گذشتهی ساده:
lappedشکل سوم:
lappedسومشخص مفرد:
lapsوجه وصفی حال:
lappingکالبدشناسی قسمت بالایی رانها وقتی که فرد نشسته است (قسمتی از بدن بین کمر و زانو وقتی نشستهایم)
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی کالبدشناسی
She put the laptop on her lap.
او لپتاپ را روی رانش گذاشت.
The cat is sleeping on my lap.
گربه روی ران من خوابیده است.
laptop
روی زانویی
ورزش یک دور کامل در مسابقه (مثلاً در مسابقات اتومبیلرانی یا دویدن)
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی ورزش
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
He finished the race in 3 laps.
او مسابقه را در ۳ دور به پایان رساند.
She is leading after the first lap.
او بعد از اولین دور پیشتاز است.
The runner was one lap ahead of the others.
دونده یک دور میدان از دیگران جلو بود.
She swam thirty laps.
او سی بار طول استخر را شنا کرد.
(معمولاً برای مایعات یا حیوانات) با زبان خود مایعی را لیس زدن یا نوشیدن، سرکشیدن، حریصانه خوردن، لیس زدن، با صدا چیزی خوردن
The dog lapped the water from the bowl.
سگ آب را از کاسه لیس زد.
The cat was lapping its milk.
گربه داشت شلپشلپ شیر میخورد.
She had a lap of the soup and said, "wow!"
یک ذره از سوپ را چشید و گفت: «بهبه!»
The kitten lapped up the milk quickly.
بچه گربه شیر را سریع لیس زد.
به آرامی به چیزی ضربه زدن، و صداهای آرام ایجاد کردن، شلپشلپ کردن
Waves lapped at our feet.
امواج به آرامی به پایمان میخورد.
the lap of the sea against the rocks
صدای شلپشلپ دریا بر صخرهها
سبقت گرفتن (در مسابقه)
She managed to lap the other swimmers and won the race easily.
او توانست از سایر شناگران سبقت بگیرد و به راحتی مسابقه را ببرد.
The leading runner lapped all his competitors before finishing the race.
دوندهی پیشتاز قبل از پایان مسابقه از همه رقبایش یک دور جلو زد.
پوشاندن یا همپوشانی جزئی چیزی، لبالب کردن، لبهبهلبه کردن، تا کردن، پیچیدن
to lap shingles in laying a roof
لببهلب قرار دادن سفالهای بام
The curtains lapped over the edge of the table.
پردهها روی لبهی میز کمی همپوشانی داشتند.
One board laps the other.
یک تخته روی لبهی تختهی دیگر قرار میگیرد.
The planes were flying so close to each other that their wings lapped.
هواپیماها آنقدر نزدیک به هم پرواز میکردند که بالهایشان لببهلب شده بود.
Lap the edges under.
لبهها را تو بگذار (رویهم تا کن).
دامن لباس، لبهی لباس، سجاف، محیط، محل نشو ونما، آغوش
The child was sitting on her mother's lap.
کودک بر دامن مادرش نشسته بود.
a lap full of apples
یک دامن پر از سیب
I sat on my grandfather's lap.
روی زانوی پدربزرگم نشستم.
laptop computer
کامپیوتر دستی یا کیفی
When he got to the rose bush, Sa'di wanted to fill his lap (with roses) for his disciples, but rose-fragrance so intoxicated him that he let go of his lap.
سعدی میخواست که چون به درخت گل رسد دامنی پر کند هدیهی اصحاب را ولی بوی گل چنان مستش کرد که دامنش از دست برفت.
He was brought back into the lap of the church again.
دوباره او را به آغوش کلیسا باز گرداندند.
A lake sparkling in the lap of a mountain.
دریاچهای که در دامن کوه میدرخشید.
This is your duty, don't try to dump it into my lap!
این وظیفهی تو است، سعی نکن آن را به من محول کنی!
She had been reared in the lap of luxury.
او در دامان تجمل و وفور (در ناز و نعمت) پرورش یافته بود.
lapped in luxury
نازپرورده
1- شلپشلپ خوردن، قلپقلپ خوردن 2- (عامیانه) با حرص و ولع خوردن 3- (عامیانه) با شوق و ذوق پذیرفتن 4- بهآسانی باورکردن
drop (or dump) into someone's lap
(مسئولیت و غیره را) به کسی تحمیل کردن، به گردن کسی انداختن
خارج از قدرت بشر، در دست خدا
در ناز و نعمت، در تجمل و رفاه
گذشتهی ساده lap در زبان انگلیسی lapped است.
شکل سوم lap در زبان انگلیسی lapped است.
وجه وصفی حال lap در زبان انگلیسی lapping است.
سومشخص مفرد lap در زبان انگلیسی laps است.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «lap» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/lap