فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Feel

fiːl fiːl
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    felt
  • شکل سوم:

    felt
  • سوم شخص مفرد:

    feels
  • وجه وصفی حال:

    feeling
  • شکل جمع:

    feels

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - transitive A1
    حس کردن، لمس کردن، فهمیدن، درک کردن، دستمالی کردن
    • - It feels good to be home again.
    • - دوباره در موطن بودن خوب است.
    • - I must be getting a cold because I don't feel like myself.
    • - مثل اینکه دارم سرما می‌خورم؛ چون دارم یک جوری می‌شم.
    • - He soon developed a feel for the job.
    • - به‌زودی لم کار به دستش آمد.
    • - to test the feel of the cloth
    • - (با دست‌مالی) نرمی و زبری پارچه را سنجیدن
    • - the warm feel of his hand
    • - گرمی که از تماس با دست او احساس می‌شد
    • - I feel for all those who have lost loved ones.
    • - دلم به حال همه‌ی کسانی که عزیزان خود را از دست داده‌اند، می‌سوزد.
    • - She felt for the switch and turned it on.
    • - او با دست‌مالی دنبال سوییچ گشت و چراغ را روشن کرد.
    • - I feel pleasure in her company.
    • - از مصاحبت او لذت می‌برم.
    • - He felt my pulse.
    • - او نبض مرا گرفت.
    • - The water feels warm.
    • - آب (به نظرم) گرم است.
    • - Plants can't feel but animals can.
    • - گیاهان حس ندارند؛ ولی جانوران دارند.
    • - I feel that capital punishment is wrong.
    • - احساس من این است که مجازات اعدام درست نیست.
    • - I feel certain that ...
    • - من اطمینان دارم که ....
    • - to feel the weight of an argument
    • - به وزین بودن استدلالی پیبردن
    • - to feel death keenly
    • - نسبت به مرگ احساس شدید داشتن
    • - to feel the wrath of God
    • - خشم خدا را حس کردن
    • - Do you know how it feels to be hungry?
    • - هیچ می‌دانی گرسنگی چه احساسی به انسان می‌دهد؟
    • - she began to feel tired
    • - او شروع کرد به احساس خستگی
    • - I feel comfortable.
    • - احساس راحتی می‌کنم.
    • - She felt the coat to see if it was wet.
    • - او به پالتو دست مالید تا ببیند تر است یا نه.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • noun uncountable
    حس، احساس، تأثیر، حس لامسه
    • - It has a greasy feel.
    • - حالت چرب و لغزنده دارد.
    • - the feel of an insect's bite
    • - احساس نیش خوردن از حشره
    • - the feel of happiness
    • - احساس خوشی
    • - She had a feel for Jazz.
    • - او موسیقی جاز را خوب درک می‌کرد.
  • verb - transitive
    گمان کردن، تصور کردن
    • - He feels that we should go.
    • - او فکر می‌کند که باید برویم.
  • verb - intransitive
    احساس ... دادن، به نظر رسیدن، احساس همدردی کردن
  • verb - intransitive
    پزشکی حس کردن
    • - to feel pain
    • - درد احساس کردن
  • verb - intransitive
    باور داشتن
    • - I don't feel up to climbing those stairs.
    • - جان و حال بالا رفتن از آن پله‌ها را ندارم.
    • - I feel like some ice cream.
    • - (قدری) بستنی دلم می‌خواد.
    • - I feel like crying.
    • - گریه‌ام می‌آید.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد feel

  1. noun texture; air
    Synonyms: ambience, atmosphere, aura, feeling, finish, impression, mood, palpation, quality, semblance, sensation, sense, surface, tactility, taction, touch, vibes
  2. verb touch, stroke
    Synonyms: apperceive, caress, clasp, clutch, explore, finger, fondle, frisk, fumble, grapple, grasp, grip, grope, handle, manipulate, maul, palm, palpate, paw, perceive, pinch, ply, poke, press, run hands over, sense, squeeze, test, thumb, tickle, try, twiddle, wield
  3. verb experience
    Synonyms: accept, acknowledge, appear, appreciate, be affected, be aware of, be excited, be impressed, be sensible of, be sensitive, be turned on to, comprehend, discern, encounter, endure, enjoy, exhibit, get, get in touch, get vibes, go through, have, have a hunch, have funny feeling, have vibes, know, meet, note, notice, observe, perceive, receive, remark, resemble, savor, see, seem, sense, suffer, suggest, take to heart, taste, undergo, understand, welcome
  4. verb believe
    Synonyms: assume, be convinced, be of the opinion, conclude, conjecture, consider, credit, deduce, deem, esteem, gather, guess, have a hunch, have the impression, hold, infer, intuit, judge, know, presume, repute, sense, suppose, surmise, suspect, think
    Antonyms: disbelieve

Phrasal verbs

  • feel like

    خواستن، میل داشتن، حوصله انجام کاری را داشتن، تمایل داشتن، هوس کردن

  • feel someone out

    (با مشاهده و کنایه و غیره) از عقیده یا گرایش کسی سر درآوردن

  • feel someone up

    (عامیانه) دست به سر و گوش کسی کشیدن (از روی شهوت)

  • feel up to

    (عامیانه) جان و حال (کاری را) داشتن، از عهده برآمدن

Idioms

  • feel like

    خواستن، میل داشتن، حوصله انجام کاری را داشتن، تمایل داشتن، هوس کردن

  • feel (like) oneself

    احساس سلامتی کردن، احساس خوب داشتن

  • feel one's way

    1- کورمال کورمال رفتن، دست مالیدن و جلو رفتن 2- با احتیاط رفتن، سنجیده گام برداشتن، احتیاط کردن

  • feel strongly about (something)

    (نسبت به چیزی) عقاید محکم داشتن، سخت معتقد بودن (به چیزی)

لغات هم‌خانواده feel

ارجاع به لغت feel

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «feel» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/feel

پیشنهاد بهبود معانی