آیکن بنر

متاسفانه امکانات بین‌المللی فعال نیستند؛ به محض وصل شدن اینترنت، اشتراک‌ها تمدید می‌شوند.

متاسفانه امکانات بین‌المللی فعال نیستند به محض وصل شدن اینترنت، اشتراک‌ها تمدید می‌شوند.

توجه
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۲

      Touch

      tʌtʃ tʌtʃ

      گذشته‌ی ساده:

      touched

      شکل سوم:

      touched

      سوم‌شخص مفرد:

      touches

      وجه وصفی حال:

      touching

      معنی touch | جمله با touch

      verb - intransitive verb - transitive B1

      دست زدن، لمس کردن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

      مشاهده

      Please don't touch!

      لطفاً دست نزنید!

      He touched his hand to his cap.

      دستش را به کلاهش زد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I was afraid to touch the hot iron.

      می‌ترسیدم به اتوی داغ دست بزنم.

      If you touch the snake, he will bite you.

      اگر به مار دست بزنی، تو را خواهد گزید.

      Suddenly a hand touched his shoulder.

      ناگهان دستی شانه‌اش را لمس کرد.

      She had not touched the piano since her husband's death.

      از هنگام مرگ شوهرش تاکنون دستش به پیانو نخورده بود.

      verb - intransitive verb - transitive

      با هم تماس داشتن، به هم مماس بودن، به هم چسبیدن، به هم چسبیده بودن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      هوش مصنوعی فست دیکشنری

      The lovers' lips touched.

      لب‌های عشاق به هم چسبید.

      A line that touches the circle.

      خطی که با دایره مماس است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      His farm touches the river.

      حد مزرعه‌ی او به رودخانه می‌رسد.

      verb - transitive

      صدمه زدن، آسیب رساندن، زیان رساندن

      The hacker tried to touch the company's database.

      هکر سعی کرد به پایگاه داده‌ی این شرکت آسیب برساند.

      The criminal touched the victim with a knife.

      جنایتکار با چاقو به مقتول صدمه زد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Fruits touched by frost.

      میوه‌هایی که سرما به آن‌ها آسیب رسانده است.

      verb - transitive informal

      لب زدن، خوردن، نوشیدن، دست زدن (نوشیدنی و غذا) (معمولاً در جمله‌های منفی می‌آید)

      The prisoner hadn't touched his food.

      زندانی لب به غذایش نزده بود.

      They didn't touch the dessert.

      دسر را نخوردند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I won't touch that drink.

      به این نوشیدنی لب نخواهم زد.

      verb - transitive

      متأثر کردن، تأثیر گذاشتن، تحت‌تأثیر قرار دادن

      I was touched by their kindness.

      مهربانی آنان مرا تحت‌تأثیر قرار داد.

      His war experiences seem not to have touched him at all.

      به‌ نظر می‌رسد تجربیاتش در زمان جنگ اصلاً او را تحت‌تأثیر قرار نداده است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      His words touched us deeply.

      سخنان او در ما عمیقاً اثر کرد.

      verb - transitive

      برابری کردن، قابل مقایسه بودن، به پای کسی یا چیزی رسیدن (معمولاً در جمله‌های منفی می‌آید)

      Nothing can touch that leather for durability.

      از نظر دوام هیچ‌چیز با آن چرم قابل‌مقایسه نیست.

      Nobody's cooking can touch Homa's.

      آشپزی هیچ‌کس به پای آشپزی هما نمی‌رسد.

      noun

      کمی، اندکی، یک خرده، مقدار کم

      Mina has a touch of the flu.

      مینا کمی سرماخوردگی دارد.

      a touch of fever

      کمی تب

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a touch of garlic in the salad

      یک خرده سیر در سالاد

      There was a touch of sadness in what she said.

      حرف‌هایی که می‌زد، با اندکی حزن آمیخته بود.

      noun countable

      نکته، ریزه‌کاری، اشاره

      the film's most inventive touch

      نوآورانه‌ترین نکته‌ی فیلم

      The writer's use of vivid metaphors was just the touch needed to bring the story to life.

      استفاده‌ی نویسنده از استعاره‌های صریح تنها نکته‌ای بود که برای جان بخشیدن به داستان لازم بود.

      noun uncountable

      لامسه، بساوایی (حس)

      the sense of touch

      حس لامسه

      noun countable

      لمس، تماس دست، برخورد دست، اشاره‌ی دست، تماس، اشاره

      He saluted us with a touch to his cap.

      با دست زدن به کلاهش نسبت به ما ادای احترام کرد.

      he has a gentle touch

      دستش ملایمت دارد

      noun

      (در) ارتباط، (در) تماس، مطلع، باخبر

      He is out of touch with the modern world.

      او از دنیای امروز بی‌خبر است.

      Sue and I never kept in touch after college.

      من و سو پس از کالج هرگز در تماس نبودیم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to keep in touch with friends

      با دوستان در تماس بودن

      noun uncountable

      توانایی، استعداد، مهارت

      As a painter, he has lost his touch.

      از نظر نقاشی مهارت خود را از دست داده است.

      Joan had a wonderful touch in dealing with children.

