Trick

trɪk trɪk
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    tricked
  • شکل سوم:

    tricked
  • سوم‌شخص مفرد:

    tricks
  • وجه وصفی حال:

    tricking
  • شکل جمع:

    tricks

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

noun countable B1
حیله، نیرنگ، فریب، شعبده‌، کلک

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

فست دیکشنری در اینستاگرام
- children playing harmless tricks on one another
- بچه‌هایی که به همدیگر کلک‌های شوخی‌آمیز می‌زنند
- The light played a trick on my eyes.
- نور چشمانم را فریب داد.
- He did some card tricks in the party.
- او در مهمانی چند شعبده با ورق انجام داد.
noun countable B2
مهارت، استعداد، ترفند، فوت‌وفن، قلق، لم
- to learn the tricks of the trade
- فوت‌و‌فن پیشه‌ای را آموختن
- There is a special trick to doing this.
- انجام این کار لم ویژه‌ای دارد.
- the trick of making good pastry
- ترفند پختن شیرینی خوب
verb - transitive B2
حیله زدن، حقه‌بازی کردن، فریب دادن، کلک زدن، گول زدن
- He tricked me into buying his old car.
- با کلک ماشین قراضه‌ی خود را به من انداخت.
- He enjoys tricking his friends by saying he is dying.
- او از این لذت می‌برد که دوستان خود را گول بزند و بگوید که در شرف مرگ است.
adjective
فریب‌دهنده، گول‌زننده، انحرافی
- They set a trick trap to catch the unsuspecting thief.
- آن‌ها تله‌ای گول‌زننده برای گرفتن دزد مظنون گذاشتند.
- The trick question stumped even the brightest students.
- سوال انحرافی حتی باهوش‌ترین دانش‌آموزان را به مشکل انداخت.
adjective
انگلیسی آمریکایی پزشکی (مفصل) سست، ضعیف link-banner

لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی پزشکی

مشاهده
- His trick ankle caused him to stumble on the uneven ground.
- مچ پای ضعیف او باعث شد در زمین ناهموار زمین بخورد.
- After the injury, her trick wrist made everyday tasks difficult.
- پس‌از مصدومیت، مچ دست سست او کارهای روزمره را دشوار کرد.
noun countable
(بچه یا زن) زیبا، جذاب، بانمک
- The cutest trick I've ever seen.
- بانمک‌ترین دختری که تاکنون دیده‌ام.
- Everyone admired the trick who danced gracefully at the party.
- همه زن زیبایی را که موقرانه در مهمانی رقصید، تحسین کردند.
noun countable
عادت، خو، خصلت، تیک، امضای کار
- His nervous trick was to tap his fingers on the table.
- تیک عصبی او این بود که انگشتانش را به میز بزند.
- The artist had a unique trick that made her paintings instantly recognizable.
- این هنرمند یک امضای منحصربه‌فرد داشت که باعث می‌شد نقاشی‌های او فوراً قابل تشخیص باشند.
- His habit of humming while he worked became his signature trick.
- عادت زمزمه کردن او در هنگام کار، خصلت مخصوص به او بود.
noun countable informal
حرکت جنسی، رقص سکسی
- She earned money by offering a quick trick to her clients.
- او با انجام حرکات جنسی سریع به مشتریان خود درآمد کسب کرد.
- She always made sure to stay safe while performing tricks.
- او همیشه در حین انجام رقص سکسی مطمئن می‌شد که در امان بماند.
adjective
دست‌آموز، زبردست، آموزش‌دیده
- The trick dog performed impressively at the show.
- سگ آموزش‌دیده به‌طرز چشمگیری در نمایش اجرا کرد.
- The magician's trick rabbit amazed the audience.
- خرگوش دست‌آموز شعبده‌باز تماشاگران را متحیر کرد.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد trick

  1. noun deceit
    Synonyms:
    deception fraud cheat lie trickery artifice pretense guile ruse stratagem hoax wile con delusion imposture subterfuge dodge illusion fabrication evasion forgery plot disguise device cover snare machination treachery perjury falsehood game double-dealing bluff intrigue conspiracy circumvention ambush feint trap distortion ploy gimmick invention concealment equivocation duplicity maneuver imposition casuistry chicanery blind conundrum
    Antonyms:
    honesty frankness
  1. noun prank, joke
    Synonyms:
    joke practical joke gag jest funny business antic caper escapade lark stunt shenanigan frolic monkeyshine tomfoolery jape put-on sport device sleight of hand catch feat gambol accomplishment
    Antonyms:
    seriousness
  1. noun expertise, know-how
    Synonyms:
    skill ability art knack craft technique command facility method hang gift device swing secret
    Antonyms:
    ignorance misunderstanding
  1. noun characteristic, habit
    Synonyms:
    trait way manner use practice usage custom habit quirk habitude wont peculiarity mannerism idiosyncrasy foible crotchet praxis
  1. noun time working at something
    Synonyms:
    turn shift spell stint bout tour go hitch
  1. verb fool; play joke on
    Synonyms:
    fool cheat deceive mislead take in trap dupe defraud swindle victimise gull outwit hoodwink bamboozle delude con rook hoax fake screw disinform double deal set up catch pull wool over put one over on take for a ride play for a fool flimflam hocus-pocus impose upon throw jive
    Antonyms:
    be serious

Phrasal verbs

Collocations

  • trick of the light

    فریب نور، داشتن رنگ یا جلای به‌خصوص به‌دلیل تابش نور

  • up to their old trick

    دوباره مشغول حیله بازی‌های همیشگی، دوباره مشغول دغل‌کاری

Idioms

  • every trick in the book

    همه‌ی دوز و کلک‌ها، هر کار لازم برای رسیدن به موفقیت

  • not miss a trick

    از هیچ ترفندی فروگذار نکردن، به همه‌ی حیله‌ها متوسل شدن

لغات هم‌خانواده trick

  • verb - transitive
    trick

ارجاع به لغت trick

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «trick» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/trick

لغات نزدیک trick

پیشنهاد بهبود معانی