آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۸ فروردین ۱۴۰۴

      Job

      dʒɑːb dʒɒb

      گذشته‌ی ساده:

      jobbed

      شکل سوم:

      jobbed

      سوم‌شخص مفرد:

      jobs

      وجه وصفی حال:

      jobbing

      شکل جمع:

      jobs

      معنی job | جمله با job

      noun countable A1

      شغل، کار، سمت، پست، مقام (کاری که برای پول درآوردن انجام می‌شود)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده

      I gave up my job last week.

      هفته‌ی گذشته کارم را ترک کردم.

      Finding a new job can be challenging.

      یافتن شغل جدید می‌تواند چالش‌برانگیز باشد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He has an important job in the company.

      او در شرکت سمت مهمی دارد.

      noun countable A2

      کار

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      فست دیکشنری در اینستاگرام

      We hired him to do the odd jobs around the farm.

      او را برای انجام کارهای متفرقه‌ی مزرعه استخدام کردیم.

      Some of these things are to be learned on the job.

      برخی از این چیزها را باید طی انجام کار (در عمل) یاد گرفت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Let's continue with the job in hand.

      بیایید کار فعلی را ادامه بدهیم.

      Together let's get on with the job of rebuilding our economy.

      بیایید با هم کار بازسازی اقتصادمان را پیگیری کنیم.

      the job of reforming the government

      کار اصلاح دولت

      noun singular B2

      وظیفه، مسئولیت، کار

      Her job is answering letters.

      کار او پاسخ دادن به نامه‌ها است.

      His job is to manage the company’s finances and ensure profitability.

      وظیفه‌اش مدیریت مالی شرکت و اطمینان از سودآوری است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      As a teacher, it is my job to inspire and motivate my students.

      به‌عنوان معلم، مسئولیتم الهام بخشیدن و انگیزه دادن به دانش‌آموزانم است.

      noun singular informal

      کار سخت، عمل شاق، مشکل، دردسر، زحمت

      Convincing him was quite a job.

      مجاب کردن او کار کاملاً شاقی بود.

      Getting the children ready for school in the morning is always a job.

      آماده کردن بچه‌ها برای مدرسه در صبح همیشه زحمت است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Fixing the old car was a job I wasn't looking forward to.

      تعمیر کردن ماشین قدیمی کار مشکلی بود که اصلاً منتظرش نبودم.

      The new project proved to be a real job.

      ثابت شد که پروژه‌ی جدید کار سختی است.

      noun countable informal

      چیز، مدل، نمونه، جور

      Can you hand me the job that I left on your desk?

      می‌شه اون چیزی که روی میز گذاشتم، بهم بدی؟

      I got a new leather bag; it's an authentic job, not fake at all.

      کیف چرم جدیدی گرفتم؛ نمونه‌ی اصل است و اصلاً تقلبی نیست.

      noun slang countable

      دزدی، سرقت، نامردی، بدرفتاری

      The bank teller was shocked when she discovered the job that had been committed earlier that day.

      کارمند بانک وقتی به دزدی اوایل آن روز پی برد، شوکه شد.

      spreading rumors about Parisa was a nasty job he did.

      شایعه پراکنی درباره‌ی پریسا، بدرفتاری ناپسندی بود که او انجام داد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the gang that pulled the bank job

      باندی که به بانک دستبرد زد

      noun countable

      حالت کار (خوب یا بد) (معمولاً با good یا bad می‌آید)

      I hope next time you'll do a better job.

      امیدوارم دفعه‌ی دیگر کارت بهتر باشد.

      The car is old but it will do the job.

      اتومبیل کهنه است ولی کار می‌کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      It was a good job you didn't hit the old man!

      خوب شد که به پیرمرد نزدی!

      noun

      پزشکی جراحی پلاستیک، عمل (برای اهداف زیبایی)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی پزشکی

      مشاهده

      He had a hair transplant job to restore his hairline.

      او عمل کاشت مو انجام داد تا خط موی خود را بازسازی کند.

      She got a nose job last year and is really happy with the results.