      جان در سروکار با کودکان استعداد شگرفی داشت.

      noun countable uncountable

      ورزش کنترل توپ، تسلط بر توپ

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      Lionel Messi's touch on the ball is unparalleled.

      کنترل توپ لیونل مسی بی‌نظیر است.

      The defender's touch was too weak, allowing the opponent to steal the ball.

      کنترل توپ مدافع بسیار ضعیف بود و به حریف اجازه داد توپ را بدزدد.

      noun uncountable

      ورزش کنار زمین (فوتبال و راگبی)

      The ball went out of touch.

      توپ از کنار زمین بیرون رفت.

      The ball crossed the touch.

      توپ از کنار زمین عبور کرد.

      verb - transitive

      ارتباط داشتن، سروکار داشتن، مربوط بودن، پرداختن

      A book touching every aspect of rural life.

      کتابی که به کلیه‌ی جنبه‌های زندگی روستایی می‌پردازد.

      His speech touched two important topics.

      نطق او دو مطلب عمده را در بر می‌گرفت.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد touch

      1. noun physical contact
        Synonyms:
        contact touching feel feeling impact collision hit brush rub rubbing stroke tap push embrace hug kiss caress pat nudge handling manipulation graze scratch fondling petting stroking palpation grope lick taste tactility taction communication junction shock percussion contingence cuddling peck blow
      1. noun tiny amount
        Synonyms:
        bit trace drop hint taste smattering small amount pinch dash spot speck streak shade tinge jot whiff suggestion scent inkling suspicion intimation detail smack tincture soupçon
        Antonyms:
        lot
      1. noun manner, method
        Synonyms:
        way method approach style skill technique ability art talent facility command mastery understanding awareness influence effect direction characteristic contact communication familiarity acquaintance knack hand adroitness deftness flair adeptness artistry virtuosity handiwork trademark finish
      1. verb make physical contact
        Synonyms:
        contact feel handle hit strike meet join rub brush tap graze pat stroke kiss examine inspect manipulate massage caress pet probe frisk palpate thumb tickle dab glance taste sip lick smooth sweep tag reach converge abut adjoin border neighbor verge impinge upon be in contact come together lay a finger on palm percuss push suck tip toy butt on fondle grope march oscillate partake feel up finger scrutinize communicate
        Antonyms:
        shy away shrink cower
      1. verb have an effect on
        Synonyms:
        affect influence impress move stir excite arouse disturb stimulate sway strike mark get to upset inspire grab strike a chord make an impression carry soften quicken melt tug at the heart get through to feel out stroke
      1. verb have to do with; regard
        Synonyms:
        concern affect involve deal with refer to regard pertain to handle use utilize interest be associated with concern oneself with bear on bear upon belong to be a party to center upon get involved in have to do with partake of consume eat drink
      1. verb make mention
        Synonyms:
        mention discuss refer to speak of deal with note go over treat cover bring in allude to
        Antonyms:
        secrete
      1. verb compare with; correspond to
        Synonyms:
        match equal rival parallel meet amount approach come to come near come up to measure up tie verge on be a match for be in the same league be on a par hold a candle to partake of

      Phrasal verbs

      touch down

      (هواپیما) فرود آمدن

      touch off

      1- منفجر کردن 2- دقیقاً نشان دادن، نمایندگی کردن 3- (به‌ویژه به‌طور خشونت آمیز) موجب شدن، انگیزاندن

      touch up

      1- (عکس یا نقاشی و غیره) رتوش کردن، دستکاری کردن 2- (با ضربهی سبک و غیره) هوشیار کردن، برانگیختن

      touch upon (or on)

      (به مطلبی) اشاره کردن، ذکر کردن

      Collocations

      be in touch with

      تماس داشتن با، در رابطه بودن با، در تماس بودن با

      Idioms

      a soft touch

      گول خور، زود باور

      get in touch with

      در تماس بودن، رابطه داشتن، در ارتباط بودن

      put to the touch

      امتحان کردن، آزمودن، محک زدن

      magic touch

      (دست یا لمس کردن) افسون‌آمیز

      لغات هم‌خانواده touch

      noun
      touch, untouchable
      adjective
      touched, untouched, touching, touchy, untouchable
      verb - transitive
      touch
      adverb
      touchingly

      سوال‌های رایج touch

      گذشته‌ی ساده touch چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده touch در زبان انگلیسی touched است.

      شکل سوم touch چی میشه؟

      شکل سوم touch در زبان انگلیسی touched است.

      وجه وصفی حال touch چی میشه؟

      وجه وصفی حال touch در زبان انگلیسی touching است.

      سوم‌شخص مفرد touch چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد touch در زبان انگلیسی touches است.

      ارجاع به لغت touch

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «touch» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/touch

      لغات نزدیک touch

      • - toucan
      • - toucan crossing
      • - touch
      • - touch base
      • - touch down
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      deranged at the present time at the last moment at will artistry atop attend a lecture attentiveness audio august background reading backbiting badminton baird be on the market زن خدمتکار بیشتری آخرین آموزش‌وپرورش ازطریق استانبول الله اسطوخودوس جای پا تاپ بارون بتونه بصیرت تیله خسته نباشید
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.