آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۲۰ بهمن ۱۴۰۴

      Pace

      peɪs peɪs

      گذشته‌ی ساده:

      paced

      شکل سوم:

      paced

      سوم‌شخص مفرد:

      paces

      وجه وصفی حال:

      pacing

      شکل جمع:

      paces

      معنی pace | جمله با pace

      noun uncountable B2

      سرعت حرکت، سرعت، آهنگ حرکت

      She set a fast pace during the race.

      او در طول مسابقه سرعت زیادی داشت.

      The construction of the bridge is proceeding at a rapid pace.

      ساختن پل با آهنگ سریع پیش می‌رود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The work is progressing at a slow pace.

      کار با سرعتی کند پیش می‌رود.

      noun countable B2

      گام، قدم، خرامش

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی فوق متوسط

      مشاهده

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      همگام سازی در فست دیکشنری

      He walked at a steady pace to conserve energy.

      او با گام‌های یکنواخت قدم برداشت تا انرژی‌اش را حفظ کند.

      Try to increase your pace if you want to finish on time.

      اگر می‌خواهی سر وقت تمام کنی، سرعت گام‌هایت را افزایش بده.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He took three paces forward.

      او سه گام به جلو برداشت.

      He quickened his pace.

      او گام‌های خود را تند کرد.

      He was standing a few paces away.

      او چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

      When he saw water, he quickened his pace.

      وقتی آب را دید گام‌های خود را تندتر کرد.

      verb - intransitive verb - transitive C2

      گام برداشتن، با گام‌های آهسته و موزون حرکت کردن، قدم زدن، پیمودن، با قدم آهسته رفتن، قدم رو کردن، طی کردن، با قدم اندازه گرفتن

      He was pacing impatiently up and down the room.

      او با بی‌صبری در امتداد اتاق گام برمی‌داشت.

      a shameless youth who paces streets all day

      جوان بی‌عاری که تمام روز خیابان گز می‌کند

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The horse paced the mile track in 1.55 flat.

      اسب زمین یک میلی را درست در یک دقیقه و 55 ثانیه طی کرد.

      He paced off the length and breadth of the carpet.

      او طول و عرض قالی را گز کرد.

      verb - transitive B2

      قدم زدن به جلو و عقب، معمولاً در هنگام نگران یا عصبی بودن

      She paced up and down the room waiting for the phone to ring.

      او در اتاق قدم می‌زد و منتظر بود تلفن زنگ بزند.

      He paced nervously before giving his speech.

      او قبل از سخنرانی با اضطراب قدم می‌زد.

      noun uncountable B2

      فوتبال توانایی یک بازیکن فوتبال یا تیم برای حرکت سریع با توپ

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی فوتبال

      مشاهده

      The striker's pace makes him very dangerous to defenders.

      سرعت مهاجم او را برای مدافعان بسیار خطرناک می‌کند.

      The team needs more pace to break through the opponent's defense.

      تیم به سرعت بیشتری نیاز دارد تا بتواند از دفاع حریف عبور کند.

      verb - transitive C2

      ورزش وادار کردن کسی به دویدن یا حرکت با سرعت خاص، مثلاً در مسابقه‌ی دویدن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      The runner paced his teammate to help him finish strong.

      دونده هم‌تیمی‌اش را وادار کرد با سرعت مشخص بدود تا قوی تمام کند.

      She paced the beginner through the first lap to set a good rhythm.

      او اولین دور را با سرعت مشخص دوید تا برای تازه‌کار ریتم خوبی ایجاد کند.

      verb - transitive

      پیش‌قدم بودن، پیشرو بودن، مقدم بودن

      Food prices were pacing the upsurge.

      قیمت مواد غذایی پیشگام افزایش قیمتها بود.

      Paced by tanks, the infantrymen stormed an enemy bunker.