      او پارسال عمل بینی را انجام داد و واقعاً از نتایج آن راضی است.

      verb - intransitive

      کار کردن (معمولاً موقت)

      She decided to job as a freelance writer after being laid off from her previous job.

      او پس‌از اخراج از شغل قبلی خود تصمیم گرفت به‌عنوان نویسنده‌ی آزادکار کار کند.

      He enjoys the flexibility of jobbing as a photographer.

      او از انعطاف‌پذیری کار کردن به‌عنوان عکاس لذت می‌برد.

      verb - transitive

      خریدوفروش کردن (برای مثال در بازار سهام برای سود)

      The experienced trader knew when to job shares in order to maximize his profits.

      تریدر باتجربه می‌دانست که چه زمانی باید سهام خریدوفروش کند تا بتواند سود خود را به حداکثر برساند.

      I decided to job some stocks in the tech industry.

      تصمیم گرفتم چند سهام در صنعت فناوری را خریدوفروش کنم.

      verb - intransitive

      عمده فروشی کردن، بنکداری کردن، واسطه‌گری کردن، دلالی کردن

      His company jobs and does not deal with retail customers.

      شرکت او عمده‌فروشی می‌کند و با مشتریان خرده‌پا سر و کار ندارد.

      The company jobs goods from different suppliers and sells them to smaller stores.

      این شرکت کالاها را از تأمین‌کنندگان مختلف واسطه‌گری می‌کند و آن‌ها را به فروشگاه‌های کوچک می‌فروشد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      They are jobbing for various furniture brands.

      آن‌ها برای برندهای مختلف مبلمان، فروش عمده می‌کنند.

      adjective

      شغلی، کاری

      The company offers excellent job benefits, including healthcare and pension plans.

      شرکت مزایای شغلی عالی‌ای ارائه می‌دهد، ازجمله طرح‌های بهداشتی و بازنشستگی.

      Many employees are concerned about the future of job security in the company.

      بسیاری از کارکنان نگران آینده‌ی امنیت کاری در شرکت هستند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      job opportunities

      فرصت‌های شغلی

      job experience

      تجربه‌ی کاری

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد job

      1. noun a difficult or tedious undertaking
        Synonyms:
        chore effort caper task
        Antonyms:
        fun
      1. verb arranged for contracted work to be done by others
        Synonyms:
        subcontract farm-out
      1. verb invest at a risk
        Synonyms:
        speculate
      1. noun employment
        Synonyms:
        work occupation business activity position place situation task pursuit profession career livelihood engagement function office post calling line trade capacity means appointment assignment opening berth billet chore connection spot stint vocation craft grind operation métier gig niche posting daily grind faculty nine-to-five rat race handicraft racket swindle
        Antonyms:
        unemployment
      1. noun task
        Synonyms:
        work duty responsibility assignment business matter thing chore effort project undertaking action act deed operation function role errand mission concern charge burden obligation enterprise pursuit commission office contribution stint affair province care devoir taskwork tour of duty venture
        Antonyms:
        fun

      Collocations

      full-time job

      شغل تمام‌وقت، کار تمام‌وقت

      on the job

      1- حین انجام کار

      do the job

      کار را انجام دادن، به‌درد خوردن، (برای انجام کار) کافی بودن

      make the best of a bad job

      کار یا چیز بد یا ناخوش‌آیند را تا می‌شود خوب انجام دادن

      on with the job of

      سرگرم یا درگیر در عمل یا شغل به خصوصی

      Collocations بیشتر

      fulfilling job

      شغل رضایت‌بخش/شغل ارضاکننده

      get a job

      شغل پیدا کردن

      have a job as

      به عنوان ... کار کردن، شغل ... داشتن

      high-powered job

      شغل پرقدرت / شغل رده بالا

      apply for a job

      درخواست کار دادن

      lucrative job

      شغل پردرآمد، شغل پرسود

      offer someone a job

      پیشنهاد کار دادن به کسی

      permanent job

      شغل دائمی

      rewarding job

      شغل رضایت‌بخش (از نظر روحی/معنوی)

      steady job

      شغل ثابت

      top job

      شغل رده بالا، مقام عالی

      job losses

      از دست دادن شغل (بیکاری‌ها - جمع)

