با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Life

laɪf laɪf
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • شکل جمع:

    lives
  • countable uncountable noun
    حیات، مدت، زندگی، زیست، دوران زندگی، جان
    • - Meat has a short shelf life.
    • - (در فروشگاه‌ها) گوشت زود فاسد می‌شود.
    • - The earthquake took many lives.
    • - زلزله تلفات زیادی به بار آورد.
    • - I am indebted to you for life.
    • - تا زنده‌ام به تو مدیون خواهم بود.
    • - For the life of me I don't know where he is.
    • - به جان خودم قسم! نمی‌دانم کجاست.
    • - Most fashions have a short life.
    • - بیشتر مدها عمر کوتاهی دارند.
    • - to breathe new life into something
    • - جان تازه‌ای به چیزی بخشیدن
    • - Uncle Ahmad Khan was the life of our party.
    • - عمو احمد خان شمع بزم ما بود.
    • - Freedom of speech is the life of democracy.
    • - آزادی بیان جان دمکراسی است.
    • - He was fed up with his life.
    • - او از جان خود سیر شده بود.
    • - his early life
    • - اوایل زندگانی او
    • - a long life
    • - عمر دراز
    • - eternal life
    • - عمر ابدی
    • - interested in bird life
    • - علاقه‌مند به زندگی پرندگان
    • - All the lives lost in wars.
    • - همه‌ی کسانی که در جنگ‌ها تلف شدند.
    • - Without her, life is unbearable.
    • - زندگی بدون او، تحمل‌ناپذیر است.
    • - Two people lost their lives in that accident.
    • - دو نفر در آن حادثه جان خود را از دست دادند.
    • - There was no sign of life in him.
    • - اثری از حیات در او نبود.
    • - military life
    • - زندگی ارتشی
    • - a life of ease
    • - زندگی مرفه
    • - ... for it has life and sweet life is cherished.
    • - ... که جان دارد و جان شیرین خوش است.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • uncountable noun
    زندگی نامه، شرح زندگی
    • - the complete life of William Shakespeare
    • - زندگی‌نامه‌ی کامل ویلیام شکسپیر
  • countable noun
    انسان زنده، آدم جاندار، شخص، نفر، موجودات، طبقه‌ی ویژه‌ای از جانداران
    • - plant life
    • - موجودات گیاهی
  • countable uncountable noun
    مدت قانونی بودن (یا معتبر بودن) مدرک و غیره
    • - during the life of this insurance policy
    • - تا هنگامی که این بیمه‌نامه به قوت خود باقی است
  • countable noun
    (هنر به‌ویژه نقاشی) ویژگی‌های زندگی مانند، ویژگی‌‌های چیزهای زنده، مدل زنده
    • - a class in life
    • - کلاس مدل‌های زنده
  • adjective
    سرچشمه ی شور و نشاط، شور و نشاط، سرزندگی، حرارت و اشتیاق
    • - a young girl, full of life and optimism
    • - دختری جوان پر از شور و نشاط و خوش‌بینی
  • adjective
    مادام العمر، برای تمام طول عمر، ابد
    • - life imprisonment
    • - زندان ابد
    • - a life sentence
    • - حکم زندان ابد
  • adjective
    جاندار، زنده
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد life

  1. noun animation, spirit
    Synonyms: activity, being, breath, brio, dash, élan, élan vital, energy, enthusiasm, entity, esprit, essence, excitement, get-up-and-go, go, growth, heart, high spirits, impulse, lifeblood, liveliness, oomph, sentience, soul, sparkle, verve, viability, vigor, vitality, vivacity, zest, zing
    Antonyms: inanimacy
  2. noun existence, duration
    Synonyms: being, career, continuance, course, cycle, days, endurance, epoch, era, expectancy, extent, generation, history, length, life span, lifetime, longevity, orbit, period, pilgrimage, record, season, span, survival, time
  3. noun being
    Synonyms: animal, animateness, animation, body, breath, consciousness, continuance, creature, endurance, entity, essence, existence, flesh, flesh and blood, growth, human, human being, individual, living, living being, living thing, man, metabolism, mortal, mortal being, organism, person, personage, presence, soul, subsistence, substantiality, survival, symbiosis, viability, vitality, vital spark, wildlife, woman
    Antonyms: death, inanimacy
  4. noun history, biography
    Synonyms: autobiography, bio, career, confession, curriculum vitae, journal, life story, memoir, memorial, story
  5. noun person’s experiences
    Synonyms: attainment, behavior, circumstances, conduct, development, enjoyment, enlightenment, growth, hand one is dealt, happiness, human condition, journey, knowledge, lifestyle, participation, personality, realization, suffering, trials and tribulations, vicissitudes, way of life, world

Phrasal verbs

Collocations

  • bring to life

    1- (از اغما یا بیهوشی) در آوردن، به هوش آوردن 2- احیا کردن، جان بخشیدن، نیرودادن

  • come to life

    1- به هوش آمدن 2- شور و نشاط پیدا کردن

  • for life

    1- برای تمام عمر، مادام‌العمر

    2- برای جان به‌در بردن، برای نجات از مرگ

  • from life

    از روی مدل زنده، از روی زندگی واقعی

  • take life

    کشتن

  • take one's own life

    خودکشی کردن، انتحار کردن

Idioms

  • a matter of life and death

    مسئله‌ی مرگ و زندگی، موضوع حیاتی، موضوع بسیار خطیر

  • as large (or big) as life

    1- رجوع شود به: 2 life-size- واقعاً، حقیقتاً

  • for dear life

    با کمال جدو جهد، برای جان به‌در بردن

  • for the life of me

    (معمولاً در جمله‌های منفی) حتی به قیمت جان، هر‌طور که شده، به جان خودم قسم

  • get a life

    یک فرصت دیگر (به‌دست آوردن)، یک شانس دیگر

  • not on your life

    (عامیانه) اصلاً، هرگز، ابداً، به هیچ‌وجه

  • see life

    تجربیات گسترده داشتن، دنیا دیده شدن

  • the life (or the life)

    (امریکا- عامیانه) فاحشگی، حرفه‌ی روسپی‌گری

  • the life of riley

    (امریکا- عامیانه) زندگی پرتجمل، زندگی مرفه

  • to the life

    کاملاً مثل نمونه‌ی اصلی و زنده، عیناً، درست

  • true to life

    اصیل، زندگی مانند، واقعی

    مثل نمونه‌ی اصیل آن، کاملاً راستین، کاملاً طبیعی

لغات هم‌خانواده life

ارجاع به لغت life

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «life» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۸ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/life

پیشنهاد و بهبود معانی