آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۶ اسفند ۱۴۰۴

      Feed

      fiːd fiːd

      گذشته‌ی ساده:

      fed

      شکل سوم:

      fed

      سوم‌شخص مفرد:

      feeds

      وجه وصفی حال:

      feeding

      شکل جمع:

      feeds

      معنی feed | جمله با feed

      verb - transitive B1

      غذا دادن، خوراک دادن، تغذیه کردن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

      مشاهده
      CEFR
      سطح واقعی لغات انگلیسیت رو بدون! تست رایگان · ۳۰ سوال · نتیجه فوری
      شروع تست

      We need to feed the stray dogs in the neighborhood.

      باید به سگ‌های ولگرد محله غذا بدهیم.

      The farmer feeds the chickens every morning.

      کشاورز هر صبح به مرغ‌ها خوراک می‌دهد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      feed somebody/something up

      (در بریتانیا) (شخص) شکم ... را سیر کردن، غذای حسابی دادن به، (حیوان) پروار کردن

      feed somebody/something on something, feed something to somebody/something

      (غذا و غیره) به کسی/چیزی دادن

      feed oneself

      غذا خوردن، (کسی) خودش غدا خوردن

      feed somebody/something with something

      تغذیه کردن با، پر کردن با

      feed on

      (به عنوان غذا) خوردن، تغذیه کردن با( بیشتر برای حیوانات)

      verb - intransitive verb - transitive C1

      شیر خوردن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار اندروید فست دیکشنری

      After the operation, the puppy was too weak to feed on its own.

      بعداز عمل جراحی، توله‌سگ آن‌قدر ضعیف بود که نتوانست خودش شیر بخورد.

      The mother gently helped the baby feed with a bottle.

      مادر به‌آرامی به بچه کمک کرد تا با شیشه شیر بخورد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The baby can't feed itself yet.

      بچّه هنوز خودش نمی‌تواند غذا بخورد.

      feed off/on something

      قوی‌تر شدن با، شدت پیدا کردن با، تقویت شدن با

      verb - transitive

      کفایت کردن، سیر کردن

      One loaf of bread cannot feed the whole family.

      یک قرص نان نمی‌تواند کل خانواده را سیر کند.

      The food supplies were just enough to feed the refugees for a week.

      موجودی غذا فقط برای تأمین خوراک پناهندگان به‌مدت یک هفته کافی بود.

      verb - transitive

      تأمین کردن، غذا تولید کردن، خوراک فراهم کردن

      The country imports food because it cannot feed its own people.

      این کشور غذا وارد می‌کند چون قادر نیست برای مردم خود غذا تولید کند.

      With modern techniques, farmers can feed the growing population.

      با تکنیک‌های مدرن، کشاورزان می‌توانند جمعیت رو‌به‌رشد را تأمین کنند.

      verb - transitive

      گیاه‌شناسی کود دادن، تغذیه کردن گیاه

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی گیاه‌شناسی

      مشاهده

      After planting, feed the seedlings to ensure strong growth.

      پس‌از کاشت، به نهال‌ها کود بدهید تا رشد قوی داشته باشند.

      Organic farmers often feed their crops using natural compost.

      کشاورزان ارگانیک معمولاً محصولات خود را با کود طبیعی تغذیه می‌کنند.

      verb - intransitive verb - transitive C1

      وارد کردن، تأمین کردن، ورودی دادن، اطلاعات دادن

      We feed the system with the latest market statistics every morning.

      هر صبح، آخرین آمار بازار را وارد سیستم می‌کنیم.

      The sensors continuously feed data to the central computer.

      حسگرها، به‌طور مداوم داده‌ها را به کامپیوتر مرکزی وارد می‌کنند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      feed something in

      وارد دستگاه کردن، به سیستم دادن

      feed something back

      (اطلاعات، نتایج) پس‌خوراندن، بازخورداندن

      feed a parking meter

      سکه در پارکومتر انداختن

      feed something into somebody/something

      خوراندن به/وارد کردن به، دادن به، (سکه) انداختن در

      verb - transitive

      سوخت دادن، آتش را روشن نگه داشتن

      Don’t forget to feed the furnace before you leave.

      قبل‌از رفتن، یادت نرود به کوره سوخت بدهی.

      The campers fed the fire all nigh.

      اردوگران تمام شب آتش را روشن نگه داشتند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      feed the flames (of)

      آتش را شعله‌ور کردن، (مجازی) دامن زدن به آتش

      verb - transitive

      ورزش پاس دادن، توپ دادن (معمولاً برای گل زدن یا گرفتن امتیاز)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      He constantly fed the striker, creating many scoring chances.

      او، به‌طور مداوم به مهاجم پاس می‌داد و فرصت‌های گلزنی زیادی ایجاد می‌کرد.

      The midfielder fed the winger with a long ball.

      هافبک با توپی بلند به وینگر پاس داد.

      noun countable

      انگلیسی بریتانیایی شیر دادن، غذا، خوراک (برای کودک)

      در انگلیسی آمریکایی از feeding استفاده می‌شود.

