آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۲ آذر ۱۴۰۲

      Feel

      fiːl fiːl

      گذشته‌ی ساده:

      felt

      شکل سوم:

      felt

      سوم‌شخص مفرد:

      feels

      وجه وصفی حال:

      feeling

      شکل جمع:

      feels

      معنی feel | جمله با feel

      verb - transitive A1

      حس کردن، لمس کردن، فهمیدن، درک کردن، دستمالی کردن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده

      It feels good to be home again.

      دوباره در موطن بودن خوب است.

      I must be getting a cold because I don't feel like myself.

      مثل اینکه دارم سرما می‌خورم؛ چون دارم یک جوری می‌شم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He soon developed a feel for the job.

      به‌زودی لم کار به دستش آمد.

      to test the feel of the cloth

      (با دست‌مالی) نرمی و زبری پارچه را سنجیدن

      the warm feel of his hand

      گرمی که از تماس با دست او احساس می‌شد

      I feel for all those who have lost loved ones.

      دلم به حال همه‌ی کسانی که عزیزان خود را از دست داده‌اند، می‌سوزد.

      She felt for the switch and turned it on.

      او با دست‌مالی دنبال سوییچ گشت و چراغ را روشن کرد.

      I feel pleasure in her company.

      از مصاحبت او لذت می‌برم.

      He felt my pulse.

      او نبض مرا گرفت.

      The water feels warm.

      آب (به نظرم) گرم است.

      Plants can't feel but animals can.

      گیاهان حس ندارند؛ ولی جانوران دارند.

      I feel that capital punishment is wrong.

      احساس من این است که مجازات اعدام درست نیست.

      I feel certain that ...

      من اطمینان دارم که ....

      to feel the weight of an argument

      به وزین بودن استدلالی پیبردن

      to feel death keenly

      نسبت به مرگ احساس شدید داشتن

      to feel the wrath of God

      خشم خدا را حس کردن

      Do you know how it feels to be hungry?

      هیچ می‌دانی گرسنگی چه احساسی به انسان می‌دهد؟

      she began to feel tired

      او شروع کرد به احساس خستگی

      I feel comfortable.

      احساس راحتی می‌کنم.

      She felt the coat to see if it was wet.

      او به پالتو دست مالید تا ببیند تر است یا نه.

      noun uncountable

      حس، احساس، تأثیر، حس لامسه

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      هوش مصنوعی فست دیکشنری

      It has a greasy feel.

      حالت چرب و لغزنده دارد.

      the feel of an insect's bite

      احساس نیش خوردن از حشره

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the feel of happiness

      احساس خوشی

      She had a feel for Jazz.

      او موسیقی جاز را خوب درک می‌کرد.

      verb - transitive

      گمان کردن، تصور کردن

      He feels that we should go.

      او فکر می‌کند که باید برویم.

      verb - intransitive

      احساس ... دادن، به نظر رسیدن، احساس همدردی کردن

      verb - intransitive

      پزشکی حس کردن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی پزشکی

      مشاهده

      to feel pain

      درد احساس کردن

      verb - intransitive

      باور داشتن

      I don't feel up to climbing those stairs.

      جان و حال بالا رفتن از آن پله‌ها را ندارم.

      I feel like some ice cream.

      (قدری) بستنی دلم می‌خواد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I feel like crying.

      گریه‌ام می‌آید.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد feel

      1. noun texture; air
        Synonyms:
        feeling sense atmosphere air impression quality touch sensation mood texture surface aura ambience vibes semblance finish tactility palpation taction
      1. verb touch, stroke
        Synonyms:
        handle sense perceive explore try caress stroke press squeeze grasp grip clasp hold manipulate finger thumb fondle palpate paw grope fumble run hands over poke pinch tickle ply wield clutch grapple maul twiddle apperceive frisk test
      1. verb experience
        Synonyms:
        have get see go through encounter perceive understand know sense notice observe receive enjoy suffer taste meet accept discern endure note appreciate acknowledge be affected be aware of exhibit seem appear resemble suggest welcome be sensitive comprehend remark be impressed be sensible of take to heart undergo get in touch be excited be turned on to have a hunch get vibes have vibes have funny feeling
      1. verb believe
        Synonyms:
        think suppose assume consider guess presume conclude imagine deduce infer judge surmise suspect gather deem hold sense have the impression be of the opinion be convinced credit esteem repute conjecture have a hunch intuit know
        Antonyms:
        disbelieve

      Phrasal verbs

      feel someone out

      (با مشاهده و کنایه و غیره) از عقیده یا گرایش کسی سر درآوردن

      feel someone up

      (عامیانه) دست به سر و گوش کسی کشیدن (از روی شهوت)

      feel up to

      (عامیانه) جان و حال (کاری را) داشتن، از عهده برآمدن

      Idioms

      feel like

      خواستن، میل داشتن، حوصله انجام کاری را داشتن، تمایل داشتن، هوس کردن

      feel (like) oneself

      احساس سلامتی کردن، احساس خوب داشتن

      feel one's way

      1- کورمال کورمال رفتن، دست مالیدن و جلو رفتن 2- با احتیاط رفتن، سنجیده گام برداشتن، احتیاط کردن

      feel strongly about (something)

      (نسبت به چیزی) عقاید محکم داشتن، سخت معتقد بودن (به چیزی)

      لغات هم‌خانواده feel

      noun
      feel, feeling
      adjective
      unfeeling
      verb - transitive
      feel

      سوال‌های رایج feel

      گذشته‌ی ساده feel چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده feel در زبان انگلیسی felt است.

      شکل سوم feel چی میشه؟

      شکل سوم feel در زبان انگلیسی felt است.

      شکل جمع feel چی میشه؟

      شکل جمع feel در زبان انگلیسی feels است.

      وجه وصفی حال feel چی میشه؟

      وجه وصفی حال feel در زبان انگلیسی feeling است.

      سوم‌شخص مفرد feel چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد feel در زبان انگلیسی feels است.

      ارجاع به لغت feel

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «feel» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۸ اسفند ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/feel

      لغات نزدیک feel

      • - feedstock
      • - feedstuff
      • - feel
      • - feel (like) oneself
      • - feel (or have or show, or express) interest in something (or someone)
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      appalachian tea mixture niche electroencephalogram eschewal hyperbolism horsepox northwestwardly jollification heulandite paullownia reveal a talent Ridiculously small substantial number (of) grind اجازه‌ی عبور کارت وفاداری صافی فخر فروختن کمپوت گل لاله گوجه‌سبز عابر پیاده روزمره روز رستاخیز روستا رژگونه رژیمی زبان عبری زمان کوتاه
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.