آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۲۹ فروردین ۱۴۰۴

      Element

      ˈeləmənt ˈeləmənt

      شکل جمع:

      elements

      توضیحات:

      در معنای پنجم در انگلیسی بریتانیایی به‌جای element از ring استفاده می‌شود.

      معنی element | جمله با element

      noun countable B2

      عنصر، عامل، جزء، مؤلفه، بخش، قسمت، سازه

      CEFR
      سطح واقعی لغات انگلیسیت رو بدون! تست رایگان · ۳۰ سوال · نتیجه فوری
      شروع تست

      A good story must also have an element of surprise.

      داستان خوب باید دارای عامل شگفتی نیز باشد.

      The course covers the key elements of modern architecture.

      این دوره، مؤلفه‌های کلیدی معماری مدرن را پوشش می‌دهد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Teamwork is a vital element of success.

      کار گروهی، عنصر حیاتی موفقیت است.

      Stones and bricks are the elements of a wall.

      سنگ و آجر سازه‌های دیوارند.

      Cells are elements of living bodies.

      یاخته‌ها سازه‌های جسم‌های زنده هستند.

      the criminal elements in a society

      عوامل جنایتکار یک جامعه

      elements of a matrix

      اجزای ماتریس، بن‌پاره‌های ماتریس

      the elements of a science

      اصول یک علم

      noun countable B2

      عنصر

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      همگام سازی در فست دیکشنری

      Scientists discovered a new radioactive element.

      دانشمندان، عنصر رادیواکتیو جدیدی کشف کردند.

      Carbon is a key element in organic chemistry.

      کربن، عنصری کلیدی در شیمی آلی است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      water is composed of the elements hydrogen and oxygen.

      آب از دو عنصر هیدروژن و اکسیژن تشکیل شده است.

      periodic table of elements

      جدول تناوبی عناصر، جدول مندلیف

      chemical elements

      عناصر شیمی

      a chemical element

      عنصر شیمیایی

      noun countable

      عناصر چهارگانه‌ (آب، آتش، هوا و خاک)

      Some ancient philosophers thought the world was made from combinations of these elements.

      برخی از فیلسوفان باستان معتقد بودند که دنیا از ترکیب این عناصر ساخته شده است.

      Air was considered a fundamental element in many ancient cultures.

      هوا در بسیاری از فرهنگ‌های باستانی به‌عنوان عنصری بنیادی در نظر گرفته می‌شد.

      noun countable

      اِلِمِنت (بخش تولیدکننده‌ی گرما در دستگاه‌های برقی)

      The faulty element caused the toaster to stop working.

      المنت معیوب باعث شد که توستر از کار بیفتد.

      This electric blanket uses a built-in heating element for warmth.

      این پتوی برقی از المنت گرمایشی داخلی برای گرم کردن استفاده می‌کند.

      noun countable

      المنت (قطعه‌ی فلزی کروی که برای پختن غذا گرم می‌شود)

      The heating element in the oven takes longer to heat up compared to the stovetop.

      المنت گرمایی در فر نسبت به اجاق زمان بیشتری برای گرم شدن نیاز دارد.

      Make sure the element is clean before using it.

      اطمینان حاصل کنید که المنت قبل‌از استفاده تمیز باشد.

      noun countable

      محیط طبیعی، محیط مناسب

      Water is the element of fishes and air is that of birds.

      آب محیط طبیعی ماهیان و هوا محیط طبیعی پرندگان است.

      When I am in a library I really feel I am in my element.

      هنگامی که در یک کتابخانه هستم مثل این است که دنیا را به من داده‌اند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      She felt totally out of her element.

      او احساس می‌کرد که اصلاً با آن محیط تناسب ندارد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد element

      1. noun essential feature
        Synonyms:
        part component factor detail aspect item piece bit section ingredient member unit fundamental basis principle constituent material matter portion particle root view drop trace hint particular stem subdivision
      1. noun place where one feels comfortable
        Synonyms:
        environment sphere field medium domain milieu habitation
        Antonyms:
        foreign land
      1. noun a part
        Synonyms:
        component constituent factor ingredient part detail integrant particle building block air aspect basic domain earth environment portion essential feature fire firstprinciples fundamental group integral iron line material matter member metal pl. rudiments fermium berkelium americium plane point principle astatine quality trace unit curium water einsteinium francium hahnium neptunium mendelevium plutonium promethium protactinium uranium technetium polonium
        Antonyms:
        foreign land
      1. noun any of the more than 100 known substances (of which 92 occur naturally) that cannot be separated into simpler substances and that singly or in combination constitute all matter
        Synonyms:
        chemical-element

      سوال‌های رایج element

      شکل جمع element چی میشه؟

      شکل جمع element در زبان انگلیسی elements است.

      ارجاع به لغت element

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «element» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۲ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/element

      لغات نزدیک element

      • - elelctromagnetic
      • - elem
      • - element
      • - elemental
      • - elementarily
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      acute hearing ADHD adjuvant aerobic affusion above all aluminium alchemy indifference amphibian and abdominal region antigen keep up with the Joneses bouquet همبرگر همراه با همسفر همه کس هم‌سطح هیجان‌زده فیلم پشت پوتین پژمرده شدن پیشانی امری پیشرفته الگوریتم پیش‌نیاز
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز تست سطح زبان انگلیسی
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.