آیکن بنر

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

خرید اشتراک
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۰ اسفند ۱۴۰۳

      Component

      kəmˈpoʊnənt kəmˈpəʊnənt

      شکل جمع:

      components

      معنی component | جمله با component

      noun countable C1

      اجزا، جزء، قطعه، بخش

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی پیشرفته

      مشاهده

      The battery is one of the main components of this motor.

      باطری یکی از بخش‌های عمده‌ی این موتور است.

      Fresh fruit and vegetables are an essential component of a healthy diet.

      میوه و سبزیجات تازه جزء حیاتی یک رژیم غذایی سالم است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The company manufactures various electronic components.

      این شرکت قطعات الکترونیکی مختلفی را تولید می‌کند.

      Careful selection of components ensures product quality.

      انتخاب دقیق اجزاء، کیفیت محصول را تضمین می‌کند.

      noun countable

      فیزیک مؤلفه (اطلاعاتی که بردار نمایش می‌دهد)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار اندروید فست دیکشنری

      Understanding each component is key to troubleshooting.

      درک هر مؤلفه، کلید عیب‌یابی است.

      The x-axis component represents the horizontal force.

      مؤلفه‌ی محور x نشان‌دهنده‌ی نیروی افقی است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      This component is essential for determining the vector's direction.

      این مؤلفه برای تعیین جهت بردار ضروری است.

      noun countable

      ویژگی، بخش، جزء

      Trust is an essential component of any successful relationship.

      اعتماد، بخش ضروری در هر رابطه‌ی موفقی است.

      Hard work is a major component of achieving your goals.

      سخت‌کوشی، جزء اصلی برای دستیابی به اهداف شما است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Communication is a key component for effective teamwork.

      ارتباط، ویژگی کلیدی برای کار تیمی مؤثر است.

      adjective

      ترکیب‌کننده، ترکیب‌دهنده، تشکیل‌دهنده

      These are the component ingredients of the recipe.

      این‌ها مواد تشکیل‌دهنده‌ی دستور غذا هستند.

      The engine is a component part of the vehicle.

      موتور، از اجزای تشکیل‌دهنده‌ی خودرو است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      component parts

      اجزای ترکیب‌دهنده

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد component

      1. adjective constituent
        Synonyms:
        basic fundamental elemental integral inherent intrinsic composing part of part and parcel of
      1. noun part, element
        Synonyms:
        part piece item unit element ingredient factor constituent segment making makings fixings plug-in peripheral
        Antonyms:
        whole

      سوال‌های رایج component

      شکل جمع component چی میشه؟

      شکل جمع component در زبان انگلیسی components است.

      ارجاع به لغت component

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «component» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/component

      لغات نزدیک component

      • - comply with the regulations
      • - compo
      • - component
      • - comport
      • - comportment
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      case in point casita catch up on something change your mind chemical circumnavigate prance calm shopping basket magnitude bushed plausibility satisfactorily scalpel pentagon جنده حشرات خاور رابطه‌ی جنسی یک‌شبه سستی سیار شرمگاه لثه او عالم آسیب‌شناسی آغازین اسب‌سوار استعفا امتحان کننده
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.