فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Assist

əˈsɪst əˈsɪst
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    assisted
  • شکل سوم:

    assisted
  • سوم شخص مفرد:

    assists
  • وجه وصفی حال:

    assisting
  • شکل جمع:

    assists

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - intransitive verb - transitive formal B2
    کمک کردن، مساعدت کردن، یاری کردن
    • - Please assist the old lady in climbing the stairs.
    • - لطفاً به پیرزن در بالا رفتن از پلکان کمک کنید.
    • - The nurse assisted the doctor.
    • - پرستار دکتر را یاری کرد.
  • noun countable
    ورزش پاس (گل)
    • - The midfielder made a perfect assist to the striker, who then scored a goal.
    • - این هافبک پاسی عالی به مهاجم انجام داد و سپس او یک گل به ثمر رساند.
    • - The winger's assist allowed his teammate to score a crucial goal in the final minutes of the game.
    • - پاس این وینگر باعث شد تا هم‌تیمی‌اش در دقایق پایانی بازی گل حساسی به ثمر برساند.
  • verb - intransitive
    حضور داشتن، حضور به‌ هم رساندن، شرکت کردن، مشارکت کردن (به عنوان تماشاگر)
    • - I decided to assist at my friend's soccer game to show my support.
    • - تصمیم گرفتم در بازی فوتبال دوستم شرکت کنم تا حمایتم را نشان دهم.
    • - I always try to assist at the school play so I can see my friends perform on stage.
    • - همیشه سعی می‌کنم در نمایش مدرسه حضور داشته باشم تا بتوانم اجرای دوستانم را روی صحنه ببینم.
  • noun
    کمک، یاری، مساعدت
    • - The nurse provided medical assist to the injured patient.
    • - پرستار به بیمار آسیب‌دیده کمک پزشکی ارائه کرد.
    • - without any assist from her brother
    • - بدون هیچ‌گونه یاری از برادرش
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد assist

  1. noun help
    Synonyms: abetment, aid, assistance, backing, benefit, boost, collaboration, comfort, compensation, cooperation, facilitation, furtherance, hand, helping hand, lift, reinforcement, relief, service, support
    Antonyms: hindrance, hurt, stop, stoppage, thwarting
  2. verb help
    Synonyms: abet, aid, back, bail out, benefit, boost, collaborate, cooperate, do for, expedite, facilitate, further, give a boost, give a leg up, give a lift, go down the line for, go for, go to bat for, go with, grease the wheels, hype, lend a hand, make a pitch for, open doors, plug, puff, push, put on the map, reinforce, relieve, ride shotgun, root for, run interference for, serve, stand up for, stump, support, sustain, take care of, thump, work for, work with
    Antonyms: hinder, hurt, stop, thwart

لغات هم‌خانواده assist

ارجاع به لغت assist

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «assist» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/assist

لغات نزدیک assist

پیشنهاد بهبود معانی