دارم.
    • - This company is one of our best accounts.
    • - این شرکت یکی از بهترین مشتری‌های ماست.
    • - He considered our complaint of absolutely no account.
    • - او اصلاً به شکایت ما اهمیت نداد.
    • - a thing of small account
    • - چیز کم‌اهمیت (ارزش)
    • - There were accounts of the crime in the papers.
    • - شرح جنایت در روزنامه‌ها درج شده بود.
    • - I do not believe his account.
    • - توضیح او را باور نمی‌کنم.
    • - He gave a detailed account of what had happened.
    • - او آنچه را که رخ داده بود به تفصیل شرح داد.
    • - Carpets account for a major part of our non-oil exports.
    • - فرش بخش عمده‌ی صادرات غیرنفتی ما را تشکیل می‌دهد.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد account

  1. noun written description of past events
    Synonyms: ABCs, annal, blow by blow, bulletin, chronicle, detail, explanation, history, lowdown, make, narration, narrative, play by play, recital, report, run-down, score, story, tab, take, tale, the picture, the whole picture, version
  2. noun record of finances, fees, or charges
    Synonyms: bad news, balance, bill, book, books, charge, check, computation, cuff, grunt, inventory, invoice, IOU, ledger, reckoning, record, register, report, score, statement, tab, tally
  3. noun basis or consideration for action
    Synonyms: cause, ground, grounds, interest, justification, motive, rationale, rationalization, reason, regard, sake

Phrasal verbs

  • account for

    توضیح دادن، نشان دادن، حاکی بودن، دال بر چیزی بودن، دلیل چیزی بودن

    کشتن، نابود کردن، از بین بردن

Collocations

  • call to account

    1- توضیح خواستن 2- توبیخ کردن

  • on account

    به‌طور نسیه، قسطی، به‌عنوان بیعانه

  • on no account

    تحت هیچ‌شرایطی، به هیچ‌عنوان، ابداً

  • on someone's account

    به خاطر کسی، از سوی کسی، به حساب کسی دیگر

  • take account of

    به حساب آوردن، مورد توجه قرار دادن، متوجه شدن

  • turn to account

    بهره‌گیری کردن، استفاده بردن از

Idioms

ارجاع به لغت account

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «account» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/account

لغات نزدیک account

پیشنهاد بهبود معانی