Object

ˈɑːbdʒɪkt əbˈdʒekt ˈɒbdʒɪkt əbˈdʒekt
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    objected
  • شکل سوم:

    objected
  • سوم شخص مفرد:

    objects
  • وجه وصفی حال:

    objecting
  • شکل جمع:

    objects

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • noun countable B1
    چیز، شیء، کالا
    • - Don't lift heavy objects!
    • - چیزهای سنگین بلند نکن!
    • - I found a black object in his pocket.
    • - یک شی‌ء سیاه‌ رنگ در جیب او پیدا کردم.
    • - a glass object
    • - یک چیز شیشه‌ای
  • noun countable
    هدف، مقصود، موضوع، منظره، منظور، آماج، قصد، مورد
    • - What was the object of his coming?
    • - منظور او از آمدن چه بود؟
    • - What is your main object in life?
    • - هدف اصلی شما در زندگی چیست؟
    • - He soon became an object of the people's hatred.
    • - به‌زودی آماج تنفر مردم شد.
  • noun countable
    (دستور زبان) مفعول
    • - direct object
    • - مفعول مستقیم
  • verb - transitive
    اعتراض کردن، مخالفت کردن، دلیل مخالفت آوردن، پرخاشیدن، واسرنگیدن، مخالف بودن با
    • - It was objected that the new tax law is unfair.
    • - اعتراض شد که قانون جدید مالیات منصفانه نیست.
    • - I will open the window if you don't object.
    • - اگر مخالفتی نداری، پنجره را باز می‌کنم.
    • - To object to something on religious grounds.
    • - بنابه ملاحظات مذهبی با چیزی مخالف بودن.
    • - I objected that he was too old for the job.
    • - من واسرنگیدم که او برای این شغل خیلی پیر است.
  • verb - intransitive
    خوش نیامدن، بد آمدن، ناخشنود بودن
    • - I object to the way you dress.
    • - از طرز لباس پوشیدن تو خوشم نمی‌آید.
    • - I want a good pair of shoes and money is no object.
    • - من یک جفت کفش خوب می‌خواهم و پول (آن) اهمیتی ندارد.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد object

  1. noun thing able to be seen/felt/perceived
    Synonyms: article, body, bulk, commodity, doodad, doohickey, entity, fact, gadget, gizmo, item, mass, matter, phenomenon, reality, something, substance, thingamajig, volume, whatchamacallit, widget
  2. noun purpose, use
    Synonyms: aim, design, duty, end, end in view, end purpose, function, goal, idea, intent, intention, mark, mission, motive, objective, point, reason, target, view, wish
  3. noun aim, recipient
    Synonyms: butt, focus, ground zero, receiver, target, victim, zero
    Antonyms: subject
  4. verb disagree, argue against
    Synonyms: balk, be displeased, challenge, complain, crab, criticize, cross, demur, deprecate, disapprove, disavow, discommend, discountenance, disesteem, dispute, dissent, except, expostulate, frown, go-one-on-one, gripe, grouse, inveigh, kick, make a stink, mix it up with, oppose, protest, rail, raise objection, rant, rave, remonstrate, sound off, spurn, squawk, storm, take exception, take on, tangle
    Antonyms: accept, agree, concur, consent, go along

Idioms

  • no object

    مهم نبودن، بی‌اهمیت، اهمیت ندارد

ارجاع به لغت object

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «object» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/object

لغات نزدیک object

پیشنهاد بهبود معانی