      dead-end job

      شغل بی‌سرانجام، شغلی که آینده‌ای ندارد

      demanding job

      شغل پر زحمت، شغل طاقت فرسا، شغل سخت

      land a job

      شغلی پیدا کردن، استخدام شدن

      walk straight into a job

      به راحتی و بدون دردسر شغلی پیدا کردن

      aspects of the job

      جنبه های شغل

      fit the job description

      مطابق شرح شغل بودن / با شرح وظایف همخوانی داشتن

      do a job-share

      کار نیمه‌وقت مشترک داشتن، تقسیم کردن یک شغل تمام‌وقت (بین دو نفر)

      part-time job

      شغل پاره‌وقت، کار پاره‌وقت

      job interview

      مصاحبه‌ی شغلی، مصاحبه‌ی کاری

      job security

      امنیت شغلی

      job title

      عنوان شغلی

      job satisfaction

      رضایت شغلی (نگرش فرد نسبت به شغل خود که میزان خشنودی وی از موقعیت شغلی، درآمد، محیط کار و علاقه‌مندی به آن کار را نشان می‌دهد)

      job opportunity

      فرصت شغلی

      job bank

      بانک اطلاعاتی مشاغل (حاوی فهرست و جزئیات مشاغل موجود که توسط یک مؤسسه‌ی کاریابی یا یک شرکت بزرگ تهیه شده و در اختیار کارجویان و مدیران منابع انسانی قرار می‌گیرد.)

      job description

      شرح موقعیت شغلی، شرح وظایف شغلی

      job offer

      پیشنهاد کاری، پیشنهاد شغلی

      job creation

      اشتغال‌زایی، ایجاد اشتغال، ایجاد فرصت‌های شغلی

      job loss

      از دست دادن شغل، از دست دادن کار

      job promotion

      ارتقای شغلی، ارتقای کاری

      Idioms

      do (or make) a good (or bad) job

      خوب (یا بد) کار کردن

      (a) good job

      (انگلیس) خوش‌شانسی، کار خدا

      do a job on someone

      کلاه سر کسی گذاشتن، به کسی حقه زدن

      give someone (or something) up as a bad job

      از کسی (یا چیزی) نومید شدن یا دل کندن

      is just the job

      درست آن چیزی است که لازم بود

      Idioms بیشتر

      the job at hand

      کاری که فعلاً در دست است، کار فعلی، کار در پیش

      the patience of job

      صبر ایوب، بردباری بسیار، تاب‌آوری فراوان

      on the job

      2- (عامیانه) دارای دقت در کار، دقیق، هوشیار، زبل 3- در محل کار (یا کارگاه)

      lie down on the job

      (آمریکا- عامیانه) کم‌کاری کردن، تعلل کردن

      next in line for the job

      نامزد بعدی این شغل

      good job!

      آفرین، کارت عالی بود، باریکلا (برای تشکر و قدردانی از کسی که کارش را به‌خوبی انجام داده است)

      لغات هم‌خانواده job

      noun
      job, jobless
      adjective
      jobless

      سوال‌های رایج job

      گذشته‌ی ساده job چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده job در زبان انگلیسی jobbed است.

      شکل سوم job چی میشه؟

      شکل سوم job در زبان انگلیسی jobbed است.

      شکل جمع job چی میشه؟

      شکل جمع job در زبان انگلیسی jobs است.

      وجه وصفی حال job چی میشه؟

      وجه وصفی حال job در زبان انگلیسی jobbing است.

      سوم‌شخص مفرد job چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد job در زبان انگلیسی jobs است.

      ارجاع به لغت job

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «job» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/job

      لغات نزدیک job

      • - joanna
      • - joanne
      • - job
      • - job action
      • - job analysis
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      pyracantha Urania homologate hairdresser menagerie effigy Persephone halloween shaft ant draw independent real fata morgana price واحد واسع وصل نشده وضعیت وقایع وقت بازی ویتامین ویلا پانتومیم پاکت پر شدن پرتنش پرمصرف پرواز پسرفت کردن
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.