فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Figure

ˈfɪɡjər ˈfɪɡə
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    figured
  • شکل سوم:

    figured
  • سوم شخص مفرد:

    figures
  • شکل جمع:

    figures

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • noun countable B1
    ظاهر، فرم، صورت، طرح، پیکر، شکل، شخص، نقش، رخساره، (شکل بدن انسان) هیکل، قیافه، اندام، ترکیب، شمایل، انسان (از دیدگاه به‌خصوص)، تصویر، تندیس، مجسمه، فرتور، نگاره، ترسیم، دیسه، طرح (روی پارچه و غیره)، (هندسه) شکل هندسی
    • - various geometric figures
    • - شکل‌های مختلف هندسی
    • - figured cloth
    • - پارچه‌ی طرح‌دار
    • - A figure moving in the dark.
    • - شکلی که در تاریکی حرکت می‌کرد.
    • - She has the figure of an acrobat.
    • - او هیکل یک آکروبات را دارد.
    • - a great literary figure
    • - یک شخصیت بزرگ ادبی
    • - a polka-dot figure
    • - طرح خال‌خالی
    • - the figure of a ship on the horizon
    • - تصویر یک کشتی در افق
    • - having a nice figure
    • - خوش‌اندام (خوش‌هیکل)
    • - quite a notorious figure
    • - آدمی کاملاً رسوا
    • - A person who always presented a sorry figure.
    • - آدمی که همیشه لب و لوچه‌اش آویزان بود.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • noun countable
    (رقص و یخ بازی و غیره)یک سلسله جنبش یا حرکات موزون، حالت(رقص)، حرکت
  • noun countable
    کنایه، رمز، طرح
  • noun countable
    شماره، (جمع) حساب، شمارش، مبلغ (پول)، وجه، بها، عدد، رقم
    • - The house was sold at a low figure.
    • - خانه به قیمت کمی فروخته شد.
    • - a six-figure number
    • - شماره‌ی شش رقمی
    • - the figure 5
    • - عدد5
    • - Figures can be made to prove anything.
    • - از ارقام می‌توان برای اثبات هرچیزی استفاده کرد.
  • noun countable
    هیئت نجومی
  • verb - transitive
    نتیجه گرفتن، براورد کردن، حل کردن
    • - He figured we were ready to go.
    • - او فهمید که ما آماده‌ی رفتن بودیم.
    • - His mind figured forth all kind of images.
    • - انواع و اقسام تصورات را به ذهنش خطور کرد.
  • verb - transitive
    (عامیانه) فکر کردن، معتقد بودن
    • - Sure, that figures.
    • - بله، همین‌طور فکر می‌کردم.
  • verb - transitive
    طرح دار کردن (پارچه و غیره)، (با شکل و طرح) مزین کردن، مجسم کردن، کشیدن
  • verb - intransitive
    چشمگیر بودن، به چشم خوردن، (عامیانه) طبق انتظار بودن، ظاهر شدن
    • - Loneliness figures quite a lot in her conversation.
    • - تنهایی در صحبت‌های او کاملاً به چشم می‌خورد.
  • verb - intransitive
    حساب کردن، شمردن، محاسبه کردن
    • - to figure the costs
    • - هزینه‌ها را حساب کردن
    • - the ability to read and do simple figuring
    • - قدرت خواندن و محاسبه‌ی ساده کردن
    • - He is good at figures.
    • - او در شمردن خوب است.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد figure

  1. noun numeral; numeric value
    Synonyms: amount, character, chiffer, cipher, cost, digit, integer, number, price, quotation, rate, sum, symbol, terms, total, worth
    Antonyms: letter
  2. noun form, shape; physical structure
    Synonyms: anatomy, appearance, attitude, bod, body, build, carriage, cast, chassis, configuration, conformation, constitution, delineation, development, frame, mass, measurements, outline, physique, pose, posture, proportions, shadow, silhouette, substance, torso
  3. noun object with design; depiction
    Synonyms: cast, composition, decoration, device, diagram, drawing, effigy, embellishment, emblem, illustration, image, model, mold, motif, motive, ornamentation, pattern, piece, portrait, representation, sketch, statue
  4. noun famous person
    Synonyms: celebrity, character, dignitary, force, leader, notability, notable, personage, personality, presence, somebody, worthy
    Antonyms: commoner
  5. verb calculate, compute
    Synonyms: add, cast, cipher, count, count heads, count noses, cut ice, dope out, enumerate, estimate, fix a price, foot, guess, keep tabs, number, reckon, run down, sum, summate, take account of, tally, tot, total, totalize, tote, tot up, work out
    Antonyms: estimate, guess
  6. verb understand; decide, infer
    Synonyms: catch on to, cipher, clear up, comprehend, conclude, crack, decipher, decode, determine, discover, disentangle, dope out, fathom, follow, get, make heads or tails of, make out, master, opine, puzzle out, reason, resolve, rule, see, settle, solve, suppose, think, think out, unfold, unravel, unriddle, unscramble, untangle

Phrasal verbs

  • figure in

    افزودن بر، شامل کردن، به حساب آوردن

  • figure on

    درصدد بودن، در نظر داشتن، انتظار داشتن

  • figure out

    فهمیدن، یافتن، سر در آوردن، پیدا کردن

    فهمیدن، یافتن، سر در آوردن، پیدا کردن

    حل کردن، حل‌و‌فصل کردن

  • figure up

    افزودن، جمع زدن

Collocations

  • facts and figures

    داده‌ها و فرتورها، واقعیات و تصاویر (یا اعداد)

Idioms

ارجاع به لغت figure

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «figure» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/figure

لغات نزدیک figure

پیشنهاد بهبود معانی