به علت به‌روزرسانی سرورها، ممکن است برخی از بخش‌های وب‌سایت و نرم‌افزارهای فست دیکشنری در دسترس نباشند.

Suck

sʌk sʌk
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    sucked
  • شکل سوم:

    sucked
  • سوم شخص مفرد:

    sucks
  • وجه وصفی حال:

    sucking

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - transitive verb - intransitive C2
    مکیدن، مک زدن، به داخل کشیدن
    • - He used to suck his thumb.
    • - او عادت داشت که انگشت خود را بمکد.
    • - to suck a piece of candy
    • - یک تکه آب نبات مکیدن
    • - The baby sucks his mothers breast.
    • - کودک پستان مادر را می‌مکد.
    • - A special pump sucks the moisture from the cloth.
    • - تلمبه ویژه رطوبت پارچه را می‌کشد.
    • - to suck air into the lungs
    • - هوا را به ریه فرو کشیدن
    • - The sun sucked up the rain.
    • - خورشید باران را درآشامید.
    • - We have been sucked out of our native soil and scattered all over the world.
    • - ما از موطن خود بیرون کشیده شده و در سرتاسر جهان پراکنده شده‌ایم.
    • - The war sucked all of the country's energy.
    • - جنگ تمام انرژی کشور را تحلیل برد.
    • - to suck a pomegranate dry
    • - آب انار را تاته مکیدن
    • - Despite its neutrality, the country was again sucked into war.
    • - باوجود بی‌طرفی، آن کشور دوباره به ورطه‌ی جنگ کشیده شد.
    • - to suck in one's belly
    • - شکم خود را تو کشیدن
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - intransitive
    افتضاح بودن، بیخود بودن
    • - This film sucks.
    • - این فیلم خیلی بد است.
  • noun countable
    مک، مک‌زنی، مکش
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد suck

  1. verb To draw in so that extrication is difficult
    Synonyms: absorb, engulf, imbibe, draw, take up, nurse, catch up, embrangle, embroil, drink, breastfeed, swallow-up, implicate, extract, suckle, involve, soak up, inhale, sop up, mix-up, suck up, wet-nurse, sip, suction, lactate, take-in, give-suck
  2. verb Provide sexual gratification through oral stimulation
    Synonyms: fellate, blow, go-down-on
  3. verb Attract by using an inexorable force, inducement, etc.
    Synonyms: suck-in
  4. noun The act of sucking
    Synonyms: sucking, suction

Phrasal verbs

  • suck in

    1- توکشیدن، توگرفتن

    2- (عامیانه) کلاه سر کسی گذاشتن، مغبون کردن

  • suck up to

    (عامیانه) چاپلوسی کردن، بادمجان دور قاب چیدن

Collocations

ارجاع به لغت suck

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «suck» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/suck

لغات نزدیک suck

پیشنهاد بهبود معانی