آیکن بنر

افزونه‌ی کروم فست‌دیکشنری به‌روزرسانی شد

افزونه‌ی فست‌دیکشنری به‌روزرسانی شد

تست کنید
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
    آخرین به‌روزرسانی: ۲۶ فروردین ۱۴۰۴

    Tricky

    ˈtrɪki ˈtrɪki

    صفت تفضیلی:

    trickier

    صفت عالی:

    trickiest

    معنی tricky | جمله با tricky

    adjective B2

    دشوار، پیچیده، حساس، مشکل، پردردسر، بدقلق، چالش‌برانگیز (سخت و مستلزم دقت و توجه بسیار)

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی پیشرفته

    مشاهده

    This puzzle is really tricky – I can’t figure it out.

    این معما واقعاً پیچیده است؛ نمی‌توانم آن را حل کنم.

    Choosing the right words in this letter can be tricky.

    انتخاب واژه‌های مناسب در این نامه می‌تواند دشوار باشد.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    It's a tricky situation, so we need to handle it carefully.

    موقعیت حساسی است، بنابراین باید با دقت با آن برخورد کنیم.

    adjective

    قدیمی فریبنده، گمراه‌کننده، حقه‌آمیز، نیرنگ‌آمیز، خدعه‌آمیز، فریب‌کارانه، شیادانه

    تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

    خرید اشتراک فست دیکشنری

    He asked a tricky question to trap the witness.

    او سؤال گمراه‌کننده‌ای پرسید تا شاهد را به دام بیندازد.

    Scammers often use tricky emails to steal your personal information.

    کلاهبرداران اینترنتی اغلب برای سرقت اطلاعات شخصی‌تان از ایمیل‌های فریبنده استفاده می‌کنند.

    adjective

    قدیمی دغل‌باز، حقه‌باز، حیله‌گر، مکار، شیاد، فریب‌کار

    Don’t trust her completely — she can be a bit tricky sometimes.

    کاملاً به او اعتماد نکن؛ بعضی وقت‌ها کمی حیله‌گر است.

    He’s a tricky politician who always avoids giving straight answers.

    او سیاست‌مداری فریب‌کار است که همیشه از دادن پاسخ‌ مستقیم طفره می‌رود.

    پیشنهاد بهبود معانی

    انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد tricky

    1. adjective complicated, difficult
      Synonyms:
      difficult complex involved critical delicate sensitive catchy problematic risky unstable undependable precarious sticky thorny touchy intricate knotty perplexing rocky quirky ticklish touch-and-go
      Antonyms:
      easy uncomplicated
    1. adjective deceptive, sly
      Synonyms:
      deceitful dishonest misleading sly cunning clever shady slick slippery guileful crafty artful wily treacherous scheming shifty foxy smooth astute sharp subtle insidious cagey shrewd intelligent delusive delusory devious keen deep witted streetwise catchy greasy wry
      Antonyms:
      honest frank aboveboard

    لغات هم‌خانواده tricky

    noun
    trick, trickery, trickster
    adjective
    tricky, trick
    verb - transitive
    trick

    سوال‌های رایج tricky

    صفت تفضیلی tricky چی میشه؟

    صفت تفضیلی tricky در زبان انگلیسی trickier است.

    صفت عالی tricky چی میشه؟

    صفت عالی tricky در زبان انگلیسی trickiest است.

    ارجاع به لغت tricky

    از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

    شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

    کپی

    معنی لغت «tricky» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۷ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/tricky

    لغات نزدیک tricky

    • - trickster
    • - tricksy
    • - tricky
    • - triclinic
    • - triclinium
    پیشنهاد بهبود معانی

    آخرین مطالب وبلاگ

    مشاهده‌ی همه
    تفاوت till و until چیست؟

    تفاوت till و until چیست؟

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات تصادفی

    اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

    ataraxia treatment birth mother raise raise a family because adoptive parent beat time beastie beanstalk give birth be due for something be nice to someone be expecting be wary of (something) حیرت متحیر بهتان جغور بغور بغ‌بغو باقلوا تنبان تبرئه شلغم آب‌وهوا ایروبیک ناجی زهر عامیانه مغلق
    بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
    فست دیکشنری
    فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

    فست دیکشنری
    دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
    مترجم‌ها
    ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
    ابزارها
    ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
    وبلاگ
    وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
    قوانین و ارتباط با ما
    پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
    فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
    فست دیکشنری در اینستاگرام
    فست دیکشنری در توییتر
    فست دیکشنری در تلگرام
    فست دیکشنری در یوتیوب
    فست دیکشنری در تیکتاک
    تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
    © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.