فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Fathom

ˈfæðm ˈfæðm
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    fathomed
  • شکل سوم:

    fathomed
  • سوم شخص مفرد:

    fathoms
  • وجه وصفی حال:

    fathoming
  • شکل جمع:

    fathoms

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • noun verb - transitive
    قولاج (واحد عمق‌پیمایی دریایی) اندازه گرفتن، عمق‌پیمایی کردن، درک کردن
    • - His motives are difficult to fathom.
    • - درک انگیزه‌های او مشکل است.
    • - Ever since the dawn of history, man has tried to fathom the universe.
    • - از بدو تاریخ تاکنون بشر کوشیده‌است که از دنیا سردربیاورد.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد fathom

  1. verb discern, understand
    Synonyms: appreciate, apprehend, catch, cognize, comprehend, dig, divine, estimate, figure out, follow, gauge, get, get to the bottom, grasp, have, interpret, know, measure, penetrate, perceive, pierce, pinpoint, plumb, probe, recognize, savvy, sound, unravel
    Antonyms: misunderstand, not get

ارجاع به لغت fathom

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «fathom» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/fathom

لغات نزدیک fathom

پیشنهاد بهبود معانی