فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Afflictive

əˈflɪktɪv əˈflɪktɪv
آخرین به‌روزرسانی:

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • adjective
    مصیبت‌‌بار، رنج‌آور، دردآور، اندوه‌بار
    • - The afflictive news of her father's death left her devastated.
    • - خبر مصیبت‌‌بار مرگ پدرش او را داغون کرد.
    • - The loss of a loved one can be an afflictive experience.
    • - .از دست دادن عزیز می‌تواند تجربه‌ای اندوه‌بار باشد
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد afflictive

  1. adjective Marked by, causing, or experiencing physical pain
    Synonyms: painful, sore, aching, achy, hurtful, nagging, smarting

ارجاع به لغت afflictive

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «afflictive» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/afflictive

لغات نزدیک afflictive

پیشنهاد بهبود معانی