Skill

skɪl skɪl
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • شکل جمع:

    skills

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • noun countable B1
    مهارت، چیره‌دستی، ورزیدگی، تردستی، استادی، زبردستی، هنرمندی، کاردانی
    • - He showed great skill.
    • - مهارت زیادی از خود نشان داد.
    • - a man of considerable political skill
    • - مردی با مهارت سیاسی قابل‌ملاحظه
    • - the skills needed in carpentry
    • - هنرهایی که در نجاری به‌درد می‌خورند
    • - motor skills
    • - توانایی‌های حرکتی
    • - He needs to improve his reading skills.
    • - نیاز به این دارد که توانایی‌های خواندن خود را بهتر کند.
  • verb - transitive
    مهارت عملی داشتن، کاردان بودن، فهمیدن
  • verb - intransitive
    سودمند بودن، به درد خوردن
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد skill

  1. noun ability, talent to do something
    Synonyms: accomplishment, address, adroitness, aptitude, art, artistry, cleverness, clout, command, competence, craft, cunning, deftness, dexterity, dodge, ease, experience, expertise, expertism, expertness, facility, finesse, goods, handiness, ingenuity, intelligence, job, knack, know-how, line, makings, moxie, one’s thing, profession, proficiency, prowess, quickness, readiness, right stuff, savvy, skillfulness, sleight, smarts, stuff, technique, trade, what it takes
    Antonyms: ignorance, inability, incapability, incapacity, inexperience

لغات هم‌خانواده skill

ارجاع به لغت skill

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «skill» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱ تیر ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/skill

لغات نزدیک skill

پیشنهاد بهبود معانی