      سربازان پیاده‌ای که تانک‌ها جلودار آن‌ها بودند به سنگر دشمن تاختند.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد pace

      1. noun steps in walking
        Synonyms:
        step walk footstep tread gait stride measure getalong clip lick
      1. noun speed, tempo of motion
        Synonyms:
        rate velocity motion movement time progress quickness rapidity swiftness momentum beat tempo clip rapidness bounce downbeat lick celerity
      1. verb walk back and forth
        Synonyms:
        walk up and down walk march step tread patrol stride pound hoof troop traipse foot it trot gallop ambulate canter
        Antonyms:
        stay sit
      1. verb measure by footsteps
        Synonyms:
        step count measure determine mark out step off
      1. noun rate of motion or performance
        Synonyms:
        speed tempo velocity step movement variation alteration diversity show one's abilities perform exhibit go at the same speed maintain the same rate of progress keep up with out of first place behind the leader gait trailing after challenge put to the test run through a routine begin initiate establish criteria clip
      1. verb to stride
        Synonyms:
        walk tread move step ambulate foot traverse amble canter clip count gait travel gallop lick march measure walk the floor motion progress rate pace back and forth speed strait hoof stride tempo time trot
        Antonyms:
        stay sit
      1. verb to measure by pacing
        Synonyms:
        determine pace off step step-off
      1. noun a step in walking or running
        Synonyms:
        stride footstep step tread
      1. noun the relative speed of progress or change
        Synonyms:
        rate
      1. noun a unit of length equal to 3 feet; defined as 91.44 centimeters; originally taken to be the average length of a stride
        Synonyms:
        yard

      Collocations

      change of pace

      تغییر در آهنگ کار یا پیشرفت (و غیره)

      fast pace

      سرعت زیاد / ریتم سریع

      pace up and down

      قدم زدن به جلو و عقب (معمولا از روی عصبانیت یا بی‌قراری)

      brisk pace

      گام تند، سرعت زیاد

      hectic pace of life

      سرعت پر تکاپوی زندگی / ریتم شلوغ زندگی

      Idioms

      go through one's paces

      مهارت (یا استعداد و...) خود را نشان دادن، عرض اندام کردن

      keep pace (with)

      هم سرعت (با چیز دیگر) حرکت کردن، (با چیز دیگری) هماهنگ شدن، پا به پای کسی پیش رفتن

      off the pace

      در پشت سر رهبر یا پیشگام، نفر بعد از نفر اول (دوم یا سوم و غیره)

      put through one's paces

      مهارت (یا استعداد و ...) کسی را آزمودن

      set the pace

      رهبری کردن، آهنگ حرکت (یا پیشرفت و غیره را) تعیین کردن، پیشاهنگ شدن، پیشگام شدن

      Idioms بیشتر

      break one's pace (or step)

      (در راه رفتن) گام خود را عوض کردن، جور دیگری راه رفتن یا گام برداشتن

      سوال‌های رایج pace

      گذشته‌ی ساده pace چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده pace در زبان انگلیسی paced است.

      شکل سوم pace چی میشه؟

      شکل سوم pace در زبان انگلیسی paced است.

      شکل جمع pace چی میشه؟

      شکل جمع pace در زبان انگلیسی paces است.

      وجه وصفی حال pace چی میشه؟

      وجه وصفی حال pace در زبان انگلیسی pacing است.

      سوم‌شخص مفرد pace چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد pace در زبان انگلیسی paces است.

      ارجاع به لغت pace

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «pace» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۷ اسفند ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/pace

      لغات نزدیک pace

      • - pac
      • - paca
      • - pace
      • - pace up and down
      • - paced
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      hand come out variant crook excess biological equalizer Americano equation Hispanic admissible algonquian allethrin amputator anti-tourism رفع خستگی کردن رنگارنگ رنگ‌کار روال جنت حافظه حر خستگی دل بستن دل کندن دوران نوزیستی ژرف‌کاو جناغ پیاده شدن ترحیمی
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.