با خرید اشتراک حرفه‌ای، می‌توانید پوشه‌ها و لغات ذخیره شده در بخش لغات من را در دیگر دستگاه‌های خود همگام‌سازی کنید

Tag

tæɡ tæɡ
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    tagged
  • شکل سوم:

    tagged
  • سوم شخص مفرد:

    tags
  • وجه وصفی حال:

    tagging
  • شکل جمع:

    tags

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • noun verb - transitive adverb B2
    برچسب، برچسب زدن، علامت زدن
  • برچسب، منگوله یا نوار، بند گردان سرود، تحلیل، مثال یا گفته مبتذل، ضمیمه کردن، ضمیمه شدن به، اتیکت چسباندن به، برچسب زدن، به دنبال آوردن، گرگم به‌هوا بازی کردن
    • - His speech was full of Latin tags.
    • - سخنرانی او پر از لغت‌های لاتین بود.
    • - Tag questions such as "isn't it?" or" aren't you?"
    • - پرسش‌های تاییدی مانند «این‌طور نیست؟» یا «نیستی؟»
    • - The price tag of each commodity must be legible.
    • - برچسب قیمت هر کالا باید خوانا باشد.
    • - Attach your name tags to your lapels.
    • - برچسب نام خود را به یقه‌ی کت خود بزنید.
    • - To the name of murderess was added the tag "prostitute".
    • - علاوه بر نام آدمکش به او لقب "فاحشه" را هم افزوده بودند.
    • - We tagged every item in the store.
    • - به همه‌ی اقلام مغازه برچسب زدیم.
    • - One might tag this book "traditional".
    • - این کتاب را می‌شود "سنتی" نامید.
    • - He tags all of his opponents as "communists".
    • - او به همه‌ی مخالفان خود عنوان «کمونیست» می‌دهد.
    • - cars tagged for speeding
    • - اتومبیل‌هایی که به‌دلیل سرعت زیاد جریمه می‌شوند
    • - Some of the claims tagged on to the end of the book.
    • - برخی از ادعاهایی که به پایان کتاب افزوده شده است.
    • - a postscript tagged on to the end of her letter
    • - مطلب اضافی که به پایان‌نامه‌اش ضمیمه شده بود
    • - A huge shark was tagging me.
    • - یک کوسه‌ماهی بزرگ داشت مرا تعقیب می‌کرد.
    • - Abbas used to tag his older brother Mohsen around.
    • - عباس همه‌جا دنبال برادر بزرگ‌ترش محسن می‌رفت.
    • - The dog tagged at my feet.
    • - سگ در پشت پای من حرکت می‌کرد.
    • - I asked them if I could tag along and they said "yes"
    • - از آن‌ها پرسیدم که آیا من هم می‌توانم به همراه آن‌ها بروم و گفتند: «آری»
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد tag

  1. noun label, ticket
    Synonyms: badge, button, card, check, chip, docket, emblem, flap, ID, identification, inscription, insignia, logo, mark, marker, motto, note, pin, slip, stamp, sticker, stub, tab, tally, trademark, voucher
  2. verb label; attach label
    Synonyms: add, adjoin, affix, annex, append, call, check, christen, designate, docket, dub, earmark, fasten, hold, identify, mark, name, nickname, style, tack, tally, tap, term, ticket, title, touch
  3. verb follow
    Synonyms: accompany, attend, bedog, chase, dog, heel, hunt, pursue, shadow, tail, trace, track, track down, trail
    Antonyms: run away

Phrasal verbs

  • tag up

    (بیسبال) تگ کردن

ارجاع به لغت tag

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «tag» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/tag

لغات نزدیک tag

پیشنهاد بهبود معانی