آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۲۸ مرداد ۱۴۰۳

      Kick

      kɪk kɪk

      گذشته‌ی ساده:

      kicked

      شکل سوم:

      kicked

      سوم‌شخص مفرد:

      kicks

      وجه وصفی حال:

      kicking

      شکل جمع:

      kicks

      معنی kick | جمله با kick

      verb - intransitive verb - transitive A1

      لگد زدن، با پا زدن، ضربه زدن، جفتک انداختن

      The child was kicking and crying.

      کودک لگد می‌زد و گریه می‌کرد.

      The donkey kicked me.

      الاغ به من جفتک انداخت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The police kicked and beat him.

      پلیس او را کتک و لگد زد.

      Don't kick the door!

      با پا به در نزن!

      He kicked a hole in the wall.

      با لگد دیوار را سوراخ کرد.

      He kicked his way through the crowded hallway and entered the room.

      با لگد از راهروی شلوغ عبور کرد و وارد اتاق شد.

      verb - intransitive

      (تفنگ، توپ و ...) پس زدن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      جای تبلیغ شما در فست دیکشنری

      Be careful, that shotgun kicks like a mule.

      مراقب باشید، آن تفنگ ساچمه‌ای مانند قاطر پس می‌زند.

      The recoil caused the gun to kick upwards.

      فنری بودن باعث شد تفنگ به‌سمت بالا پس بزند.

      noun countable A2

      لگد، تکان، جهش

      He threw me down and gave me a kick to the ribs.

      او مرا بر زمین افکند و لگدی به دنده‌هایم زد.

      What this spoiled kid needs is a kick in the pants.

      چیزی که این بچه‌ی لوس احتیاج دارد یک لگد به ماتحت است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to give a kick to

      لگد زدن به

      kick of voltage

      جهش ولتاژ

      The engine started with a kick.

      موتور با تکان روشن شد.

      noun countable C2

      لذت، هیجان

      He plays for kicks, not money.

      او به‌‌خاطر هیجان بازی می‌کند، نه پول.

      The concert gave me a real kick, I felt so alive!

      کنسرت یک لذت واقعی به من داد، احساس می‌کردم خیلی سرزنده هستم!

      noun singular countable informal

      (مشروبات الکلی یا مواد مخدر) گیرایی، قدرت، اثر

      A drink with no kick in it.

      مشروبی که قوی نیست (اثر ندارد).

      The kick of the vodka hit me hard.

      اثر ودکا ناجور به من ضربه زد.

      noun singular

      (طعم) تندی

      I love the kick of ginger in this stir-fry dish.

      من عاشق تندی زنجبیل در این غذای سرخ‌شده هستم.

      The chili had a powerful kick that left my mouth on fire.

      فلفل قرمز تندی وحشتناکی داشت که دهانم را آتش زد.

      verb - intransitive verb - transitive

      ورزش شوت کردن، با پا زدن، شوت زدن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      He kicked the ball toward the goal.

      او توپ را به طرف دروازه شوت کرد.

      The striker attempted to kick the ball past the goalie.

      مهاجم سعی کرد توپ را از کنار دروازه‌بان شوت کند.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد kick

      1. noun thrill, enjoyment
        Synonyms:
        pleasure enjoyment fun joy excitement sensation stimulation gratification buzz bang wallop hoot
        Antonyms:
        boredom
      1. noun power, strength
        Synonyms:
        strength force intensity vitality pep zing verve punch snap jolt jar blow boot backlash zest tang sparkle pungency
        Antonyms:
        weakness powerlessness dullness tastelessness
      1. verb hit with foot
        Synonyms:
        boot punt jolt dropkick calcitrate give the foot
      1. verb complain
        Synonyms:
        criticize object protest oppose fight resist grumble gripe whine fuss remonstrate expostulate rebel withstand carp repine mumble condemn curse damn execrate inveigh anathematize spurn
        Antonyms:
        praise compliment
      1. verb quit a habit
        Synonyms:
        stop give up abandon desist leave off go cold turkey
        Antonyms:
        take up

      Phrasal verbs

      kick around (or about)

      (عامیانه) 1- با خشونت رفتار کردن با 2- پرسه زدن، از جایی‌ به جایی رفتن 3- خودمانی بحث و شور کردن 4- در بوته‌ی فراموشی افتادن

      kick back

      استراحت کردن

      kick down

      لگد زدن (با لگد شکستن یا باز کردن چیزی)

