غذا دادن، خوراک دادن، تغذیه کردن
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی کاربردی متوسط
We need to feed the stray dogs in the neighborhood.
باید به سگهای ولگرد محله غذا بدهیم.
The farmer feeds the chickens every morning.
کشاورز هر صبح به مرغها خوراک میدهد.
feed somebody/something up
(در بریتانیا) (شخص) شکم ... را سیر کردن، غذای حسابی دادن به، (حیوان) پروار کردن
feed somebody/something on something, feed something to somebody/something
(غذا و غیره) به کسی/چیزی دادن
feed oneself
غذا خوردن، (کسی) خودش غدا خوردن
feed somebody/something with something
تغذیه کردن با، پر کردن با
feed on
(به عنوان غذا) خوردن، تغذیه کردن با( بیشتر برای حیوانات)
شیر خوردن
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
After the operation, the puppy was too weak to feed on its own.
بعداز عمل جراحی، تولهسگ آنقدر ضعیف بود که نتوانست خودش شیر بخورد.
The mother gently helped the baby feed with a bottle.
مادر بهآرامی به بچه کمک کرد تا با شیشه شیر بخورد.
The baby can't feed itself yet.
بچّه هنوز خودش نمیتواند غذا بخورد.
feed off/on something
قویتر شدن با، شدت پیدا کردن با، تقویت شدن با
کفایت کردن، سیر کردن
One loaf of bread cannot feed the whole family.
یک قرص نان نمیتواند کل خانواده را سیر کند.
The food supplies were just enough to feed the refugees for a week.
موجودی غذا فقط برای تأمین خوراک پناهندگان بهمدت یک هفته کافی بود.
تأمین کردن، غذا تولید کردن، خوراک فراهم کردن
The country imports food because it cannot feed its own people.
این کشور غذا وارد میکند چون قادر نیست برای مردم خود غذا تولید کند.
With modern techniques, farmers can feed the growing population.
با تکنیکهای مدرن، کشاورزان میتوانند جمعیت روبهرشد را تأمین کنند.
گیاهشناسی کود دادن، تغذیه کردن گیاه
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی گیاهشناسی
After planting, feed the seedlings to ensure strong growth.
پساز کاشت، به نهالها کود بدهید تا رشد قوی داشته باشند.
Organic farmers often feed their crops using natural compost.
کشاورزان ارگانیک معمولاً محصولات خود را با کود طبیعی تغذیه میکنند.
وارد کردن، تأمین کردن، ورودی دادن، اطلاعات دادن
We feed the system with the latest market statistics every morning.
هر صبح، آخرین آمار بازار را وارد سیستم میکنیم.
The sensors continuously feed data to the central computer.
حسگرها، بهطور مداوم دادهها را به کامپیوتر مرکزی وارد میکنند.
feed something in
وارد دستگاه کردن، به سیستم دادن
feed something back
(اطلاعات، نتایج) پسخوراندن، بازخورداندن
feed a parking meter
سکه در پارکومتر انداختن
feed something into somebody/something
خوراندن به/وارد کردن به، دادن به، (سکه) انداختن در
سوخت دادن، آتش را روشن نگه داشتن
Don’t forget to feed the furnace before you leave.
قبلاز رفتن، یادت نرود به کوره سوخت بدهی.
The campers fed the fire all nigh.
اردوگران تمام شب آتش را روشن نگه داشتند.
feed the flames (of)
آتش را شعلهور کردن، (مجازی) دامن زدن به آتش
ورزش پاس دادن، توپ دادن (معمولاً برای گل زدن یا گرفتن امتیاز)
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی ورزش
He constantly fed the striker, creating many scoring chances.
او، بهطور مداوم به مهاجم پاس میداد و فرصتهای گلزنی زیادی ایجاد میکرد.
The midfielder fed the winger with a long ball.
هافبک با توپی بلند به وینگر پاس داد.
انگلیسی بریتانیایی شیر دادن، غذا، خوراک (برای کودک)
در انگلیسی آمریکایی از feeding استفاده میشود.
He wakes up at night for a feed and then goes back to sleep.
او شب برای شیر خوردن بیدار میشود و سپس دوباره میخوابد.
The nurse recorded every feed the newborn had.
پرستار هر وعدهی غذا خوردن نوزاد را ثبت کرد.
have a good feed
شکمی از غذا درآوردن
be off one's feed
(عامیانه) بیاشتها بودن، بیمیل بودن، میل نداشتن، پَکَر بودن، بیدل و دماغ بودن، دل و دماغ نداشتن، مریض بودن، حال نداشتن، حال (کسی) خوب نبودن
جانورشناسی خوراک، غذا (برای حیوانات غیرخانگی)
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی جانورشناسی
The feed for the cattle includes hay, grains, and vitamins.
خوراک دام شامل کاه، دانهها و ویتامینها است.
The animals are provided with fresh feed every morning.
هر صبح به حیوانات خوراک تازه داده میشود.
قدیمی وعدهی غذایی مفصل
After fasting all day, she was ready for a full feed.
پساز روزه بودن در تمام روز، او آمادهی وعدهی غذایی مفصل بود.
The festival ended with a feed for the villagers.
جشن با غذایی مفصل برای اهالی روستا به پایان رسید.
محل تغذیه، ورودی، محل تأمین مواد
He replaced the worn-out feed on the copier.
او ورودی فرسودهی دستگاه کپی را تعویض کرد.
Make sure the fuel feed is clean before starting the engine.
قبلاز روشن کردن موتور، مطمئن شوید محل ورود سوخت تمیز است.
شبکههای اجتماعی کامپیوتر فید (صفحهای که بهطور مرتب برای دریافت جدیدترین اطلاعات بهروزرسانی میشود)
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی کامپیوتر
The website’s feed provides users with the latest articles automatically.
فید سایت، بهطور خودکار آخرین مقالات را به کاربران ارائه میدهد.
I check my news feed every morning to stay updated.
هر صبح، فید خبری خود را بررسی میکنم تا بهروز بمانم.
ورزش پاس (معمولاً برای گل زدن یا گرفتن امتیاز)
The striker’s goal came from a perfect feed by the midfielder.
گل مهاجم از پاس بینقص هافبک به ثمر رسید.
She received a feed from her teammate and scored immediately.
او، پاسی از همتیمیاش گرفت و بلافاصله گل زد.
از چیزی تغذیه کردن، خوردن
(کودک را) با بطری شیر دادن (در مقابل شیر دادن با پستان)
(عامیانه) خوراک خوردن
گذشتهی ساده feed در زبان انگلیسی fed است.
شکل سوم feed در زبان انگلیسی fed است.
شکل جمع feed در زبان انگلیسی feeds است.
وجه وصفی حال feed در زبان انگلیسی feeding است.
سومشخص مفرد feed در زبان انگلیسی feeds است.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «feed» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/feed