فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Add

ˌæd ˌæd ˌæd ˌæd
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    added
  • شکل سوم:

    added
  • سوم شخص مفرد:

    adds
  • وجه وصفی حال:

    adding

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - transitive A2
    ضمیمه کردن، پیوست کردن، زیاد کردن، باهم پیوستن، باهم جمع شدن (به‌منظور اتحاد و پیشرفت)، اضافه شدن یا اضافه کردن (به گروه، انجمن و...)
    • - Add some salt to the salad.
    • - قدری نمک سالاد را زیاد کن.
    • - He asked the waiter to add extra cheese to his pizza.
    • - او از گارسون خواست که پنیر بیشتری به پیتزایش اضافه کند.
    • - He added that he didn't have money either.
    • - او اضافه کرد که پول هم ندارد.
  • verb - transitive
    (حساب) جمع کردن، جمع زدن
    • - Add two and four.
    • - دو و چهار را جمع کن.
    • - These figures don't add up.
    • - این ارقام درست در نمی‌آید.
  • verb - intransitive
    غذا و آشپزی افزودن، اضافه کردن
    • - They are adding a room to the building.
    • - آن‌ها دارند یک اتاق به ساختمان اضافه می‌کنند.
  • abbreviation
    (ADD) [American Dialect Dictionary]
  • abbreviation
    سلامت روان (add) [attention deficit disorder] (روانشناسی) اختلال نقص توجه
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد add

  1. verb simple arithmetical process of increase; accumulation
    Synonyms: calculate, cast, compute, count, count up, do addition, enumerate, figure, reckon, reckon up, sum, summate, tally, tot, total, tote, tot up
    Antonyms: subtract
  2. verb adjoin, increase; make further comment
    Synonyms: affix, annex, ante, append, augment, beef up, boost, build up, charge up, continue, cue in, figure in, flesh out, heat up, hike, hike up, hitch on, hook on, hook up with, include, jack up, jazz up, join together, pad, parlay, piggyback, plug into, pour it on, reply, run up, say further, slap on, snowball, soup up, speed up, spike, step up, supplement, sweeten, tack on, tag
    Antonyms: decrease, deduct, diminish, lessen, reduce, remove, withdraw

Phrasal verbs

  • add in

    به حساب آوردن، افزودن بر

  • add up

    سرجمع کردن، به هم افزودن

    منطقی بودن، درست درآمدن

  • add up to

    معنی دادن

    بالغ شدن بر، رسیدن به، حاکی بودن

    قابل قبول بودن

لغات هم‌خانواده add

ارجاع به لغت add

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «add» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۴ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/add

لغات نزدیک add

پیشنهاد بهبود معانی