      دنده را پایین آوردن

      kick in

      مشارکت کردن، شرکت کردن، سهیم شدن

      اثر کردن، عمل کردن

      مردن

      kick off

      شروع شدن، آغاز شدن (بازی فوتبال)

      آغاز کردن، شروع کردن

      هیجان‌زده شدن، اوج گرفتن، شلوغ شدن، جنجالی شدن

      غر زدن، دادوبیداد کردن، بهانه‌گیری کردن، اعتراض کردن (معمولاً با سروصدای زیاد)

      مردن، فوت کردن

      Phrasal verbs بیشتر

      kick on

      (عامیانه) آغاز به کار کردن، به کار افتادن

      kick out

      بیرون کردن، اخراج کردن

      kick over

      (به‌ویژه موتورهای درون‌سوز) به کار افتادن، به حرکت درآمدن

      kick up

      بالا بردن

      برانگیختن، تحریک کردن، دامن زدن، برافروختن

      دردسر درست کردن، مشکل ایجاد کردن

      kick around

      بدرفتاری کردن، قلدری کردن

      پرسه زدن

      Collocations

      alive and kicking

      سرحال و قبراق، سُرومُروگُنده، سالم و سرحال، فعال و سرزنده، زنده و پابرجا

      penalty kick

      (فوتبال) ضربه‌ی پنالتی

      make (or kick up) a row

      قیل و قال راه انداختن، سرو صداکردن

      Idioms

      alive and kicking

      سرحال و قبراق، سُرومُروگُنده، سالم و سرحال، فعال و سرزنده، زنده و پابرجا

      get a kick out of

      از چیزی (یا کسی) لذت بردن، خوش آمدن از، حظ بردن از، کیف کردن، حال کردن

      kick ass

      (عامیانه) 1- اردنگ زدن، گوشمال دادن، در کونی زدن 2- (با زور و تهدید) وادار کردن، به هدف رساندن

      kick downstairs

      1- تنزل رتبه دادن 2- بیرون راندن

      kick in the teeth

      شکست غیرمترقبه، عدم موفقیت شدید و ناگهانی

      Idioms بیشتر

      kick oneself

      نسبت به خود خشمگین شدن، خود را مقصر دانستن

      kick one's heels

      وقت‌گذرانی کردن، وقت را به بطالت گذراندن

      kick the bucket

      (عامیانه) مردن

      مردن، نفس آخر را کشیدن

      kick up one's heels

      شادی و پایکوبی کردن

      شادی و پایکوبی کردن، از خوشی شلنگ انداختن

      kick upstairs

      (عامیانه) به شغل بالاتر، ولی کم‌قدرت‌تر و کم‌مسئولیت‌تری ارتقا دادن

      (عامیانه) مقام بلند‌پایه، ولی کم‌قدرت به کسی دادن

      on a kick

      (امریکا - عامیانه) فعلاً سخت سرگرم و علاقه‌مند به کاری

      make a fuss (or kick up a fuss)

      (عامیانه) خشمگین و هیجان‌زده شدن، محشر به‌پا کردن، فتنه‌ به‌ پا کردن

      beat (or kick) the shit out of (someone)

      (عامیانه) (کسی را) کتک جانانه زدن، له و لورده کردن

      سوال‌های رایج kick

      گذشته‌ی ساده kick چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده kick در زبان انگلیسی kicked است.

      شکل سوم kick چی میشه؟

      شکل سوم kick در زبان انگلیسی kicked است.

      شکل جمع kick چی میشه؟

      شکل جمع kick در زبان انگلیسی kicks است.

      وجه وصفی حال kick چی میشه؟

      وجه وصفی حال kick در زبان انگلیسی kicking است.

      سوم‌شخص مفرد kick چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد kick در زبان انگلیسی kicks است.

      ارجاع به لغت kick

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «kick» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/kick

      لغات نزدیک kick

      • - kiblah
      • - kibosh
      • - kick
      • - kick around
      • - kick around (or about)
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      pyracantha Urania homologate hairdresser menagerie effigy Persephone halloween shaft ant draw independent real fata morgana price واحد واسع وصل نشده وضعیت وقایع وقت بازی ویتامین ویلا پانتومیم پاکت پر شدن پرتنش پرمصرف پرواز پسرفت کردن
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.