فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Afflict

əˈflɪkt əˈflɪkt
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    afflicted
  • شکل سوم:

    afflicted
  • سوم شخص مفرد:

    afflicts
  • وجه وصفی حال:

    afflicting

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - transitive
    رنجورکردن، آزردن، پریشان کردن، مبتلا کردن
    • - He was afflicted with poor eyesight and diabetes.
    • - او از ضعف بینایی و مرض قند رنج می‌برد.
    • - Strife between the two Lords afflicted the village.
    • - کشمکش میان آن دو لرد دهکده را دچار مصیبت کرد.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد afflict

  1. verb cause or become hurt
    Synonyms: agonize, annoy, beset, bother, burden, crucify, distress, grieve, harass, harrow, harry, irk, lacerate, martyr, oppress, pain, pester, plague, press, rack, smite, strike, torment, torture, trouble, try, vex, worry, wound
    Antonyms: aid, comfort, help, solace, stay away from, take care of

ارجاع به لغت afflict

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «afflict» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/afflict

لغات نزدیک afflict

پیشنهاد بهبود معانی