با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Down

daʊn daʊn
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    downed
  • شکل سوم:

    downed
  • سوم شخص مفرد:

    downs
  • وجه وصفی حال:

    downing
  • شکل جمع:

    downs
  • adverb
    پایین
    • - to move down
    • - به پایین حرکت کردن
    • - Our fire brought down two enemy planes.
    • - شلیک ما دو هواپیمای دشمن را به زیر آورد.
    • - to pull down
    • - پایین کشیدن
    • - The sun went down.
    • - خورشید غروب کرد.
    • - Prices have gone down.
    • - قیمت‌ها نزول کرده‌اند.
    • - He was struck on the head and fell down with a thump.
    • - ضربه به سرش خورد و تلپی افتاد.
    • - He put down the suitcase.
    • - چمدان را زمین گذاشت.
    • - He went down to Bushehr.
    • - او به بوشهر (در جنوب کشور) رفت.
    • - The boat sank down.
    • - قایق در آب فرو رفت.
    • - We all went down to dinner.
    • - همگی برای شام خوردن به طبقه پایین رفتیم.
    • - Turn down the radio!
    • - رادیو را کم کن!
    • - You must get down to work!
    • - باید حسابی کار کنی!
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • preposition
    زیر، پایین
    • - He went down the stairs.
    • - از پله‌ها پایین رفت.
  • verb - transitive
    پایین آوردن، فرو دادن
    • - We downed two of their bombers.
    • - دو تا از (هواپیماهای) بمب افکن آن‌ها را سرنگون کردیم.
  • adjective
    سوی پایین، به طرف پایین، زیر
    • - Put the book down on the table.
    • - کتاب را روی میز بگذار.
    • - down from one generation to another
    • - از نسلی به نسل دیگر
    • - down through the years
    • - در طول سالها
  • adjective
    دلتنگ، غمگین، سرافکنده
    • - He is completely down today.
    • - او امروز خیلی گرفته است.
    • - Don't kick a man when he is down!
    • - آدم افتاده را لگد نزن!
    • - When he gets older, he will settle down.
    • - سنش که بالا برود آرام خواهد شد.
  • uncountable noun
    پرهای ریزی که برای متکا به کار می‌رود، کرک
    • - a down pillow
    • - متکای پرقو
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد down

  1. adjective below; physically lower
    Synonyms: bottomward, cascading, declining, depressed, descending, downgrade, downhill, downward, dropping, earthward, falling, gravitating, groundward, inferior, nether, precipitating, sagging, sinking, sliding, slipping, slumping, subjacent, to the bottom, under, underneath
    Antonyms: above, higher
  2. adjective unhappy
    Synonyms: bad, blue, cast down, chapfallen, crestfallen, dejected, depressed, disheartened, dispirited, downcast, downhearted, low, miserable, off, sad, slack, sluggish
    Antonyms: cheerful, cheery, happy, heartened

Phrasal verbs

  • bow down

    تعظیم کردن، سرفرود آوردن

  • down and out

    دچار فلاکت، آس‌وپاس، فلک‌زده، بدبخت، بی‌خانمان

    دچار فلاکت، آس‌وپاس، فلک‌زده، بدبخت، بی‌خانمان

  • fall down

    افتادن، پایین افتادن

    شکست خوردن

  • lie down

    دراز کشیدن، استراحت کردن

    از زیر کار شانه خالی کردن

  • sit down

    نشستن

Idioms

  • down and out

    دچار فلاکت، آس‌وپاس، فلک‌زده، بدبخت، بی‌خانمان

  • down on

    (عامیانه) خشمگین از، آزرده از

  • down on one's knees

    زانوزده

  • down to the ground

    کاملاً، تا ته، تا آخر

  • down with

    1- (زمین یا پایین) گذاشتن 2- (در شعار دادن) مرگ بر، مرده باد، سرنگون باد

ارجاع به لغت down

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «down» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۴ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/down

لغات نزدیک down

پیشنهاد بهبود معانی