آیکن بنر

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

خرید اشتراک
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۲۷ فروردین ۱۴۰۴

      Foot

      fʊt fʊt

      گذشته‌ی ساده:

      footed

      شکل سوم:

      footed

      سوم‌شخص مفرد:

      foots

      وجه وصفی حال:

      footing

      شکل جمع:

      feet

      معنی foot | جمله با foot

      noun countable A1

      پا

      foot, پا
      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده

      Her foot was sore after the long hike.

      بعداز پیاده‌روی طولانی، پای او درد می‌کرد.

      He stepped on a nail and hurt his foot.

      او روی میخی قدم گذاشت و پایش آسیب دید.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      She put her foot on the book.

      پای خود را روی کتاب گذاشت.

      The arrow went threw his shoe and pierced his foot.

      پیکان از کفش او گذشت و پایش را سوراخ کرد.

      I can't walk properly because my foot is swollen.

      نمی‌توانم به‌درستی راه بروم زیرا پایم ورم کرده است.

      Iraj has wide feet.

      ایرج پاهای پهنی دارد.

      They rose to their feet.

      آنان به‌پا خاستند.

      Make sure to keep your feet clean when you come inside.

      مطمئن شوید که وقتی وارد می‌شوید، پاهایتان را تمیز نگه دارید.

      Up to that day, she had never set foot inside a hospital.

      تا آن روز هرگز به درون بیمارستانی گام ننهاده بود.

      swift of foot

      بادپای، تندرو

      noun countable

      فوت (مقیاس طول انگلیسی معادل ۱۲ اینچ)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار اندروید فست دیکشنری

      The river is fifty feet wide.

      رودخانه 50 فوت پهنا دارد.

      The fish was over two feet long.

      ماهی بیش‌از دو فوت طول داشت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a six-foot (tall) man

      مرد شش فوتی

      noun singular C1

      پایین پا، زیر، آخر، انتها، دامنه

      The small village sits at the foot of the mountain.

      روستای کوچکی در دامنه‌ی کوه قرار دارد.

      At the foot of the statue, there was an inscription in Latin.

      در انتهای مجسمه، یک کتیبه به زبان لاتین نوشته شده بود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He left his shoes at the foot of the bed.

      او کفش‌هایش را در پایین تخت گذاشت.

      He sat at the head of the table and I sat at the foot of the table.

      او در صدر میز (سرمیز) نشست و من در پایین میز نشستم.

      We knelt at the foot of his grave.

      ما پای گور او زانو زدیم.

      at the foot of the stairs

      در پای (پایین) پله‌ها

      the foot of a page

      ته صفحه، پایین صفحه (ی کتاب و غیره)

      at the foot of the list

      در پایان فهرست

      the head of a tomb and the foot of it

      سر (سرگاه) قبر و پای (پاگاه) قبر

      the foot of a bed

      پای بستر، پایین بستر

      noun countable

      ادبیات پایه (واحد وزنی در شعر انگلیسی)

      This line of poetry is composed of five feet.

      این سطر شعر از پنج پایه تشکیل شده است.

      In classical poetry, each line is divided into several feet.

      در شعر کلاسیک، هر مصراع به چند پایه تقسیم می‌شود.

      verb - transitive informal

      پرداخت کردن، تقبل کردن، پول چیزی را دادن

      He had to foot the medical bills after the accident.

      او مجبور شد هزینه‌ی درمان پس‌از تصادف را متقبل شود.

      The government agreed to foot the cost of rebuilding the bridge.

      دولت پذیرفت که هزینه‌ی بازسازی پل را پرداخت کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Who is going to foot the bill?

      چه کسی صورت‌حساب را خواهد پرداخت؟

      verb - intransitive verb - transitive

      پای‌کوبی کردن، رقصیدن

      She loves to foot to the rhythm of the music.

      او عاشق رقصیدن با ریتم موسیقی است.

      They practice daily to foot the tango perfectly.

      آن‌ها هر روز تمرین می‌کنند تا به‌صورت بی‌نقص تانگو برقصند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The children footed joyfully at the party.

      کودکان با شادی در مهمانی پای‌کوبی کردند.

      verb - intransitive

      پیاده رفتن، قدم‌زنان رفتن

      I prefer to foot to the store instead of driving.

      من ترجیح می‌دهم به‌جای رانندگی، پیاده به فروشگاه بروم.

      She decided to foot to work today because the weather was nice.

      او تصمیم گرفت امروز به‌خاطر هوای خوب، قدم‌زنان به محل کار برود.

      verb - transitive

      عبور کردن، رد شدن، دویدن، رقصیدن (روی چیزی)

      She footed the trail with ease during her hike.

      او در حین پیاده‌روی به‌راحتی از مسیر عبور کرد.

      He footed the dance floor energetically at the party.