      He wakes up at night for a feed and then goes back to sleep.

      او شب برای شیر خوردن بیدار می‌شود و سپس دوباره می‌خوابد.

      The nurse recorded every feed the newborn had.

      پرستار هر وعده‌ی غذا خوردن نوزاد را ثبت کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      have a good feed

      شکمی از غذا درآوردن

      be off one's feed

      (عامیانه) بی‌اشتها بودن، بی‌میل بودن، میل نداشتن، پَکَر بودن، بی‌دل و دماغ بودن، دل و دماغ نداشتن، مریض بودن، حال نداشتن، حال (کسی) خوب نبودن

      noun uncountable

      جانورشناسی خوراک، غذا (برای حیوانات غیرخانگی)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی جانورشناسی

      مشاهده

      The feed for the cattle includes hay, grains, and vitamins.

      خوراک دام شامل کاه، دانه‌ها و ویتامین‌ها است.

      The animals are provided with fresh feed every morning.

      هر صبح به حیوانات خوراک تازه داده می‌شود.

      noun countable

      قدیمی وعده‌ی غذایی مفصل

      After fasting all day, she was ready for a full feed.

      پس‌از روزه بودن در تمام روز، او آماده‌ی وعده‌ی غذایی مفصل بود.

      The festival ended with a feed for the villagers.

      جشن با غذایی مفصل برای اهالی روستا به پایان رسید.

      noun countable

      محل تغذیه، ورودی، محل تأمین مواد

      He replaced the worn-out feed on the copier.

      او ورودی فرسوده‌ی دستگاه کپی را تعویض کرد.

      Make sure the fuel feed is clean before starting the engine.

      قبل‌از روشن کردن موتور، مطمئن شوید محل ورود سوخت تمیز است.

      noun countable uncountable

      شبکه‌های اجتماعی کامپیوتر فید (صفحه‌ای که به‌طور مرتب برای دریافت جدیدترین اطلاعات به‌روزرسانی می‌شود)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کامپیوتر

      مشاهده

      The website’s feed provides users with the latest articles automatically.

      فید سایت، به‌طور خودکار آخرین مقالات را به کاربران ارائه می‌دهد.

      I check my news feed every morning to stay updated.

      هر صبح، فید خبری خود را بررسی می‌کنم تا به‌روز بمانم.

      noun countable

      ورزش پاس (معمولاً برای گل زدن یا گرفتن امتیاز)

      The striker’s goal came from a perfect feed by the midfielder.

      گل مهاجم از پاس بی‌نقص هافبک به ثمر رسید.

      She received a feed from her teammate and scored immediately.

      او، پاسی از هم‌تیمی‌اش گرفت و بلافاصله گل زد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد feed

      1. noun food
        Synonyms:
        meal provisions grub vittles forage fodder provender grain corn barley hay grass pasturage straw silage animal food
      1. verb give nourishment; augment
        Synonyms:
        give supply provide nourish support sustain maintain fuel foster encourage deliver dispense furnish fill satisfy strengthen nurture nurse cater hand hand over minister victual bolster feast dine regale wine and dine fatten stuff gorge find dish out cram banquet stock
        Antonyms:
        starve
      1. noun a large meal elaborately prepared or served
        Synonyms:
        provender fodder food for animals banquet pasture forage feast pasturage roughage silage junket mash provisions supplies spread
      1. verb to help bring about
        Synonyms:
        encourage foster feed in fertilize promote fertilise

      Phrasal verbs

      feed on

      از چیزی تغذیه کردن، خوردن

      Collocations

      bottle-feed

      (کودک را) با بطری شیر دادن (در مقابل شیر دادن با پستان)

      Idioms

      put on the feed bag

      (عامیانه) خوراک خوردن

      سوال‌های رایج feed

      گذشته‌ی ساده feed چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده feed در زبان انگلیسی fed است.

      شکل سوم feed چی میشه؟

      شکل سوم feed در زبان انگلیسی fed است.

      شکل جمع feed چی میشه؟

      شکل جمع feed در زبان انگلیسی feeds است.

      وجه وصفی حال feed چی میشه؟

      وجه وصفی حال feed در زبان انگلیسی feeding است.

      سوم‌شخص مفرد feed چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد feed در زبان انگلیسی feeds است.

      ارجاع به لغت feed

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «feed» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/feed

      لغات نزدیک feed

      • - feebleness
      • - feeblish
      • - feed
      • - feed bag
      • - feed hole
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      unobtainable unexplored wilderness unexpected outcome undernourished undeniable tulsa tsunami loyalty himself hit home hit the jackpot hold onto homie honesty is the best policy honeybunch چوب مسگر متلک تمرهندی خودفروشی کردن در کونی کوزه یکتا یک ششم یخچال‌فریزر گوزن شمالی گنده گل‌فروش گرما گرانول
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز تست سطح زبان انگلیسی
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.