فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Feast

fiːst fiːst
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    feasted
  • شکل سوم:

    feasted
  • سوم شخص مفرد:

    feasts
  • وجه وصفی حال:

    feasting
  • شکل جمع:

    feasts

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • noun verb - transitive verb - intransitive countable C1
    مهمانی، سور، ضیافت، جشن، عید، خوشگذرانی کردن، جشن گرفتن، عیاشی کردن
    • - the feast of Ramadan
    • - عید ماه رمضان
    • - the feast of Easter
    • - عید پاک
    • - a feast of poetry and music
    • - بزم شعر و موسیقی
    • - a wedding feast
    • - جشن عروسی
    • - a feast for the eyes
    • - موجب تمتع دیدگان
    • - They feasted for seven days and nights.
    • - آنان هفت روز و هفت شب جشن گرفتند.
    • - Christmas is a period of feasting and thanksgiving.
    • - کریسمس دوران جشن و شکرگزاری است.
    • - We feasted until dawn.
    • - تا سحر سورچرانی کردیم.
    • - to feast one's eyes (on something)
    • - چشم‌چرانی کردن، با دیدن لذت بردن
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد feast

  1. noun banquet and celebration
    Synonyms: barbecue, big feed, blow, blowout, carnival, carousal, clambake, dinner, entertainment, fest, festival, festivity, fete, fiesta, gala, jollification, merrymaking, picnic, refreshment, regale, repast, spread, treat, wassail
  2. verb eat a great amount or very well
    Synonyms: banquet, dine, eat sumptuously, entertain, gorge, gormandize, indulge, overindulge, regale, stuff, stuff one’s face, treat, wine and dine
    Antonyms: abstain, fast

Collocations

ارجاع به لغت feast

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «feast» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/feast

لغات نزدیک feast

پیشنهاد بهبود معانی