      او با انرژی در سالن رقص در مهمانی رقصید.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد foot

      1. noun extremity of an animate being
        Synonyms:
        paw pad hoof
      1. noun base of an object
        Synonyms:
        bottom foundation lowest point pier nadir
        Antonyms:
        top lid
      1. noun twelve inches/30.48 centimeters measured
        Synonyms:
        square cubic
      1. verb to go on foot
        Synonyms:
        hoof ambulate pace step pick leg-it tread walk jaywalk hoof-it
      1. verb to move rhythmically to music, using patterns of steps or gestures
        Synonyms:
        dance step hoof
      1. noun (prosody) a group of 2 or 3 syllables forming the basic unit of poetic rhythm
        Synonyms:
        metrical-foot metrical-unit

      Collocations

      get off on the wrong foot

      شروع بدی داشتن (در یک رابطه یا موقعیت)

      go on foot

      پیاده رفتن

      put your best foot forward

      بهترین خودت را نشان بده، نهایت تلاشت را بکن (برای ایجاد تاثیر اولیه خوب)

      Idioms

      to drag one's feet

      (با تداعی منفی) تردید کردن، تعلل کردن، مسامحه کردن، (عمداً) کار را به تأخیر انداختن

      fall on one's feet

      از موقعیت دشوار جان سالم به در بردن، به‌خوبی از پس مشکلات برآمدن، در شرایط سخت موفق شدن

      find one's feet

      (به شرایط جدیدی) عادت کردن، خوگرفتن، جا افتادن

      foot it

      (عامیانه) 1- رقصیدن، پایکوبی کردن 2- پیاده رفتن، گام برداشتن

      have one's feet on the ground

      واقع‌بین بودن، دنبال خواب و خیال نرفتن

      واقع‌بین بودن، عقاید پادرهوا نداشتن

      Idioms بیشتر

      never puts a foot wrong

      هرگز اشتباه نمی‌کند.

      of foot

      رهرو، دونده، ـ رو

      on foot

      پیاده، پای پیاده

      on the wrong foot

      (در آغاز کار) در موقعیت بد، به‌طور‌ناجور

      put one's foot down

      اقدام قاطع کردن، مؤکد اصرار کردن، سخت مقاومت کردن، دو پای خود را در یک کفش کردن

      put one's foot in it

      اشتباه لپی کردن، خیطی بالا آوردن، گاف کردن، حرف عوضی زدن

      put one's foot up

      استراحت کردن، (پاهای خود را روی میز گذاشتن و) غنودن

      put one's best foot forward

      (عامیانه) حداکثر کوشش خود را کردن، برای جلوه‌گری کوشیدن

      put one's foot in one's mouth

      نسنجیده حرف زدن، حرف بی‌جا زدن، دهان خود را بی‌موقع گشودن، گاف دادن

      set foot (in a place)

      گام نهادن در، قدم گذاشتن (در جایی)

      stand on one's own two feet

      روی پای خود ایستادن، به خود متکی بودن

      (be) under one's feet

      مزاحم کسی بودن، توی دست و پا بودن، راه کسی را سد کردن

      hand and foot

      نوکروار، دست‌به‌سینه

      always put your best foot forward

      همیشه ویژگی‌های خوب خود را مورد تأکید قرار بده

      the boot is on the other foot

      ورق برگشته است

      to have one's foot in the grave

      سالخورده و نزدیک به مرگ بودن، به‌شدت بیمار بودن، در شرف موت بودن

      the shoe is on the other foot

      وضعیت معکوس شده است، وضع کاملاً تغییر کرده است

      start off on the right (or wrong) foot

      سنگ اول را درست (یا کج) گذاشتن، از آغاز درست (یا غلط) عمل کردن

      trample under foot

      1- زیر لگد له کردن 2- (مجازی) زیر پا گذاشتن، تجاوز کردن

      start on the wrong foot

      (کاری را) به طریق ناصواب شروع کردن، خشت اول را کج گذاشتن

      سوال‌های رایج foot

      گذشته‌ی ساده foot چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده foot در زبان انگلیسی footed است.

      شکل سوم foot چی میشه؟

      شکل سوم foot در زبان انگلیسی footed است.

      شکل جمع foot چی میشه؟

      شکل جمع foot در زبان انگلیسی feet است.

      وجه وصفی حال foot چی میشه؟

      وجه وصفی حال foot در زبان انگلیسی footing است.

      سوم‌شخص مفرد foot چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد foot در زبان انگلیسی foots است.

      ارجاع به لغت foot

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «foot» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/foot

      لغات نزدیک foot

      • - foolproof
      • - foolscap
      • - foot
      • - foot brake
      • - foot fault
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      case in point casita catch up on something change your mind chemical circumnavigate prance calm shopping basket magnitude bushed plausibility satisfactorily scalpel pentagon جنده حشرات خاور رابطه‌ی جنسی یک‌شبه سستی سیار شرمگاه لثه او عالم آسیب‌شناسی آغازین اسب‌سوار استعفا امتحان کننده
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.