آیکن بنر

لیست کامل اصطلاحات انگلیسی با معنی و مثال

اصطلاحات انگلیسی با معنی و مثال

مشاهده
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
    آخرین به‌روزرسانی: ۱۲ آذر ۱۴۰۲

    Felt

    felt felt

    مصدر:

    feel

    شکل سوم:

    felt

    سوم‌شخص مفرد:

    feels

    وجه وصفی حال:

    feeling

    معنی felt | جمله با felt

    noun verb - transitive verb - intransitive adverb

    نمد، پشم مالیده و نمد شده، نمد‌پوش کردن، نمد‌مالی کردن

    noun verb - transitive verb - intransitive adverb

    زمان گذشته ساده فعل Feel

    تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

    نرم افزار اندروید فست دیکشنری
    noun verb - transitive verb - intransitive adverb

    قسمت سوم فعل Feel

    This hat is made of felt.

    این کلاه از نمد ساخته شده است.

    a felt hat

    کلاه نمدی

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    Too much washing has felted up this sweater.

    شست‌وشوی زیاد این ژاکت پشمی را نمدمانند کرده است.

    a felted floor

    کف اتاق نمدپوش‌شده

    The edges of the billiard table are felted.

    لبه‌های میز بیلیارد نمدپوش‌اند.

    پیشنهاد بهبود معانی

    انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد felt

    1. verb to give an impression through touch
      Synonyms:
      appeared suggested exhibited
    1. verb believe
      Synonyms:
      believed considered thought held sensed
      Antonyms:
      disbelieved
    1. verb examine (a body part) by palpation
      Synonyms:
      touched handled explored pressed poked prodded fingered squeezed grasped gripped pinched manipulated contacted palpated groped pawed fondled caressed brushed clasped clutched fumbled probed grappled tickled twiddled
    1. verb to experience or express compassion
      Synonyms:
      sympathized pitied commiserated ached yearned
    1. verb to undergo an emotional reaction
      Synonyms:
      experienced known tasted savored
    1. verb perceive by a physical sensation, e.g., coming from the skin or muscles
      Synonyms:
      experienced sensed perceived understood known touched handled seen believed thought observed found responded suffered entertained concluded deemed supposed gathered discerned proven met aroused palpated explored apprehended tasted groped tingled returned welcomed nourished harbored aired
      Antonyms:
      ignored
    1. verb to be intuitively aware of
      Synonyms:
      perceived sensed apprehended
    1. verb to reach about or search blindly or uncertainly
      Synonyms:
      groped fumbled poked
    1. verb undergo an emotional sensation or be in a particular state of mind
      Synonyms:
      experienced
    1. verb change texture so as to become matted and felt-like
      Synonyms:
      mat mat up matte matte up matt-up felt up
    1. verb to examine by touching:
      Synonyms:
      touched

    سوال‌های رایج felt

    شکل سوم felt چی میشه؟

    شکل سوم felt در زبان انگلیسی felt است.

    وجه وصفی حال felt چی میشه؟

    وجه وصفی حال felt در زبان انگلیسی feeling است.

    سوم‌شخص مفرد felt چی میشه؟

    سوم‌شخص مفرد felt در زبان انگلیسی feels است.

    ارجاع به لغت felt

    از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

    شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

    کپی

    معنی لغت «felt» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/felt

    لغات نزدیک felt

    • - felsenmeer
    • - felsite
    • - felt
    • - felting
    • - felucca
    پیشنهاد بهبود معانی

    آخرین مطالب وبلاگ

    مشاهده‌ی همه
    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    واژه سال 2025 دیکشنری ها

    واژه سال 2025 دیکشنری ها

    لغات تصادفی

    اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

    fixate fix on first aid kit footprint topless Iceland blogger hourglass figure somewhat ruddy out of sorts out of stock out of style out of whack outdoor مصدر صدر عوان اوباش بازخوانی حشوآمیز برائت حلاوت تاثر تالم تحکیم کردن تذهیب تعویض تقدس خوب
    بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
    فست دیکشنری
    فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

    فست دیکشنری
    دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
    مترجم‌ها
    ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
    ابزارها
    ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
    وبلاگ
    وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
    قوانین و ارتباط با ما
    پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
    فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
    فست دیکشنری در اینستاگرام
    فست دیکشنری در توییتر
    فست دیکشنری در تلگرام
    فست دیکشنری در یوتیوب
    فست دیکشنری در تیکتاک
    تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
    © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.