فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Find

faɪnd faɪnd
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    found
  • شکل سوم:

    found
  • سوم شخص مفرد:

    finds
  • وجه وصفی حال:

    finding
  • شکل جمع:

    finds

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - transitive A1
    پیدا کردن، یافتن، جستن، گیرآوردن
    • - I found the book very exciting.
    • - این کتاب برای من بسیار هیجان‌انگیز بود.
    • - How did you find out?
    • - از کجا فهمیدی؟
    • - I'll have to find out who has written this letter.
    • - باید بفهمم این نامه را چه کسی نوشته است.
    • - They are trying to find out the cause of cancer.
    • - آنان می‌کوشند تا علت سرطان را بیابند.
    • - He found himself utterly broke.
    • - او دریافت که یک غاز ندارد.
    • - The judge found for the wife.
    • - قاضی به نفع زوجه رأی داد.
    • - The archaeologists had arranged their finds on the table.
    • - باستان‌شناسان یافته‌های خود را روی میز چیده بودند.
    • - That actor was the best find of the year.
    • - آن هنرپیشه بهترین کشف سال بود.
    • - They announced the find of an important manuscript.
    • - یافتن نسخه‌ی خطی مهمی را اعلام کردند.
    • - The court found him guilty.
    • - دادگاه او را گناهکار شناخت.
    • - The arrow found his heart.
    • - تیر به قلبش خورد.
    • - I found a gold ring.
    • - یک انگشتر طلا پیدا کردم.
    • - to find pleasure in music
    • - از موسیقی احساس لذت کردن (لذت بردن)
    • - Now I find that I have been wrong.
    • - اکنون درمی‌یابم که در اشتباه بوده‌ام.
    • - He found enough strength to climb to the summit.
    • - او نیروی لازم برای رسیدن به قله را (در خود) پیدا کرد.
    • - She finally found wealth and fame.
    • - سر انجام به مال و شهرت رسید.
    • - to find an answer
    • - به پاسخ دست‌یافتن
    • - to find a missing book
    • - کتاب گمشده را یافتن
    • - Finding a job is becoming more difficult every day.
    • - کار یافتن هرروز دشوارتر می‌شود.
    • - Search until you find!
    • - بگرد تا بجوری!
    • - I did not find his house.
    • - خانه‌ی او را نیافتم.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - transitive
    کشف کردن، پیدا کردن، (در اثر جست‌وجو) دست یافتن به، رسیدن به
  • verb - transitive
    تشخیص دادن
  • verb - intransitive
    (دادگاه و غیره) حکم صادر کردن
  • noun
    چیز یافته، مکشوف، یابش، (هر چیز یافت شده) یافته، مکشوفه
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد find

  1. noun discovery
    Synonyms: acquisition, asset, bargain, boast, bonanza, catch, gem, good buy, jewel, one in a million, pride, treasure, treasure trove
    Antonyms: loss
  2. verb catch sight of, lay hands on
    Synonyms: arrive at, bring to light, bump into, chance upon, collar, come across, come upon, come up with, corral, descry, detect, dig up, discern, discover, distinguish, encounter, espy, expose, fall in with, ferret out, happen upon, hit upon, identify, lay fingers on, light upon, locate, make out, meet, notice, observe, perceive, pinpoint, recognize, recover, run across, run into, scare up, sight, smoke out, spot, strike, stumble upon, track down, trip on, turn up, uncover, unearth
    Antonyms: fail, lose, miss, pass by
  3. verb achieve, win
    Synonyms: acquire, attain, be one’s lot, earn, fall to the lot, gain, get, meet, meet with, obtain, procure
    Antonyms: fail, fall short, forfeit, lose

Phrasal verbs

  • find for

    (دادگاه یا قاضی یا هیئت منصفه) به سود کسی حکم دادن

  • find out

    دریافتن، پی بردن، کشف کردن

Idioms

  • find oneself

    1- (ماهیت و استعدادها و غیره‌ی) خود را یافتن 2- ... بودن، پی‌بردن به

ارجاع به لغت find

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «find» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/find

لغات نزدیک find

پیشنهاد بهبود معانی