Take معنی

  • American English phonetic: ˈteɪk
  • British English phonetic: teɪk
  • (Verb - transitive) گرفتن، تسخیر کردن، تصاحب کردن، فتح کردن
    • - they took the fort in two days
    • - دو روزه دژ را تسخیر کردند
    • - he took the town and carried its people into captivity
    • - او شهر را فتح کرد و مردم آن را به اسارت برد
  • (Verb - transitive) (در دست یا با دست) گرفتن، در دست نگهداشتن
    • - take the pen in your right hand
    • - قلم را در دست راست خود بگیر
    • - I took the child in my arms
    • - کودک را در بغل گرفتم
    • - he took the hammer firmly by the handle
    • - دسته‌ی چکش را محکم گرفت
    مشاهده نمونه جمله بیشتر
  • (Verb - transitive) (چیزی را از کسی) گرفتن، به دست آوردن، ستدن
    • - if you can play better, take it and play!
    • - گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن!
    • - he took my watch and never gave it back
    • - ساعتم را گرفت و هرگز پس نداد
    • - she would not take money from the poor
    • - او از مسکینان پول نمی‌گرفت
    • - Zahra takes bribes
    • - زهرا رشوه می‌گیرد
    مشاهده نمونه جمله بیشتر
  • (Verb - transitive) برداشتن، ورداشتن
    • - take anything you want
    • - هرچه دلت می‌خواهد بردار
    • - she accused me of taking his camera
    • - مرا متهم کرد که دوربین عکاسی او را برداشته‌ام
    • - don't take things that do not belong to you!
    • - چیزهایی را که به تو تعلق ندارند بر ندار!
    • - he took his hat and overcoat and left
    • - کلاه و پالتو خود را برداشت و رفت
    • - I took the book off the shelf
    • - کتاب را از تاقچه برداشتم
    • - who took the money I had left here?
    • - پولی را که این‌جا گذاشته بودم کی برداشت؟
    مشاهده نمونه جمله بیشتر
  • (Verb - transitive) ماهی (و غیره) گرفتن، صید کردن، شکار کردن
    • - eighty percent of the whales today are taken in the Antarctic
    • - امروزه هشتاد درصد نهنگ‌ها در جنوبگان صید می‌شوند
    • - the taking of birds and deer
    • - شکار پرندگان و آهو
  • (Verb - transitive) (شطرنج و نرد و غیره) کشتن، برنده بودن
    • - my rook took his horse
    • - رخ من اسب او را کشت
    • - ace takes the king
    • - خال آس از شاه می‌برد
  • (Verb - transitive) (به بخشی از بدن) زدن، خوردن (به)
  • (Verb - transitive) دچار کردن، دستخوش کردن یا شدن، (بیماری) گرفتن
  • (Verb - transitive) (در حین ارتکاب و غیره) مچ کسی را گرفتن، غافلگیر کردن، دستگیر کردن
  • (Verb - transitive) مفتون کردن، مجذوب کردن، جلب کردن، خرسند کردن، (از کسی یا چیزی) خوش آمدن
  • (Verb - transitive) خوردن، نوشیدن، لب زدن، فرودادن، فرو بردن، استنشاق کردن
  • (Verb - transitive) (زن یا معشوق وغیره) گرفتن
  • (Verb - transitive) (به شغل یا مقام و غیره) رسیدن، به عهده گرفتن
  • (Verb - transitive) (سوگند) خوردن، (قول و غیره) دادن
  • (Verb - transitive) کسر کردن، کاستن، منها کردن

دیکشنری دو زبانه انگلیسی به فارسی و فارسی به انگلیسی

English to Persian/Farsi and Persian/Farsi to English dictionary