فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Activity

ækˈtɪvəti ækˈtɪvəti
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • شکل جمع:

    activities

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • noun countable uncountable B2
    عملکرد، فعالیت، کار، چابکی، زنده‌دلی، کنشوری
    • - This drug disrupts brain activity.
    • - این دارو عملکرد مغز را مختل می‌کند.
    • - Today there was little activity in the stock market.
    • - امروز در بورس سهام فعالیت کم بود.
  • noun plural
    فعالیت و کارهای تفریحی
    • - recreational activities
    • - کارهای تفریحی
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد activity

  1. noun state of being active
    Synonyms: action, activeness, animation, bustle, enterprise, exercise, exertion, hustle, labor, life, liveliness, motion, movement
    Antonyms: idleness, immobility, inactivity, indolence, inertia, laziness, sluggishness
  2. noun special interest or pursuit
    Synonyms: act, avocation, bag, ballgame, bit, deed, endeavor, enterprise, entertainment, game, hobby, job, labor, occupation, pastime, project, racket, scene, scheme, stunt, task, trip, undertaking, venture, work, zoo
    Antonyms: hate

لغات هم‌خانواده activity

ارجاع به لغت activity

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «activity» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/activity

لغات نزدیک activity

پیشنهاد بهبود معانی