آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۲

      Part

      pɑːrt pɑːt

      گذشته‌ی ساده:

      parted

      شکل سوم:

      parted

      سوم‌شخص مفرد:

      parts

      وجه وصفی حال:

      parting

      شکل جمع:

      parts

      معنی part | جمله با part

      noun countable A2

      جزء ، قطعه، پاره، بخش، عضو، عنصر

      CEFR
      سطح واقعی لغات انگلیسیت رو بدون! تست رایگان · ۳۰ سوال · نتیجه فوری
      شروع تست

      Boil the rice with two parts water!

      برنج را با دو برابر آب بجوشان!

      Each part of sugar needs five parts of flour.

      برای هر پیمانه شکر پنج پیمانه آرد لازم است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      For the most part, that country is dry and mountainous.

      آن کشور به طور کلی خشک و کوهستانی است.

      engine parts

      اجزای موتور

      a part of my life

      بخشی از عمر من

      noun plural

      اندام‌های خصوصی، اندام تناسلی

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار اندروید فست دیکشنری
      noun countable

      سرزمین، منطقه

      I am new in these parts.

      تازگی به این سرزمین آمده‌ام.

      noun countable

      استعداد، جربزه، توانایی

      a man of parts

      مرد پراستعداد

      noun countable

      کار، وظیفه، تکلیف

      It is the part of a poet to inspire.

      کار شاعر این است که الهام‌گر باشد.

      noun countable

      نقش، سهم

      He took part in the demonstration.

      او در تظاهرات شرکت کرد.

      The actress played her part well.

      هنرپیشه نقش خود را خوب بازی کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I, for my part, refuse to go.

      من به سهم خودم از رفتن امتناع می‌کنم.

      verb - transitive

      جدا کردن، تفکیک کردن

      He parts his hair on the left side.

      او در طرف چپ سرش فرق باز می‌کند.

      War parted children from their parents.

      جنگ، بچه‌ها را از والدینشان جدا کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The children are fighting; go and part them!

      بچه‌ها دارند کتک کاری می‌کنند؛ برو آن‌ها را از هم سوا کن!

      to part goats from the herd

      بزها را از گله جدا کردن

      He parted the rice among the poor.

      او برنجها را میان فقرا بخش کرد.

      verb - intransitive

      جدا شدن، تفکیک شدن

      They parted in tears.

      آن‌ها گریان از هم جدا شدند.

      Here the river parts into two branches.

      در اینجا رودخانه به دو شاخه تقسیم می‌شود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      She was not willing to part from her husband.

      او مایل نبود از شوهرش جدا شود.

      He would by no means part from his precious bag.

      او به‌هیچ‌وجه از کیف پربهای خود جدا نمی‌شود.

      The curtains parted and she appeared on the stage.

      پرده‌ها باز شدند و او بر صحنه ظاهر شد.

      adjective

      ناتمام، بخشی، جزئی، نیمه، نیمه‌کاره، ناقص، نسبی

      part payments

      پرداخت‌های قسطی

      She is part Iranian and part American.

      او نیمه ایرانی و نیمه امریکایی است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a part truth

      حقیقت نسبی

      adverb

      تا حدی، نسبتاً، تا حدودی

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد part

      1. noun piece, portion of something
        Synonyms:
        bit item share section portion division fragment component element unit factor measure cut scrap chunk lot helping branch particle segment detail ration quota installment member department parcel allotment slice lump extra side bite degree chip hunk limb quantum slab sliver splinter molecule ingredient organ subdivision moiety constituent apportionment atom articulation meed
        Antonyms:
        whole
      1. noun person or group’s interest, concern
        Synonyms:
        responsibility duty business work involvement role function task share side party cause behalf place charge office capacity say bit faction
      1. noun theatrical role
        Synonyms:
        character role lead hero villain antagonist dialogue lines piece protagonist bit cameo leading role minor role supporting role stock character principal character romantic lead straight part bit part title role walk-on silent bit
      1. verb break, disconnect
        Synonyms:
        separate divide split detach disconnect sever tear dismantle disjoin rend partition section segment portion slice factor itemize particularize subdivide disunite cleave dissever come apart articulate strip dichotomize sunder
        Antonyms:
        join connect
      1. verb leave, go away from someone
        Synonyms:
        go depart go away from someone part company separate say goodbye split take off quit withdraw pull out break up break split up push off clear out hit the road take leave shove off walk out on cut and run leave flat break off ship out ease out dedomicile
        Antonyms:
        arrive come

      Phrasal verbs

      part with

      رها کردن، دادن، (از سرچیزی) گذشتن

      Collocations

      a large part of something

      بخش عمده از چیزی

      play a part

      1- نقش داشتن (در)، سهم داشتن، دخیل بودن 2- تو بازی رفتن

      the better part of

      بیشتر، تقریباً

      Idioms

      for one's part

      تا آنجایی که مربوط به کسی می‌شود

      for the most part

      بیشتر، اغلب، معمولاً

      in good part

      1- به‌طور کلی، معمولاً، بیشتر 2- با خوش‌رویی، با خوش‌طینتی

      on the part of one (or on one's part)

      1- تا آنجایی که به کسی مربوط می‌شود 2- از سوی، از طرف (کسی)

      part and parcel (of something)

      جزء لاینفک، بخش اجتناب‌ناپذیر، بخش عمده و اساسی چیزی، جزء جدایی‌ناپذیر، جزء تفکیک‌نشدنی

      Idioms بیشتر

      part company

      1- (با: with) ترک هم‌نشینی کردن، ترک رابطه کردن 2- جدا شدن (و در دو جهت مختلف رفتن)

      از هم جدا شدن

      play a part

      1- نقش داشتن (در)، سهم داشتن، دخیل بودن 2- تو بازی رفتن

      take part (in)

      شرکت کردن (در)

      take someone's part

      جانب (یا طرف) کسی را گرفتن، (از کسی) طرفداری کردن

      لغات هم‌خانواده part

      noun
      part, counterpart, parting, partition
      adjective
      partial, parting, part
      verb - transitive
      part, partition
      adverb
      part, partially, partly

      سوال‌های رایج part

      گذشته‌ی ساده part چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده part در زبان انگلیسی parted است.

      شکل سوم part چی میشه؟

      شکل سوم part در زبان انگلیسی parted است.

      شکل جمع part چی میشه؟

      شکل جمع part در زبان انگلیسی parts است.

      وجه وصفی حال part چی میشه؟

      وجه وصفی حال part در زبان انگلیسی parting است.

      سوم‌شخص مفرد part چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد part در زبان انگلیسی parts است.

      ارجاع به لغت part

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «part» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/part

      لغات نزدیک part

      • - parson
      • - parsonage
      • - part
      • - part and parcel (of something)
      • - part company
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      volume vivisect visa vina vicariously vibraphone verbiage potent velázquez urbanization urawa upscale up-to-date unseen unsolved میخ کوبیدن ناخن‌کار ناخوانا نامعلوم نامدار ناهمواری ناواضح نخل پزشک یار چشم‌انداز چشم‌به‌راه چندش‌آور چندین دفعه چه طور چهره
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز تست سطح زبان انگلیسی
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.