آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۲۸ آذر ۱۴۰۴

      Splash

      splæʃ splæʃ

      گذشته‌ی ساده:

      splashed

      شکل سوم:

      splashed

      سوم‌شخص مفرد:

      splashes

      وجه وصفی حال:

      splashing

      شکل جمع:

      splashes

      معنی splash | جمله با splash

      verb - intransitive verb - transitive B2

      پاشیدن، خیس کردن

      شکل عامیانه‌ در انگلیسی بریتانیایی: splosh

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی فوق متوسط

      مشاهده

      A car passed by and splashed us with muddy water.

      اتومبیلی رد شد و به ما آب گل‌آلود پاشید.

      Paul splashed cologne on his face.

      پال به صورتش ادوکلن پاشید.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Don't splash your dress.

      پیراهنت را لک نکن.

      Some painters merely splash paint on the canvas.

      برخی نقاشان فقط رنگ را بر کرباس می‌پاشند.

      I splashed out » 400 for a new watch.

      چهار صد لیره برای یک ساعت نو ولخرجی کردم.

      The sunlight splashed over her golden hair.

      نور خورشید بر گیسوان زرین او می‌درخشید.

      Sunset colors were splashed across the sky.

      رنگهای غروب آفتاب در سرتاسر آسمان پراکنده شده بودند.

      verb - intransitive B2

      آب‌بازی کردن، ورجه‌وورجه کردن در آب

      شکل عامیانه‌ در انگلیسی بریتانیایی: splosh

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار آی او اس فست دیکشنری

      The children were splashing in the pool.

      بچه‌ها در حوض ورجه‌وورجه می‌کردند.

      He splashed overboard and swam ashore.

      از قایق شلپی بیرون پرید و تا ساحل شنا کرد.

      verb - intransitive verb - transitive

      منتشر کردن، چاپ کردن، نمایش دادن (به‌طور برجسته)

      The paper splashed the story on page one.

      روزنامه آن ماجرا را در صفحه‌ی اول با حروف بزرگ چاپ کرد.

      Revolutionary slogans were splashed on the walls of the city.

      بر در و دیوار شهر شعارهای انقلابی نوشته بودند.

      noun countable C2

      قطره، پاشش، لکه، چکه

      There is a big splash of paint on the floor.

      در کف اتاق، لکه‌ی بزرگ رنگ وجود دارد.

      A splash of milk fell into the batter.

      یک قطره شیر، داخل خمیر ریخته شد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      just a splash of vodka, please

      لطفاً فقط کمی ودکا

      noun countable B2

      شِلپ‌شلوپ، صدای پاشیدن آب

      The big stone hit the water with a splash.

      سنگ بزرگ با صدای شلپ بر آب خورد.

      A sudden splash startled everyone on the dock.

      شِلپ‌شلوپ ناگهانی آب، همه را روی اسکله ترساند.

      noun countable

      جلوه، چیز روشن، برجسته، قابل توجه

      She made a splash at the party with her new hairstyle.

      با مدل موی جدیدش، در مهمانی توجه همه را جلب کرد.

      The festival brought a splash of life to the quiet town.

      جشنواره، جلوه‌ای از زندگی به شهر آرام بخشید.

      noun countable

      خبر مهم، تیتر داغ، خبر جنجالی، خبر برجسته

      The scandal made a splash across all media outlets.

      این رسوایی در تمامی رسانه‌ها، خبر مهمی شد.

      His new film made a big splash.

      فیلم جدید او سر و صدای زیادی به پا کرد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد splash

      1. noun spattering, impact
        Synonyms:
        touch effect stir display dash patch burst sensation splurge
      1. verb throw liquid
        Synonyms:
        throw wet spray sprinkle shower soak douse slop drench moisten spatter squirt dash bathe spread strew splatter broadcast drown sop slosh get wet dabble wade paddle plunge wallow
      1. verb to flow or move with a low slapping sound
        Synonyms:
        splosh bubble burble gurgle sprinkle lap swash wash slosh slush
      1. noun the sound like water splashing
        Synonyms:
        plash
      1. noun a small quantity of something moist or liquid
        Synonyms:
        dab splatter
      1. noun a prominent or sensational but short-lived news event
        Synonyms:
        stir

      Collocations

      a splash of color

      لکه یا قطعه‌ای رنگین، بخش پوشیده از رنگ

      Idioms

      make a splash

      سر و صدا ایجاد کردن، جلب توجه کردن، گرفتن

      سوال‌های رایج splash

      گذشته‌ی ساده splash چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده splash در زبان انگلیسی splashed است.

      شکل سوم splash چی میشه؟

      شکل سوم splash در زبان انگلیسی splashed است.

      وجه وصفی حال splash چی میشه؟

      وجه وصفی حال splash در زبان انگلیسی splashing است.

      سوم‌شخص مفرد splash چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد splash در زبان انگلیسی splashes است.

      ارجاع به لغت splash

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «splash» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۸ اسفند ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/splash

      لغات نزدیک splash

      • - splanchno-
      • - splanchnology
      • - splash
      • - splash guard
      • - splashboard
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      appalachian tea mixture niche electroencephalogram eschewal hyperbolism horsepox northwestwardly jollification heulandite paullownia reveal a talent Ridiculously small substantial number (of) grind اجازه‌ی عبور کارت وفاداری صافی فخر فروختن کمپوت گل لاله گوجه‌سبز عابر پیاده روزمره روز رستاخیز روستا رژگونه رژیمی زبان عبری زمان کوتاه
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.